گاهی مرزها پررنگ می شوند

امسال کنکور شرکت کردم، برخلافِ تمام سالهای گذشته با میل، رغبت و علاقه؛ بدون هیچ حسِ اجباری و بدونِ ترس از نتیجه. درس خواندم و روزِ کنکور با علاقه و شوق سرِ جلسه رفتم، بعد از کنکور هم برای اولین بار در عمرم از امتحان ناراضی بودم. این را الهه گفت، وقتی پشتِ تلفن از نتیجه ای که برایم رضایت بخش نبود گفتم و او با خنده گفت همین حرفت یعنی موفق می شوی، چون در تمام دوران تحصیلت هیچوقت نگفتی امتحانم را بد دادم. خنده دار بود، راست می گفت در تمام دوران تحصیلم هیچ وقت ناراضی از هیچ امتحانی بلند نشدم و همیشه می گفتم، عالی بود، عاااالی... امسال اما فرق می کرد، درس خوانده بودم و نسبت به نتیجه مورد انتظارم خوب نبود! فهمیدم همه چیز به تلاش بستگی دارد، وقتی بجنگی قله را می بینی و اگر دو قدم پائین تر از قله هم بایستی، گویی در دامنه ایستاده ای و وقتی تلاش نکنی، دامنه و میانه و بالای قله هیچ فرقی ندارد... 

توی 33 سالگی درست مثل یک نوجوانِ 18 ساله جنگیدم و خوشحالم که برایم فرق می کرد کجای قله باشم و موقعیتم نسبت به قله کجاست.

کابوس ها همیشه بیدارند

دوربینِ دیشب، وقتی تصویر خبرنگاری که از تسلیم شدنِ محمدعلی نجفی حرف می زد را ضبط می کرد و در پس زمینه کادر اجازه می داد شاهد صحنه چای خوردنِ مردِ تسلیم شده باشیم، یکی از ترسناک ترین و تکان دهنده ترین صحنه های عمرم را می ساخت. آن کادر و صحنه عجیب در نهایت بی رحمی به چشم های ما زل زده بود و وقیحانه از فروغلتیدنِ یکی از چهره های سیاسیِ کشور حرف می زد. دلم برای نجفی سوخت، وقتی چای می خورد قلبم تند تند می زد و وقتی روبروی خبرنگار از شرایط منجر به قتل حرف می زد استرسم بیشتر شد و دلسوزی ام شدیدتر. این مرد می توانست قوه عاقله همه باشد، در بالاترین مسندهای تصمیم گیری برای یک کشور. اسلحه در دستان قوه عاقله و تصمیم گیر ما چه تصویری را می سازد؟ چه معنایی می تواند در این صحنه نهفته باشد؟! وقتی دوربینِ زوم شده روی تصویر قوه عاقله اسلحه به دست را به خاطر می آورم، بیشتر می ترسم! آن دوربین چه نقشی در این بازی و تصویر دارد؟ انذار می دهد؟ خبر می دهد؟ بشارت بخش است؟ تاسف بار است؟ هولناک است؟! بله... گمانم این است که هولناک است. دوربین  نه انذار می دهد، نه بشارت بخش است و نه خبری است، آن دوربین در کمال بی شرمی در پی تزریقِ هیجان به مخاطب است و مخاطب از تلفیق سیاست، سکس و جنایت لذت بیشتری می برد و بیشتر هیجان زده می شود. مخاطب بسیار به وجد می آید، درست مثل صحنه نبرد گلادیاتورها.

به دست گرفتن اسلحه توسط قوه عاقله به اندازه کافی هولناک هست، لطفا با آن دوربین لعنتی هولناک ترش نکنید. 

فاین تذهبون!

این روزها اردوی تشکیلاتی یکی از بزرگترین تشکیلات دانشجویی فعال در دانشگاه ها در یک شهر مقدس برگزار شد و البته تحت یک عنوان مقدس که نمی خواهم بگویم اسمش اردوی جهاد اکبر بود. یکی از بچه هایی که در این اردو حضور داشت برایم پیامکی زد با این مضمون: مناظره دو دختر و دو پسر در یک جمع مختلط درست است یا نه؟ و من فقط توانستم برق چشم هایم را تا حدی کنترل کنم که عصبانیتم را بیشتر از این به چشمهایم حقنه نکند و دردشان را به مرز ترکیدن نرساند!

مناطره دو دختر و دو پسر! روبروی هم و با هم!!!

نوشتم هیچ توجیهی ندارد. گفت دلیل؛ گفتم اسلام در خطر است که این دو دختر و دو پسر در یک مناظره بیهوده نجاتش دهند؟!

تصورش هم آزار دهنده است! نمایندگان جنبش دانشجویی مسلمان که داعیه دار حفظ اصول و مبانی اسلام اند این روزها به جایی می رسند که حاضرند در یک فضای تمرینی میان خانم ها و آقایان مناظره برقرار کنند و حتی آقایان به خانم ها فن بیان درس بدهند و آقا به خانم بگوید وقت حرف زدن سرت را بالا بگیر و محکم باش و الخ...!

من مخالف حضور زنان و فعالیت در تشکل ها و غیره نیستم اما معتقدم این حضور نیاز به قاعده و قانون و اصل و مبنا دارد. نباید به هر قیمتی به این حضور وجهه بخشید، نباید از هر چیزی هزینه کرد که البته این هزینه کردن ها اصل و مبنای ما در این جبهه را زیر سوال می برد. حضور زنان در این فضا با این شکل اسلامی و مورد پسند است؟ کاش پاسخ ها انهایی که تا به حال شنیدم نباشد. کاش...

جغرافیای زمانی و مکانی افعال اخلاقی این روزها

۱- ماهان با سر تراشیده به مدرسه می رود و مطابق انتظاری که از فضای بچه مدرسه ای ها می رود مورد تمسخر بچه ها واقع شده و طرد می شود. روحیه اش ضعیف شده و گوشه گیر می شود. معلم این بار در حرکتی استثنایی و غافلگیر کننده به جای برخورد با دیگر دانش آموزان و یا استفاده از نصایح کلامی، با سر تراشیده به کلاس می آید تا با سر تراشیده اش به یاری ماهانی برود که مریض است. ماهان از تنهایی درمی آید و چند روز بعد که از بیمارستان به مدرسه می آید با چند کله تراشیده کوچک مواجه می شود تا باز هم با یک لبخند تک بودن سرتراشیده اش را فراموش کند.

۲- رسانه های تشنه ی خبر سرهای معلم فداکار و بچه های پاک و تنهایی و خوشحالی ماهان را تیتر می کنند و به یاری انسانیت نهفته در این فعل می شتابند تا بل سهم خود را در فراگیری این فعل اخلاقی پرداخت کرده باشند.

۳- ویتامین ۳ با دعوت از ماهان و معلمش آنها را در قاب تلویزیون به یک تصویر ماندگار تر بدل می کند. اما نکته از آنجایی شروع می شود که مجری برنامه در حرکتی نمایشی سر خود را می تراشد، آن هم جلوی دوربین های فیلمبرداری و در زمان پخش زنده! سوال اساسی این است: چرا ضیا سر خود را تراشید؟ و پاسخ را می توان در اقتضائات نمایشی و تلویزیونی جست.

می خواهم بگویم از اینجا به بعد ما دیگر با یک فعل اخلاقی صرف مواجه نیستیم، بلکه با یک فعل نمایشی و یا در بهترین حالت با یک فعل اخلاقی نمایشی و یا یک نمایش فعل اخلاقی مواجهیم که نه تنها تاثیرگذاری فعل آقای معلم و دانش آموزانش را ندارد بلکه از تاثیر مهم و عمیق نهفته در درس اخلاقی آقای معلم و شاگرادنش نیز می کاهد، چرا که قاب تلویزیون در اولین قدم از جدیت یک مفهوم کاسته و آن را به یک نمایش سرگرم کننده تقلیل می دهد.

به این ویژگی خاص تلویزیون، تکرار بیش از حد این پیام توسط رسانه های دیگر در طی مدت اخیر که به بی حسی مخاطب منجر می شود، را نیز اضافه کنید تا به میزان عرفی، دم دستی و گذرا شدن این فعل اخلاقی پی ببرید. در واقع مخاطب به صورت پیوسته و رگباری در مقابل رسانه هایی قرار گرفته که مدام در مقابل این فعل از خود غش و ضعف نشان می دهند و بعد به فاصله چند ثانیه پس از این غش و ضعف، خیلی جدی می گویند: به خبر بعدی دقت کنید و با تزریق اخبار دیگر حال اخلاقی مخاطب را عوض کرده و به اخباری از جنس دیگر پیوند می زنند و یا در روزنامه ها در کنار کله های تراشیده از پدیده ای دیگر سخن می گویند و اجازه تاثیرگذاری را از پیام می گیرند. چه اینکه مخاطب به صورت ناخودآگاه به این نتیجه می رسد که چیز مهمی نبود و یا اتفاقی بود مثل بقیه قضایا! مثل کشته شدن سه نفر در ساعتی پیش در رام الله، یا کشته شدن چند دانش آموز توسط دانش آموزی دیگر در یکی از مدارس آمریکا، یا مثل توافق ژنو، یا مثل صف های طولانی سبد کالا و خب مثل هزار و یک خبر دیگر.

می خواهم بگویم تکرار بیش از حد افعالی از این دست به بهانه تاثیرگذاری نه تنها به تاثیر آنها نمی افزاید بلکه اصل فعل را نیز از مفهوم خالی کرده و با ابعاد نمایشی و خبری صرف پیوند می زند. پس همان بهتر که با پخش محدود و به اندازه و کارشناسی شده ی این دست اخبار در رسانه ها اجازه ندهیم مفاهیم اخلاقی بعد نمایشی به خود گرفته و بازیچه دست اصحاب رسانه ای شوند که فقط آنتن و پر شدن صفخات روزنامه و مجله برایشان مهم است.

باربط نوشت: مثل اینکه یک مربی فوتبال هم سرش را تراشید برای هم دردی با ماهان!

بی ربط نوشت: یکی برام نوشته بود برای ما عین و شین و قاف همان عین و میم و هاست! مرغ دلم راهی قم می شود...

سبد کالا

این روزها مدام فکری ام که این سبد کالا از کجا آمد و چه شد که آمد و تا کجا ادامه دارد و اصلا این سبد کالا چی هست و الخ! البته از مناسبات و مسائل اقتصادی چندان سر در نمی آورم و نمی توانم سر و ته مسائل اقتصادی را هم بیاورم، اما از آنجایی که سوال پرسیدن جرم نیست و خب این نپرسیدن است که عیب است و نادانسته مردن چندان ممدوح نیست سوالم را بلند تکرار می کنم: اگر یارانه ها گداپروری بود، سبد کالا چطور؛ می تواند گداپروری باشد؟ البته این مدلی هم می توان این سوال را تکرار کرد: حضراتی که یارانه ها را گداپروری می دانستید و از گرفتن صدقه شرم داشتید، سبد کالا در تقسیم بندی شما چه عنوانی خواهد داشت؟

بی ربط نوشت: سلام سینما این چند روز گوش همه را کر کرده که یعنی ما توانستیم مردم را به سینما بکشانیم و آشتی کردند مردم و سینما و این حرکتی بزرگ بود و عجب عجب عجب! با تعجب فکر می کردم مثل اینکه حضرات خبر ندارند چهار سال است که مردم با سینما آشتی کرده اند و نه تنها خودشان برای جشنواره عمار فیلم می سازند بلکه با خانواده و حتی خانواده شهدا به سینما می روند تا در کاخ سینما فلسطین و مسجد و حسینیه و مدرسه و حتی خانه های خودشان فیلم ببینند. می خواهم بگویم توی آن یکی آشتی، مردم حتی سینما را به خانه های خودشان بردند! این قهر و آشتی چه صیغه ای است پس؟

کامنت با چاشنی مشت و لگد

چند وقتی است که مسئله کامنت گذاری برای مطالب نوشته شده در سایت ها و خبرگزاری ها ذهنم را به خود مشغول کرده. در واقع آنچه که به درگیری ذهنم جهت می دهد اصل کامنت گذاشتن نیست بلکه شیوه برخورد با یکدیگر  و  شیوه اظهار نظر در این فضاست.

گشتی کوتاه در مطالب پربازدید سایت ها و خبرگزاری های کشور و استان ما را با کامنت هایی تند، عصبی، توهین آمیز و آمیخته با تحقیر و تمسخر مواجه می کند. کامنت هایی که به مثابه مشت و لگدی هستند به سمت طرف مقابل. روی جالب این قضیه را می توان در رها شدن مطلب اصلی منتشر شده در سایت، توسط مخاطبان و اظهار نظر بر روی نظرات یکدیگر و بحث و مشاجره لفظی با دیگر کامنت گذاران جست. مشاجراتی با چاشنی توهین!

اما سوال اساسی این است که چرا اینگونه ایم؟ چرا از خواندن چند خط که موافق با سلیقه، تفکر، ایده، اندیشه، مشی سیاسی، دیدگاه فرهنگی، سبک زندگی و خواست و علائقمان نیست عاجزیم و با سرعتی شگفت از کوره در می رویم؟

و سوال اساسی تر این است که وقتی نوع برخورد ما با چند مخاطب که فقط در قالب کلمات ظاهر شده اند به این شکل است با مخاطبان جانداری که رو در رو و از طریق کلمه به علاوه صوت به اضافه قد و قامت با ما مواجه می شوند چگونه برخورد می کنیم؟ از کی اینقدر کم تحمل شدیم که خودمان هم هنوز متوجه نیستیم؟

جستن رگه های خشم و عصبانیت برخی افراد معمولی در فتنه ۸۸ و به دل گرفتن کینه همدیگر در آن فضا و بریدن برخی خانواده ها از یکدیگر و قطع شدن ارتباط دوستانه برخی دوستان در مسئله مهم نبود سعه صدر و نداشتن قدرت تحمل اندیشه دیگران که این روزها چندان هم دور از دسترس نیست، کار چندان سختی به نظر نمی آید.

می خواهم بگویم اگر این مسئله را از همین جا جدی نگیریم شاید کار جدی تر از این حرف ها بشود و به جایی برسیم که به سختی بتوان تشنج و ازکوره در رفتن ها را کنترل کرد.

همین

پی نوشت: البته که در خصوص فتنه ۸۸ فقط مردم معمولی و عصبی شدنشان مدنظر است نه کسانی که برای همین مردم معمولی و نظام و انقلاب شمشیر را از رو کشیده بودند.

ت ر ق ت ر ق

صدای استخوان هایم

موسیقی گوشنواز ساعاتی است

که این روزها دست به دستم می کنند

فقط یک راه از آسمان

فقط!

تو در زمانه نومید

به کشف خویشتن نشستی...

شعر از میرِشکاکان: یوسفعلی

آیا زیبایی در اقلیت است؟

مسئله ای که این روزها در جملات و کلمات بسیاری افراد دیده می شود و یافتن نام و نشان این افکار در برخی سریال ها و فیلم های سینمایی و برنامه های گپ و گفت رسانه ها و سایت ها و روزنامه ها و مجلات کار سختی نیست این است که: چه دوره زمونه ای شده! تصور حالت گوینده به هنگام ادای این جمله گمان نمی کنم برای کسی سخت باشد.

تفسیر این جمله را می توان بدین شکل بیان کرد: آدم های خوب و متعالی در اقلیت اند و آدم های بد و شیاد و کلاش هرروز بیشتر می شوند، دخترهای باحیا و محجبه و مقید در اقلیت اند و دخترهای بد حجاب و بی حیا و لاقید هرروز بیشتر می شوند، فعالیت های انسان دوستانه و به قصد قربت در اقلیت اند و زد و بند و رانت خواری و فساد هرروز بیشتر می شود، محبت و علاقه و عشق در اقلیت است و نفرت و کینه و دشمنی هرروز بیشتر می شود و....! تفسیر این جمله در این روزها چندان کار سختی نیست و به راحتی می توان مصادیق بسیاری در اطراف یافت.

اما سوال اساسی این است: آیا واقعا شرایط اینقدر بد است و حق و حقیقت کمرنگ شده؟
از نظر من اینطور نیست و شرایط انقدرها هم که می گویند بد نشده و جمله چه دوره زمونه ای شده را باید به گونه ای دیگر ادا کرد. در حقیقت باید گفت به همان میزان که بدی و پلشتی رشد کرده حق و حقیقت هم رشد داشته و به راحتی قابل رویت است، اما مسئله از جایی شروع می شود که ما بیشتر در پی انعکاس زشتی هائیم و نه نشر و ترویج خوبی و زیبایی و حقیقت.

نکته اینکه ترویج زیبایی و حقیقت موجبات گسترش حق را فراهم می آورد و نه نشر زشتی ها و امور ناپسند. البته که بسیاری از مردم عادی برای ابراز نفرت از بدی از آن سخن می گویند و یا نسبت به شرایط ابراز تاسف می کنند اما متوجه نیستند که مرز بسیار باریکی را رد می کنند. می خواهم بگویم ابراز نفرت از زشتی و تبری بخشی از دین است ولی در کنار آن تولی و بیان حب به زیبایی ها و خوبی ها هم مورد تاکید بسیار است و پرداختن به هرکدام از آنها به تنهایی آسیبی است جدی! مرز باریک و حساس اینجاست که روشن می شود: توانایی در ایجاد تعادل میان تولی و تبری، نشر به وقت زیبایی و ابراز نفرت از زشتی و فجور.

می توان مدعی شد تاکید بسیار بر بیان زشتی ها حتی برای ابراز تاسف میدان را برای شکستن قبح این اعمال و افکار بازتر کرده و به حرکتشان سرعت می بخشد. درست مثل گسترده تر کردن نقطه ای سیاه در دل یک پارچه سفید! چرا آنقدری که در بیان بدی می کوشیم در ذکر زیبایی و حق و حقیقت کوشش نداریم؟

چرا آنقدری که از دختران کم حجاب و بی قید می نالیم به وجود دختران محجبه و مومن و مقید نمی بالیم؟ چرا آنقدری که از رانت و فساد و زشتی در عذابیم از وجود انسان های شریف و وظیفه شناس شاد نمی شویم؟ چرا بیش از احساس قرابت با حقیقت از حس نزدیکی با فجور سرشاریم؟ من فکر می کنم بخشی از قضیه به خود ما برمی گردد. جبهه تقوا همواره در حال رشد بوده و هست و به گفته صریح قرآن حق باطل را می کوبد و باطل ماندنی نیست! اما چرا با پذیرش این وعده قرآن به یاری جبهه حق نمی شتابیم؟

حضرت آیت الله جوادی آملی فرمایند: در روز قیامت بهشتی ها بوی بهشت را می شنوند و جهنمی ها بوی جهنم را، در حالی که ممکن است کنار هم ایستاده باشند، یعنی فرد متعلق به آنجاست؛ و ادامه می دادند: در دنیا هم همین جور است! در دنیا هم محل فساد هست و هم مسجد، فردی که مومن است فقط مسجد را می بیند و فردی که خودش مشکلی دارد خب فقط محل فساد را می بیند و حتی اگر از کنار مسجد هم رد بشود متوجه مسجد نمی شود و بالعکس!
می خواهم بگویم مواظب نگاه هایمان و خودمان باشیم.

باربط نوشت: البته که این مسئله شامل متخصصین و کارشناسان و جامعه شناسانی که وظیفه شان بهبود اوضاع و شناخت معایب و ضعف های جامعه است نمی شود، مثل دکترها که سروکارشان با امراض است! ولی خب قبول که داریم همه ما دکتر نیستیم پس هرکس در جای خودش و در حد خودش باید به ایفای نقش مشغول شود.
 
بی ربط نوشت:  به احترام محمد زمین تبسم كرد/ تو آمدی و جهان دست و پای خود گم كرد

                    تو احمدی و به نور جمال تو صلوات/ به هر یك از بركات و كمال تو صلوات

                                   اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

آیا مشکلات اقتصادی مانع ازدواج است؟

به لطف بارش رحمت بیکران الهی در قامت برف، تعطیلات اجباری دامن ما و دفتر عزیزمان را هم گرفت که این خانه نشینی یک روزه چشممان را به جمال برنامه ای به نام حرف حساب روشن کرد. حرف حسابش هم این بود که ازدواج را سخت نگیرید و با زوج هایی که به قولی ساده ازدواج کرده بودند حرف می زدند و در این بین مثل همه برنامه های این روزها پیامک های مخاطبین را هم مرور می کردند.

نکته مشترک اکثر پیامک های رسیده وجود مشکلات سخت اقتصادی و... بود که به زعم! و باز هم تاکید می کنم زعم دوستان بزرگترین مانع ازدواج جوانان است. سوالی که بعد از دیدن کوتاه برنامه به ذهنم خطور کرد این بود: آیا واقعا مشکلات اقتصادی مانع ازدواج جوانان است؟

به گمان من مشکل اقتصادی مانع ازدواج نیست! بلکه می توان پای مشکل دیگری را این وسط جست و یافت و آن مشکل چیزی نیست مگر مشکل اعتقادی، بله مشکل اعتقادی! در واقع این اعتقادات و اصول و مبانی فکر جوانان امروز است که دچار مشکل شده و به صورت مانعی نه در مسیر ازدواج که در مسیر بسیاری از اعمال آنها قرار گرفته است.

اعتقاداتی که ریشه در تعریف ناصحیح از زندگی، مرگ، مشکلات، مسیر حرکت، خانواده، ازدواج، خرید شب عید، شب یلدا، صحبت با دوست و هم اتاقی و هم کار، صحبت با مغازه دار سرکوچه و بزرگترین و ریزترین مسائل شخصی و جمعی ما دارد. در واقع تصوری که از زندگی و جزئیات و کلیاتش داریم با مشکلی عمیق مواجه است، این است که در تعریف مشکلات و مسائل دچار اشتباه می شویم.

یک اصل کلی: آیا تا به حال با لحظات خوشی که صرفا و صرفا شاد باشند و حتی ذره ای تلخی و سختی آمیخته شان نباشد مواجه شده ایم؟ نشده ایم، چه اینکه در این جهان همه چیز به هم آمیخته است، تلخی با شیرینی؛ راحتی با سختی؛ خنده با گریه! فقط تفاوت اتفاقات زندگی های ما در میزان آمیختگی این دو قطب جذاب زندگی است. یعنی برخی اتفاقات سختی شان پررنگ تر است و برخی راحتی شان، اما در آمیختگی شان هیچ شکی نیست. کمی تامل در زندگی های فردی و جمعی مان می تواند ما را به مثال های روشنی در زندگی هامان برساند.

یک مثل ساده و خیلی کلی: وقتی از خواب که شاید راحت ترین پدیده خلقت است بلند می شویم تا لحظاتی هرچند کوتاه با کرختی بدن و کش و قوس و تلخی خاصی دست و پنجه نرم می کنیم! یعنی حتی خواب هم به نوعی با سختی دست به یقه است! به همین شکل می توان در جزء جزء زندگی مسئله یافت. آیا زندگی پدیده ای راحت، سرراست و آسان است؟ با دقت به همین اصول کلی می توان تعریف از مشکل را در زندگی های امروزی با چالشی جدی مواجه کرد.

در همین زندگی پر از سختی و راحتی با مسیری مواجهیم که باید به یک جای خاص برسد و آن جای خاص و یا هدف خاص و یا مقام خاص به گفته حضرت آیت الله جوادی آملی رسیدن به نورانیت است. وقتی قرار بر رسیدن به این چنین مقصدی است خوشی و ناخوشی، مشکل و مسئله در این مسیر چه جایگاهی می یابد؟ اینها جدی ترین مسائلی است که باید با آنها دست به یقه بود، چه اینکه به نوع رفتار ما شکل می بخشند.

حال در این معادله خاص ازدواج و مسائل اقتصادی چگونه تعریف می شوند؟ نشستن برای رسیدن به شرایط ایده آل برای اردواج کردن منطقی است؟ اصلا تعریف شرایط ایده آل چیست؟ مکنت اقتصادی و یافتن شغل و داشتن خانه و ...؟ چرا یک جوان با تحمل سختی های تجرد و خریدن مشکلاتی عمیق برای روح خود حاضر است به آن تعریف خاص از شرایط ایده آل برسد؟ جالب این است که در همین نوع رفتار هم ما سختی را به جان می خریم تا راحتی را به دست بیاوریم! یعنی در این معامله هم سختی و خوشی در هم آمیخته است. سختی روحی و مسائل تجرد طولانی در ازای مکنت مالی برای ازدواج در سن بالا.

سویه مقابل این مدل کاهش سختی های تجرد و به دست آوردن آرامش روحی با ازدواج به هنگام همراه با کمی مشکلات اقتصادی پس از ازدواج! تحمل کدام یک سخت تر است؟ نکته اینکه خداوند در قرآن تضمین می کند که من به شمایانی که نیازمندید، در صورت ازدواج از فضل خودم کمک می کنم و بی نیازتان می کنم و من با گوشت و پوست و استخوانم معتقدم خداوند سبحان در قرآن دروغ نمی گوید. یافتن افرادی که با توکل و اعتقاد عمیق و با داشتن تعریفی صحیح از مشکلات ازدواج کرده اند و هم اکنون در زندگیِ خوب و خوش به سر می برند و البته مشکلاتی هم دارند، چه اینکه زندگی بدون مشکل معنی ندارد به هیچ وجه سخت نیست.

در حقیقت دوگانه آرامش و آسایش مسیری است که باید از میان آنها انتخاب کنیم و همه می دانیم که آرامش قادر به تضمین آسایش هست ولی آسایش متضمن آرامش نیست.

انتظار به دست آوردن شرایط ایده آل برای اقدام به هر کاری در این جهان به توهمی غیرقابل انکار می مانند و ریشه در عدم شناخت انسان و هدف انسان دارد.

با ربط نوشت: حضرت استاد صفایی حائری می فرمایند در این دنیا زیر پای ما اتش روشن کرده اند تا برویم و نمانیم! مشکلات همان آتش اند خب...

یه با ربط نوشت دیگه: زعم یعنی تصور و تفکر غلط و جالب است که همه این اصطلاح را وقتی که می خواهند از اعتقاد صحیح خود سخن بگویند به کار می برند. عجیبه والا...

دوباره باربط نوشت: یکی از بچه ها می گفت نامزد یکی دیگه از بچه ها امتحانای این ترمشو که داد مرخصی تحصیلی گرفت و رفت خونه و گفت تا ازدواج نکردم به اون محیط برنمی گردم و با توکل رفت و زود هم ازدواج کرد. همت و مردانگی به این می گن! مردایی که به خاطر ترس از مشکلات ازدواج نمی کنن به نظرم همه چیز مردی رو دارن جز اینکه یادشون رفته مرد باشن.

 

بهار تو چشمای تو خونه داره

مریم فرش می خواند. با همان چشم هایِ عسلی و ابروهای سیاهِ کشیده و قدِ بلند و پیشانیِ فراخ می نشست وسط چمن های خوابگاه و با ضرب «دخترا سیب و گلابن» اخشابی، روی دار قالی ضرب می گرفت و وقتی دیگر چشم های درشت و عسلی اش با نور ماه و پرژکتور خوابگاه از پس ریزه کاری های قالی برنمی آمدند بساط قالی را جمع می کرد و بساط پرواز روی لبه ایستگاه تندرستی را علم می کرد.

دست هایش را باز می کرد- و آنقدر روی این باز کردن پا می فشرد که احساس می کردی الان است که دست هایش از شانه کنده شوند و وسط خلسه پروازش بیفتند یک گوشه، ولی احساس نمی کردی پروازش آسیب ببیند- و قدم هایش را بلند و رو به آسمان برمی داشت انگار که بخواهد با یک قدم همه زمین را طی کند، طی الارض کند.

ساعت از دو گذشته بود که توی حیاط خوابگاه دیدمش! یک دختر که دلش می خواست خودش را و بالهای بلندش را به رخ سکوت و تنهایی نیمه شب های خوابگاه بکشد. زل زدم به پرواز کردنش و دستهایی که مستانه بالا و پائین می رفتند و آوازی که از عمیق ترین نقطه جانش راه به لب هایش می گشود و با شمشیری آخته که راه نیام را نمی شناخت، سکوت را به مبارزه می طلبید. نرگس همیشه هل من مبارز می طلبید!

سمیه که از ماجرای شبم شنید آرام و با لبخندی تلخ گفت: مریم است! مریم است و همشهری من، مریم است و یک دنیا جنون، مریم است و میراثی از عقل و هوش، مریم است و دل و دین از دست داده، مریم است و دو ترم مرخصی استعلاجی، مریم است و درمان روانی، مریم است و یک عشق ویرانگر، مریم است و روحی زخم خورده، مریم است و یک دنیا احساس، مریم است و یک زن جامانده! مریم است دیگر...

گفت که مریم شاگرد خوب همه ی استادها بوده و عاشق هنر و هنر و هنر؛ گفت که وسط آن فضای باز و خاص دانشکده هنر بی توجهی مریم به آن فضاهای آلوده زبانزد و حریمی که همیشه حفظ می کرده پررنگ بوده؛ گفت که تا اینکه یکی از اساتید جلو می آید و جلو می آید و جلوتر و آنقدر جلو می آید که می تواند از نزدیک چینی نازک تنهایی مریم که همه احساسات و عشق ها و زیبایی ها و جلوه گری ها و رنگ ها و نورها و شادی ها و خنده ها و زنانگی هایش را در برداشت، ببیند و مریم! و مریم به آهستگی در باز می کند و به عجله ی یک مرد برای ورود به این چینی، به این مرز نور و سرور دقت نمی کند و آنجا که نباید دل و دین می دهد. مریم در حکایت های وامق و عذرا مانده بود گویی!

و

 مرد می رود و خبر ازدواج استاد مجردی که عشق مریم به او دهان به دهان می گشت و رابطه و علاقه اش به مریم نقل یک در میان حلقه های دخترها و پسرهای دانشگاه بود تنها به دو ترم مرخصی استعلاجی دخترِ چشم عسلی و روان درمانی ها و پروازهای شبانه و سکوت گاه به گاه و تلخی بی اندازه و بی قیدی نسبت به پوشش گذشته و جستجوی محبت گم شده در هر مردی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و ویرانی خاص مریم منجر می شود. فقط همین....

پی نوشت: دیشب رادیو یکی از آهنگ های مجید اخشابی رو پخش می کرد که یهو یاد مریم افتادم، چقد این دختر ماه بود و چقد پر از شور و نشاط زندگی و عشق و انرژی! نمی گم همش تقصیر استاد بود و مریم بی تقصیر ولی کاش این اتفاق براش نمی افتاد، کاش این مرد برای هوس های خودش احساسات و شور و سرور و عشق و زندگی اون دختر رو لگدمال نمی کرد. چرا مردا نمی تونن رنگ های زنانه رو درک کنن و به خودشون اجازه می دن این باغ پر از رنگ رو خراب کنن؟ البته بازم می گم زنا هم مقصرن ولی...

کاش زن و مرد می فهمیدن دنیا اینطوری که الان دارن باهاش تا می کنن اصلا ایده آل نیست! به قول ژان بودریار چرا با وجود این همه آزادی که وجود داره آسیب ها دارن بیشتر می شن؟ شاید این نشون دهنده میل به منهیات گذشته اس؟!

پیشنهاد نوشت: اینو از دست ندین، هنوز وحشتی که از خوندن این پست روم سایه انداخته ازم دور نشده! بخونیدش +دیگر به مغازه نمی روم!!!

بیچاره زن ها...

در عمق چشم های جنگ های جهانی لانه می کنند و آنقدر در آن مردمکِ تیز جا می گیرند که برای دیدنشان باید تمام این دستگاه های چشم پزشکی را اجاره کنی و چون گشتن و یافتن این دستگاه ها کار هرکسی نیست، از دید همه پنهان می مانند! کدام مردمکی تا به حال توانسته نگاه ها را به خودش جلب کند آن هم در گیر و دار جنگ های خانمان سوز و خانمان ساز؟ جنگ های نظامی، جنگ های سیاسی، جنگ های رسانه ای، جنگ های عشقی، جنگ های... همه ی اینها همان دوئلی اند که یک زمانی مرسوم بود! و بیراه نیست اگر بگویم سنگینی همه ی دوئل های تاریخ را روی دوشم احساس می کنم، اما باکی نیست...

شاید همیشه منادیان صلح زنها بودند و خب هیچ وقت از آماده کردن پوتین مردها برای نبرد ابایی نداشتند!

                           

یک حجم وسیع و سفید

کی تا به حال توانسته دلی که تنگ می شود را ببیند؟ اصلا اندازه خود دل چقدر است و وقتی تنگ می شود چقدر از اندازه اصلی اش فاصله می گیرد؟ اولین بار که برف دیدم صبح بود، از خواب بیدار شدم و از پشت پنجره هجوم بی امان دانه های برف را بر شانه های زمین و زمان از نزدیک تجربه کردم؛ همه جا فقط برف بود و برف، زمین و آسمان یکصدا برف را آواز می کردند و هیچ کس نمی توانست این همصدایی را بشکند. وقتی آسمان آرام گرفت، وسعت سفیدی زمین را در برگفته بود و خودش را به همه کس و همه چیز حقنه کرده بود؛ هنوز فکری ام زمین تنگ تر شده بود یا وسیع تر؟ چقدر از اندازه اصلی اش فاصله گرفته بود؟

شاید دل تنگی با اندازه دل نسبتی نداشته باشد، شاید فقط یک حجم وسیع و سفید باشد که خودش را به زمین پهناور دل حقنه می کند!

 

رودست

اوراکل: بگذار یه رازی رو بهت بگم،
برگزیده بودن درست مثل عاشق بودنه
هیچ کس نمیتونه بگه که تو عاشق شدی یا نه، بلکه خودت اون رو در اعماق وجودت احساس میکنی!
با پوست و استخوانت حس میکنی!

ماتریکس-وقتی نئو به دیدن پیشگو رفت.

سکینه می گفت سوم راهنمایی که بوده یه روز معلمای مدرسه تصمیم می گیرن از بین اون همه دانش آموز به یه نفر جایزه بدن. روز موعود با یه سطل بزرگ که اسم بیشتر از 500 نفر دانش آموز توش نوشته شده میان سر صف و به یکی از دانش آموزا میگن بیا بالا و یه اسمو بیار بیرون؛ از بین اون همه دانش آموز اسم سکینه میاد بیرون و جایزه ای که می تونست تا مدتها نقل مجالس همه بشه به سکینه تعلق میگیره.

چند روز پیش سکینه معلم پرورشیشو بعد از 17 سال می بینه، معلم بهش میگه تو تمام کاغذای سطل اون روز فقط اسم تو نوشته شده بود!!!

کاری ندارم به اینکه سکینه بچه خوبی بوده و معلما تصمیم میگیرن برا تشویقش بهش جایزه بدن و تمام تلاششونو کردن تا با کمترین هزینه رضایت همه رو جلب کنن و بچه ی خوب مدرسه جایزه ای که حقش بوده رو بگیره؛ بحثم اینه که کسی که تو اون مجلس رودست خورده خودِ سکینه بوده! یعنی در حالی که فکر می کرده بین اون همه دانش آموز شانس بهش رو کرده و اونقد خاص بوده که تونسته با مغناطیس وجودش دست قرعه رو به سمت خودش بکشه، می فهمه تمام اون لحظات یه نمایش بیشتر نبوده!

حالا همش فکر می کنم کدوم برگزیدگی جذاب تره؟ برگزیده شدن به وسیله معلما یا برگزیده شدن به وسیله قرعه؟

وصل فقط یک سیم نیست

یادمه چند وقت پیش شیمای زنان سرزمین من یه چیزی تو این مایه ها یا شاید هم دقیقا همینو نوشته بود:

وصلِتَم؛ وصلَمی؛ وصلِتَم؛ وصلَمی؛ وصلِتَم؛ وصلَمی؛ وصلِتَم؛ وصلَمی؛ وصلِتَم؛ وصلَمی...

حالا دقیقا می فهمم چی میگفت!

وصلمی؛ وصلِت نیستم...

جهان عاری از معنا

مرگ نلسون ماندلا آه از نهاد بسیاری بلند و فریاد واآزادیا و واشرافتا و واانسانیتا و بسیاری وای دیگر را در گوش جهان طنین انداز کرد، بسیاری که پیرمرد را چشم آزادی خواندند و اسطوره رهایی نامیدندش و در سوگش چه اشک ها که از نوک قلم جاری و ساری کردند و دل کاغذ را زیر بار سنگین آتش دلشان کباب کردند.

اما چه اشکی و آهی که پیرمرد عمری در برابر استکبار و استعمار ایستاد و منادیان آزادی تروریستش خواندند و به زندانش افکندند و رسانه ها دست در گوش کردند تا نشنوند صدای منادی آزادی را و به انتظار نشستند تا روی در نقاب خاک بکشد و همراه با غروبش از طلوع اسطورگی اش پرده بردارند.

هدفِ پیرمرد مهم نیست، مهم مجسمه ای است که برای یک لفظ بی معنا و عاری از مفهوم ساخته می شود تا داغ ننگی باشد بر پیشانی جهانی که می تواند به راحتی دامن شرافت هر واژه ای را به ننگ بکشد و آزادانه از حرمت آزادی و رهایی سخن بگوید و به این هم فکر نکند که مدت هاست ناموس این واژه جولانگاه دست اندازی متجاوزان و زیاده خواهان شده تا بر همگان روشن شود در این دنیای بی در و پیکر ارزان ترین کالا، کلمه است و کلمه است و کلمه.

ماندلا اسطوره آزادی نیست، ماندلا مردی است که جنگید تا مردمش و خاکش و کشورش خودشان باشند و با تمام سیاهی دیده شوند و سایه ای بالای سرشان نباشد و اگر این یعنی آزادیِ مدنظر شما او آزاد بود و اگر نیست که شما چنین مرادی از آزادی و آزادگی ندارید او یک تروریست بود و نمی تواند اسطوره نامیده شود.

آزادی در قاموس شما با کدام معنا همراه است که مدام در پی اسطوره سازی برمی آئید؟

من فکر می کنم منادیان آزادی تنها و تنها در پی تهی کردن کلمات از معانی حقیقی اند تا به راحتی به اسطوره سازی مشغول شوند و در مقابل پرسش های آزادگان حقیقی انگشت اشاره به سمت حاشیه امنی که تحت لوای اسطوره ها برای خود ساخته اند دراز کنند.

جهان امروز با کمترین معنای ممکن دست و پنجه نرم می کند!

بی ربط نوشت: مرغ دلم راهی قم می شود   در حرم امن تو گم می شود

                   عمه سادات سلام علیک       روح عبادات سلام علیک

دولتی

از فرق سرم تا به قدم دولتی است           شکوائیه های دم به دم دولتی است

از برکت انقلاب آزاد شدیم                         گفتند که انقلاب هم دولتی است

باربط نوشت: خیلی سال پیش که روحم بیشتر از این روزها با گفتن شعر دست و پنجه نرم می کرد این دو بیتی از درونم جوشید، امروز یهو یادش افتادم و با خودم گفتم اینجا می تونه جا خوش کنه. اون روزا همش فکر می کردم چرا ما نمی خوایم دستمون رو از رو شونه دولت برداریم؟! واقعا شگفت آوره که انسان با این عظمت و کرامت لنگ دولت باشه و مدام انتظار داشته باشه یه سیستم عجیب و غریب که بعضا تکلیفش هم با خودش روشن نیست بیاد و دستش رو بگیره و تو جزئی ترین کارا براش تصمیم بگیره! فکر نمی کنم دست رو شونه دولت چندان حرمت داشته باشه؛ هنوزم همونطور فکر می کنم...

بی ربط نوشت: مانند آن خسی که به میقات پر کشید    قلبم به سوی مادر سادات پر کشید

امپراطور ویرانی ها

روزهای اول با ایمیل می شناختمت، بعد خودت آمدی و بعد وبلاگت؛ فرصت نکردم تو را از کلماتت بیرون بیاورم و تا می توانم مثل یک سنگ تراش حرفه ای تراشت بدهم و با خودم بگویم این زرنوشت است. فرصت نکردم از کلماتت متولدت کنم و بعد به همه بگویم زهرا از دو مادر به دنیا آمده، یکی مادرش و یکی کلماتش و من با مادر دوم مانوسم. فرصت نکردم تو را بسازم و بعد ببینمت که یا مجسمه ام را خراب می کردی و یا اجازه می دادی از هوشم لذت ببرم و به ساختنت ادامه بدهم. 

 هرچند تو همان طاغی پشت کلمات ایمیل بودی که درست مثل یک امپراطور که بیشتر در پی ویرانی است تا آبادی مملکتش، وظیفه خود را ویران کردن هر روزه ملک و ملکوتت می دانستی و می دانی. چقدر خودت، کلماتت و زرنوشتت در پی ویرانی است، ویران شدنی خالی.

چقدر مغناطیس ویرانی که باید هولناک باشد و ترس آور در کلماتت نهفته است و روز و شب آدم را به خود می خواند، بدون ترس و وحشت؛ و شکوه تنهایی و غارهای کشف نشده ای که صداهای تویشان ترس را به دل آدم سرریز می کند و مدام نجوا گونه گوش آدم را به خود می کشد که اینجا همان چیزی است که هیچ کس از آن خبر ندارد که یعنی بیا تو؛ کلماتت را احاطه کرده.

همه اینها را گفتم تا فقط به خودت بگویم چقدر دلم می گیرد با خواندنت، اما باکی نیست؛ بنویس و همیشه دل ما را بگیر؛ اصلا دل برای گرفتن است زرنوشت.

توازن جنسیتی در تاکسی

خیلی سال پیش سرِ ظهر، روبروی دانشگاه منتظر تاکسی بودم و در حالی که کلی عجله داشتم با کمترین تاکسی ممکن مواجه می شدم؛ تو حیص و بیص و استرس نیومدن تاکسی بیشتر از ۶ تا از آقایان محترم دانشجو که از بچه های فعال دانشگاه بودن و فریادهای حقوق بشر و حقوق زن و دموکراسی خواهی و آزادی طلبیشون همواره گوش همه رو کر می کرد به منتظرین تاکسی پیوستن.

چند دقیقه از آمدن حضرات می گذشت که اولین تاکسی خالی جلوی پای ما ترمز زد و ۴ تا از آقایون مدعی بدون اینکه ببینن و یا بخوان بیینن که یه خانوم  کلی قبل تر از اونا اینجا ایستاده بود و خب این حرکتشون موجب پایمال شدن حقش می شه خودشون رو چپوندن تو تاکسی و اصلا به روی خودشون هم نیاوردن. بعد از یه مدت یه تاکسی دیگه که فقط یه مسافر خانوم داشت ترمز زد و دوباره آقایون حمله بردن سمت در که اینبار راننده تاکسی بلند رو بهشون گفت: خانوم سوار شه، خانوم سوار شه؛ این بود که یکی از اونا با کلی غرولند پیاده شد و بقیشون شروع کردن به فریاد زدن که کاش ما هم خانوم بودیم و...!

توی تاکسی هم تا تونستن مثلا اعتراض کردن و من به کلی دلیل موجه صلاح ندیدم حتی بهشون بگم من کلی زودتر از شما منتظر تاکسی بودم؛ وسط اعتراضاشون راننده تاکسی با آرامش گفت: من برا تاکسیم قانون و قاعده دارم و هیچ وقت اجازه نمی دم یه خانوم تک و تنها بشینه وسط چهارتا مرد توی ماشین. اگر شما و همه دوستاتون سوار می شدین این خانوم مسافر، وسط ما مردا تنها می شد و خب من مطمئنم این وضعیت تو مسیر براش آزار دهندس، اینه که گفتم اون خانوم( یعنی من) سوار بشه.

هیچ وقت چشمای گردم از شنیدن این حرف و سکوت عجیب اون آقایون از ذهنم پاک نمیشه و همیشه با خودم فکر می کنم چقدر لذت بخشه زندگی تو دنیایی که بدی ها توش پر از سروصدان ولی سکوت و آرامش و تنهایی خوبی ها هیچ وقت نمی ذاره اون همه سروصدا غالب بشه! اون آقای راننده قطعا باید درک عجیبی از محیطش داشته باشه.

باربط نوشت: بعضی آدما بدون اینکه نیاز داشته باشن کلی قاعده و قانون و حرفای قلمبه سلمبه بخونن به راحتی می تونن حقایق رو درک کنن، صرفا و صرفا به خاطر زمین پاک وجودشونه که بدون مانع میره سراغ حقیقت.

وبلاگ کجای زندگی ماست؟

این روزها فکری ام که وبلاگ کجای زندگی ماست! آئینه افکار ماست و یا آئینه تمام نمای افکار ما و یا حتی خود خود ما به معنای تمام و واقعی کلمه؛ که اگر خودِ خود ماست چرا باید وبلاگ این وظیفه را متقبل بشود و بشود خودِ خود ما در این جهان بزرگ؟ و به نظرم اگر اینطور باشد باید در جهان بی در و ییکری به سر ببریم که وبلاگ بشود همه وجود ما به تمام معنا و اگر نیست می شود بخشی از وجود ما و یا حتی بخشی که مایل به سانسور کردنش نیستیم، چرا که همه ما با بخش هایی از وجودمان سرو کار داریم که تمایلی به نشر و انتشارشان حتی در خصوصی ترین محافل هم نداریم چه برسد به چهار راهی به اسم اینترنت و وبلاگ؛ و خب اگر بخشی از وجود ماست چرا باید انتظار داشته باشیم با خواندن وبلاگ یک نفر به کنه وجودی اش پی ببریم و یا بخواهیم همه آنچه که در او هست در وبلاگش متجلی باشد؟ 

بعد دوباره فکری شدم که وبلاگ نماینده کدام بخش وجودی ماست؟ خصوصی ها، عمومی ها، فکری، عاطفی و هیجانی و...! و اصلا کدام بخش وجودی ما با وبلاگ احساس راحتی می کند و می تواند آن تو جا خوش کند؟ چرا بخشی از احساساتمان را آن تو جا می دهیم و بخشی را نه؟ چرا بخشی از فکری ها را منعکس می کنیم و بخشی را نه؟ ریشه بخشی از این سانسورها کجای وجود ماست؟ چرا این روزها وبلاگ نماینده بخش اعظم روحیات خیلی هاست ولی در عین حال نمی تواند نماینده تام و نمام شخصیتشان باشد؟

اصلا همش فکر می کنم این وبلاگ و شبکه های اجتماعی کجای هستی به این بزرگی اند و کجای وجود انسانی به این عظمت؟

باربط نوشت: این اواخر دارم زیادی تو این وبلاگ می نویسم و متفاوت با قبلا، برعکس گذشته که کمتر تمایل داشتم توش بنویسم و یا حداقل این شکلی بنویسم! چه اتفاقی برام افتاده؟ یعنی من چقدر عوض شدم که به این سمت حرکت می کنم؟ خیلی برام جالبه و خیلی دلم می خواد بدونم این تغییر از کجا ناشی میشه ولی هنوز نفهمیدم

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر
امید از تو شیرين تر
نمی شود پایيز.... فضای نمناک جنگلي اش
برگهای خسته ی زردش
غمگین تر از نگاه تو باشد
نمی شود، میدانم

 نمي شود آوازی
که مرد روستایی و عاشق
با صدایی صاف
در اعماق دره میخواند
در شمالٍ شمال
رنگین تر از صداي تو باشد


نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
و-صدای شیهه ي بي انتها در ارتفاع کوه
و-صدای گریه ي سرداب رود
زمانی که تنگه ی ون دار بن را می ساید
و-صدای عابر پیری که آب می خواهد
به عمق یک سلام تو باشد


نمی شود که تو باشی شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که تو باشي گلدان یاس هم باشد
نمی شود که شب هنگام عطر نگاه تو باشد
محبوبه های شب هم باشند
نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمي شود که تو باشی
درست همين طور که هستي
و من هزاربار خوبتر از اين باشم
و باز، هزاربار عاشق تو نباشم
نمی شود، میدانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

نادر ابراهیمی عزیز

رفیق دزد و شریک...

این شعر حسین پناهی که می گه من می خوام برگردم به کودکی تا از باغ خودمون انار دزدی بخورم دقیقا برام تصویر داره. یعنی همش منو یاد خودمون می ندازه که مرتب می رفتیم تو باغ پدربزرگم و بی خبر می زدیم به اناراش! مریم و مهناز و سپیده و فیروزه و زهرا و میترا و من چهار دست و پا از سوراخ کوچیکی که بین باغ باوا* و خونه عموی مادرم بود می رفتیم تو باغ و می زدیم به انارا. مریم که تپل تر از بقیه بود همیشه تو سوراخ گیر می کرد و ما از پشت هلش می دادیم تا رد بشه و وقتی می رفتیم تو باغ با وجود اینکه حتی نفسامونو هم می گرفتیم باوا می فهیمد و با داد و فریاد بیرونمون می کرد و ما بودیم که از هر سمتی شروع می کردیم به فرار.

یه روز که طبق معمول با بدبختی از سوراخ رد شدیم به محض ورورد بهرام و مهرزاد رو دیدیم که وسط کلی پوست انار نشستن و با صورتی پر از تبختر و دهن پر به ما نیگا کردن و گفتن: ایما نگبونل باغیم! باوا ومو گ نلیم کسی بیای من باغ و نارل بخره**...

و به راحتی به انار خوردنشون ادامه دادن و ما دست از پا درازتر از در بیرون رفتیم.


* پدر بزرگ

**ما نگهبونای باغیم! پدر بزرگ بهمون گفته نزاریم کسی بیاد تو باغ و انارارو بخوره.

باربط نوشت: البته که باوا به زودی فهمید که ضرر اون دوتا مثلا نگهبون که قطعا خودشونو به باوا قالب کردن برا نگهبونی از چندتا دختر کوچیک و اناردزدیشون خیلی خیلی بیشتره.

سرو صدای بچه ها نفس روضه است

سخنرانی های آیت الله حکمت نیا پر است از صدای بچه ها, بچه هایی که مدام داد و بیداد می کنند, جیغ می کشند, بهانه می گیرند, با هم بازی می کنند و بلند بلند می خندند و آنقدر می خندند و گریه می کنند و فریاد می زنند که حتی بعضا صدای حضرت استاد را هم به سختی می توان شنید؛ اما من حتی یکبار هم نشنیدم که حضرت آیت الله متعرض جمع بچه ها شوند, تذکری بدهند و یا گوشه ای, کنایه ای روانه مادران بچه ها بکنند.

بقیه علما هم سخنرانی هایشان از جمعیت بچه ها و خاطر جمعیشان بی نصیب نیست و من ندیدم این جمعیت خاطر, پراکندگی خاطر و کلام وعاظ بزرگ این مرز و بوم را در پی داشته باشد و اصلا طوری است این فضا که آدم احساس می کند همزیستی مسالمت آمیزی دارند با هم و اگر یکی نباشد دیگری کمیتش می لنگد.

اما توی استان ما کم نیستند وعاظی که اعصاب بچه ها را ندارند و بسیار دیده ام که غر زده اند به جان بچه ها و مادرانشان و حتی بعضا به مادران می گویند حضور شما با این بچه و سروصدایش ضروری نیست و همان بهتر که نباشید و مجلس حرمت دارد و الخ! که چه؟ که رشته کلام از دست حضرت واعظ در می رود و گویا حضرات اصلا گوشی برای شنیدن صدای بزرگان اخلاق و ادب ندارند و نمی بینند که مجالس پر رفت آمد آن بزرگان پر است از این سرو صداها, در حالی که بزرگ مجلس به سخنرانی اش ادامه می دهد.

و اصلا یک نفر نیست از ایشان بپرسد که اگر بچه به مجلس نیاید پس کجای این جهان بی دروپیکر با شور و شعور حسینی و اخلاق اسلامی اخت بگیرد و الفبایش را بیاموزد و اصلا اگر بچه به مجلس بیاید و طبق میل شما خفه خون بگیرد که دیگر بچه نیست و می شود یک آدم بزرک مثل من و تو!

اما امشب با واعظی مواجه شدم که در اوج سروصدای بچه ها که کلافه کننده هم بود چیزی گفت که فکر می کنم تا عمر دارم از حرف و عمل امشب آن بزرگ پر باشم و سرشار به فضل پرودگار. این انسان وارسته در اوج سروصدای بچه ها گفتند: مثل اینکه بچه ها هم در کنار مجلس ما مجلس دارن و به خاطر صدای بلند ما ناچارن صداشون رو بالا ببرن.

من منتظر بودم ببینم چطور ادامه می دهند که گفتند: ما مسلحیم به میکروفون و اون بندگان خدا بدون هیچ سلاحی مجبورن با میکروفون ما رقابت کنن و من به خاطر اینکه اذیت نشن و مجلسشون به هم نریزه از این به بعد آروم تر حرف می زنم و شما هم دقیقت بشین تا بهتر بشنوین!

در شگفتی تمام شاهد بودم که حضرت ایشان تا آخر مجلس آهسته صحبت کردند.

مدام با خودم فکر می کردم چقدر تفاوت هست میان معرفتی که با گوشت و پوست و خون و استخوان آدم عجین باشد و معرفتی که لقلقه زبان باشد. و چقدر بعضی ها نمی فهمند حضور بچه ها و نفس بچه ها, نفس گرم روضه ها رو به آسمان می فرستد.

مگر تمام شکوه کربلا به علی اصغر 6 ماهه نیست و نقطه اوج کربلا در نفس علی اصغر نهفته نیست؟ حضرت آیت الله حکمت نیا در تعبیری عجیب و جذاب می گفتند: نقطه «کربلا» علی اصغر است! که اگر این نقطه نبود «کربلا» اصلا شکل نمی گرفت و تلفظ نمی شد.

حالا کدام روضه بدون نفس و سر و صدای بچه ها به عرش می چسبد؟

با ربط نوشت: جان به فدای علی ات یا حسین

 

کاش ملائک بازنشر بدن پستای مارو!

لینک زن کار جالبی می کنه؛ یعنی پستای وبلاگ نویسای زن رو بازنشر می ده. الهه بهم گفت با این بازنشرها حال می کنم و بگو پستای ما رم "باز نشر" کنن!!!هرچند که لینک زن ظرفیت "مطالب ما" رو نداره! و من بهش گفتم نه تنها لینک زن که هیچ کس دیگه ای ظرفیت پستای تو رو نداره و تنها ملائک از پس تو و پستات برمیان. راست گفتم و بعد فکری شدم کاش ملائک کلمات، حرکات، سکنات، افکار و حتی پستای وبلاگ ما رو بازنشر کنن و روشون تو آسمون ها با لبخند بحث بشه.

استاد الهی قمشه ای یه بار تو سخنرانیشون گفته بودن یه شب یکی از عرفا خواب دید که توی آسمون ها ولوله ای است و فرشتگان طبق طبق نور و سرور رو دست دارن و به سمت خونه ی سعدی حرکت می کنن! عارف صبح که بیدار شد شنید دیشب سعدی شعر برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتری است معرفت کردگار رو سروده؛ یعنی اون بیت سعدی آسمون ها رو پر از ولوله کرد.

کدوم پست وبلاگ ما و دستنوشته های ما و کلمه ما و حرکت ما و نگاه ما و افکار ما تو آسمون با ولوله بازنشر داده میشه؟

در من اینک فردا پی مرگ خویش است

دیگه به فردا اعتقادی ندارم، نه اینکه خسته باشم یا ناراحت و غمگین و از سر افسردگی این حرف را بزنم؛ اتفاقا با تمام وجود و از روی یک اعتقاد کامل و در کمال صحت روحی و فکری به این نتیجه رسیده م. یعنی فکر می کنم انسان سالم و کامل نباید به فرداها و لحظات نیامده فکر کند چون هرچیزی که باید وجود داشته باشد درست وسط همین لحظه ای که در حال گذراندنش هستیم وجود دارد و منتظر است تا با یک جهش عمیق به دستش بیاوریم؛ ولی ما با دستی که سایه پیشانی اش کرده ایم تا از آفتاب زدگی جذاب روزمره فرار کنیم، چشم تنگ کرده دنبال لحظات نیامده ایم، که چه؟ شاید بهتر از امروزمان باشد. که چه؟ که امروز باب طبعمان نیست و تمام مشکل سر همین طبع است!

در واقع طبعمان را برگردانده و بدعادت و کج فهم و کج سلیقه و بدمزاج بارش آورده ایم، جوری که اگر امروز شاه پریان هم باشیم می نالد و می گوید: امروز کی تمام می شود؟ و هیچ وقت فکر نمی کند پس خود امروز چه؟ امروز بیچاره که تمام روزهای قبل برای نیامدن و نبودنش زار زده ایم و با چشم تنگ در یک برهوت بزرگ که خودمان رو محبوسش می دانیم پی اش گشته ایم و فکر نکرده ایم داریم چه می کنیم! امروز که حتی سخت بودن و جانکاه بودن و نفس گیر بودنش موهبتی است که همین طبع بلند، پست تر از اینی که هست نشود، که به قول استاد عزیزتر از جان(علی صفایی) همه این آتش هایی که زیرپایمان روشن است برای نماندن است و در رفتن، که ما روی همین آتش هم می مانیم تا کباب شویم، انتظار فردا نگه مان می دارد یعنی...

ولی من دیگه به فردا اعتقادی ندارم! یعنی کاش بتونم اعتقادمو به فردا بکشم

باربط نوشت: البته که اعتقاد به این فردا با اعتقاد به فردای موعود فرق واضح دارد هرچند سرسختی وجه مشترک هردوتاشونه.

بی ربط نوشت: کلی خوشحالم از انتشار دوباره هابیل

شکوه رعب انگیز!

شکوه همیشه با خودش یه رعب خاص به همراه داره؛ رعبی که نمی تونی تصور کنی از کجا میاد و قراره به کجا ختم بشه! فقط یهو می بینی که یه حسی تو دلت داره موج می زنه که نه نسبتی با دلهره داره و نه ترس و نه فرار و نه هیچ چیز دیگه ای؛ و بعد همزمان با همون حسی که وجودت رو تسخیر کرده و بهت می گه تو الان از هیبت و شکوه چیزی که داری می بینی پر از وحشتی، عشقی تو دلت در حال رشد کردنه که بهت می گه تو باید به این منبع وحشت زل بزنی! یعنی عجیب ترین حالت ممکن...

زل زدن به منبع ترس!(دلم نمی خواد اسمش رو ترس بذارم ولی در عین حال نمی دونم بهش چی بگم!) شاید رعبی که خداوند از هیبت پیغمبر تو دل کفار می نداخته از همین جنس بوده، یه حس که نه می تونه آدمو فراری بده و نه می تونه با آرامش سرپا نگهش داره؛ فقط آدمو میخکوب میکنه! با چشمایی که انگاری می خوان از حدقه دربیان؛ آره میخکوب، شاید بشه گفت میخکوب شدن مناسب همچین حالتی باشه.

یا تو قرآن میگه وقتی مردم جلوی غار اصحاب کهف میومدن از دیدنشون پر از رعب می شدن؛ رعبی که از دیدن آدمای توی خواب به آدم دست میده! چه شکوهی توی اون مردا بوده که اینطور مردم رو با رعب مواجه می کرده؟ وقتی این آیه رو می خونم با خودم فکر می کنم شکوه قلبی اونقدر عظیمه که حتی وقتی آدم تو خوابه تمام وجودش رو تسخیر میکنه! قلب خیلی چیزا رو درک می کنه و منبع شکوه و رعبه.

به نظرم شکوه و رعب همزادن و قلب مادر هردوتاشونه؛ قلبی که شکوهمنده و قلبی که از دیدن شکوه می ترسه! شکوهی که رعب میاره و رعبی که به شکوه و منبع شکوه عشق می ورزه!

هیچ وقت کفار نمی تونستن از منبع رعبشون فرار کنن، مطئنن محمد امین رو دوست داشتن ولی حجاب های نفرت برانگیز و عجیبشون نمی ذاشته با حقیقت خودشون و محمدامین مواجه بشن و چقدر این تصویر قرآن زیباست که میگه دشمن ترین دشمنان پیغمبر اونو از بچه هاشون بهتر می شناختن؛ همین شناخت رو هم می شه به قلوب و ارواح تعمیم داد. مگه میشه آدم نور محمدی که در عالم و آدم متجلیه رو نشناسه؟!

چقدر انسان ذوی الابعاده که می تونه با این قلب دو مسیر کاملا مجزا رو طی کنه.

باربط نوشت: عاشق تصویر شکوهمند علی، فاطمه و محمدم و رعب و عشقی که تو دل تمام تاریخ انداختن!

یه باربط نوشت دیگه: یاابن رسول الله تا شما نیایی ما عیدی نداریم! شک نکنید آقاجان

دوباره باربط نوشت: این روزا به شدت دلتنگ حضرت مادرم؛ کاش ما رو دعا کنن

 

یه حسرت نفرت برانگیز

الان همون حسرت تلخ بی معنی و مزخرف دوباره اومده سراغم! اینکه با تمام عشقی که به زن بودنم دارم کاش یه مرد بودم! اونوقت می تونستم به هر جایی هروقت که بخوام برم، می تونستم شب برم تو خیابون و کنار خطی که ماشینا حرکت می کنن راه برم، می تونستم قبل از اذان صبح تو یه خیابون دنبال صدای اذان بگردم و بین الطلوعین تو کوه به آسمون نیگا کنم و هزارتا تونستن دیگه که محدودیت زیبای زن بودن بهشون شکوهی میده که اگر می داشتمشون شاید برام هیچ جذابیتی نداشتن!

ولی می دونم زن بودن بهم فرصتی میده که بدون همه اون کارا رشدی داشته باشم که هیچکدوم از اونا برام فراهم نمی کنن. زیبایی زنانگی به جزئیاتیه که فقط از این زاویه می بینی، به دنیای رنگی و پر از خاطره ای که فقط من می تونم داشته باشم. آمنه همیشه می گفت زندگی مردا مثل یه عکس سیاه و سفید می مونه و زندگی ماها درست مثل یه عکس رنگی و پرنشاط؛ واقعا راست می گفت آمنه. ما پر از رنگیم و آزادی و آزادی زنا به محیط سازیشونه، هیچ مردی نمی تونه اونطور که ما زنا محیط رو می سازیم، بسازه!

تمام محیط اطراف پره از رنگ و بوی زنانه...

من عاشق رنگای خاص زن بودنم و البته آزادی و آزادگی که تو این فضا برام مهیاست. به نظرم زنا آزادترین موجودای دنیان، حتی اگه نتونن تو هر ساعتی که بخوان برن کوه و خیابون!

باربط نوشت: چقد این مدت از زنانگی حرف می زنم و البته چه لذتی داره تو این دنیا غوطه ور بودن...

من یک زنم!

اخیرا فکری ام که این روزا ثابت کردن زن بودنمون داره سخت میشه و این سختی مثل بالا رفتن از یه کوه هر لحظه داره اوج می گیره. اینکه بتونی ثابت کنی با تمام جدیت و خشک بودنت تو محیط بیرون و بین هزار و یک مرد مختلف و البته نامحرم، می تونی تو خونه بخندی و شاد باشی و مثل بقیه از شیطنت بی بهره نباشی سخت شده؛ اینکه بتونی ثابت کنی علی رغم ظاهر بسته و مشکی بیرونت استفاده از رنگای بهاری برات ضروریه چون یه زنی و خب وقتی بیرون با افتخار مشکی می پوشی با همون افتخار تو خونه قرمز و سفید و زرد و سبز و آبی و بنفش و.... هزار و یک رنگ دیگه برات جذاب تر و دوس داشتنی تره واقعا سخت شده؛ اینکه بتونی ثابت کنی پشت تمام کتابایی که خوندی و قصه هایی که ازشون لذت بردی این زنانگیت بوده که همیشه بهت چشمک می زده و بهت می گفته تو برای زن بودن نیاز داری به دونستن، چون زن بودن اتفاقیه که برا هرکسی نمی افته و تو باید بفهمی کی هستی تا بتونی بهتر زنانگی کنی واقعا واقعا سخت شده؛ و کلی چیزای دیگه همینطور داره سخت می شه!

چرا؟ چون خیلیا نمی تونن تصور کنن یه زن تمام وجودش به تضادیه که می تونه بین خونه و جامعه داشته باشه، یه کنتراست شگفت انگیز و واقعا شاعرانه؛ و وقتی عمق جذابیت این کنتراست درک نشد، یعنی خود زنا و البته مردا این شگفتی بزرگ رو فراموش کردن اونوقته که زنا همه جا یه شکل میشن و حتی این کنتراستو به هم می زنن؛ اونوقته که زن تو خونه مشکی میشه و بیرون رنگی، یا بیرون رنگی می شه و تو خونه کم رنگ و همینطور به هم می ریزه خیلی چیزا رو.

شاید خیلیا نگن ولی من فکر می کنم تغییر ذائقه مردا و اینکه فکر می کنن یه زن باید براشون همیشه جذابیت داشته باشه، حتی زمانی که جذابیت معنی نداره و نسبتی برای وجود این جذابیت برقرار نشده، علت از بین رفتن این کنتراست رنگی زناس! علت رنگی شدن بیرون از خونه و کمرنگ شدن درون خونه است و خب زن که جلب توجه و محبت رو دوس داره با غریزه و شاخکای شگفت انگیزش این تغییر علاقه مردا رو فهمیده و مدام سعی میکنه تو جاهایی که نباید زیبایی، زنانگی، خنده ها شادی ها و تمام وجودش رو به نمایش بگذاره.

واقعیت تلخیه...

باربط نوشت: مانند آن خسی که به میقات پر کشید/ قلبم به سوی مادر سادات پر کشید

بی ربط نوشت: ارباب صدای قدمت می آید    هنگامه اوج ماتمت می آید                                              

               ما در تب و داغ غم تو می سوزیم  کم کم دارد محرمت می آید

 

این روزها بوی کهنگی می دهند!

چقدر این روزها و سال ها زود به تاریخ می پیوندن! بچه تر که بودیم چقدر طول می کشید که یه روز شب بشه، ولی الان حتی ۲۴ ساعت پیش برات می شه یه روزگار تاریخی...

چرا اینقدر همه چیز سریع می گذره و سریع تر از اون کهنه می شه؟

بی ربط نوشت: چقدر دلم می خواد از احوال این روزهام بگم، ولی از اونجایی که اهل جار زدن نیستم، اونم تو همچین جایی که اسمم روش حک شده و البته از سوی دیگه از بی نام و نشون نویسی هم متنفرم، نشون به نشون از بین بردن تمام وبلاگ های گذشته ام که با اسم مستعار می نوشتمشون، ناچار به سکوت می شم و مثل همیشه می گم: دردت نهفته به ز طبیبان مدعی/شاید که از خزانه غیبت دوا کنند

اصلا این روزا دوباره همون سوال همیشگی یقه مو گرفته و ولم نمی کنه: این وبلاگو می خوای چیکار دختر؟!

دوباره بی ربط نوشت: از بوی ماه مهر بدم میاد، از این حس تعلیق و سرمایی که باهاش میاد متنفرم، از بی ثباتی و تغییر رنگش حالم بد میشه! من عاشق تابستونم فقط...

یه بی ربط نوشت دیگه: این روزا کفش کن مسجد دانشگاه پره از کفشای نو! بعضیاشون هم عینهو همدیگن که بعد از خروج از مسجد کاشف به عمل میاد صاحب اون کفشا با هم رفیقن؛ ترم اولیا با چه امیدی میان دانشگاه...

فدای اون حَیاتونَم! خانومی که شما باشی

یه قبله پشت چشماته که مغناطیس ُ رد کرده
 
 شبای قبل تو باید به این تقویم برگرده
 
 کنار قلب تو مثل ِ یه مَردم رو به خوشبختی
 
 تو احساسی بهم میدی شبیه ِ غیرت ِ تختی
 
 تو می پوشونی موهاتو غروب غنچه وا میشه
 
 یه مرد از دامن پاکِت طرفدار ِ خدا میشه
 
 به عشقم مرهمی خانوم مثه گلدسته و کاشی
 
 فدای اون حَیاتونَم خانومی که شما باشی
 
 میدونم گاهی از دستم شبا با بغض میخوابی
 
 نمی فهمم چی کم داری چرا انقدر بی تابی
 
 ازم بگذر اگه راحت نگفتم دوستت دارم
 
 اگه غمگین بشی از من گره میفته تو کارم
 
 چه معمولیه رفتارم کنار قلب خوش نامت
 
 ولی باور بکن خانوم هنوزم سخت میخوامت

پ.ن: کاری ندارم با فرزاد حسنی و آزاده نامداری و البته مخالفت سفت و سختم با سری قبل خانومی که شما باشی، فقط می دونم این شعری که فرزاد حسنی گفته فوق العادس. چقدر پایداری روی حجاب، عفاف و حیا توی این شرایط سخت نیاز داره به این تقویت روحیه ها. اصلا کار هنر همینه که با ایجاد روحیه و هیجان و تشویق، فرد رو به ادامه راه امیدوار بکنه! وگرنه تا دلتون بخواد همه ما محجبه ها و حتی بعضا برخی خانوم های عزیزی که محجبه نیستن دلیل و استدلال و منطق داریم برای رعایت حجاب.

مسئله تقویت روحیه و ایجاد حس لذت از این قضیه است. البته اینو هم بگم الان عمده کارای ما در راستای حجاب و عفاف همون بحث شکلات بی جلد و باجلد و... است و احساس نیاز شدیدی وجود داره به کارهای هنری عمیق تر و اساسی تر که مبتنی بر همون منطق و فکر و استدلال قوی هست. البته زیرساخت هم مهمه خیلی...(ادامه بدم باید دست به کار نوشتن یه مقاله بشم، ولی باشه برا بعد!)

باربط نوشت: عاشق این شعرم و حسی که توش موج می زنه، فوق العادس! مخصوصا اون جاهاییش که مرده خیلی غیرت داره و از حیای خانوم حرف میزنه! یک عاشقانه آرام....