رگ‌های پرخون یک روایت

تاملی بر عکس روایی «حوض خون»

«حوض خون» روایتی عکاسانه است. کلمات در کنار هم به پیکسل‌های یک عکس رنگی می‌مانند که مجموعشان عکسی از شصت و دو زن در یک محیط به ما می‌دهد.  دست‌های زن‌ها مشغول به کارند، نگاهشان به تشت‌ها و ملافه‌ها دوخته شده است و بدن‌ها در اتاقی سیمانی که یک حوض بزرگ پر از آب وسط آن دیده می‌شود کنار هم نشسته‌اند. عناصر، شخصیت‌ها و ماجراهای روایت رختشویخانه‌ای در قلب جنگ، عکسی پر از جزئیات از محیطی جان گرفته با حضور زنان معمولی در بستری خونین به دست می‌دهد. عکسی فراتر از زمان و مکان که بخش اعظم ابعاد و جزئیاتش با عناصری که به چشم نمی‌آیند و محسوس نیستند شکل گرفته است، عناصری نامرئی اما حاضر و زنده در عکس.

معمولا عکس‌ها دو وجه دارند، وجه دیدنی و وجه نادیدنی؛ وجه حاضر و وجه غایب. وجه دیدنی همانی است که در عکس ثبت است، عکس ثبت می‌شود چون دوربین از چشمِ کسی که پشتش نشسته‌ است چیزی را می‌بیند. وجه نادیدنی یا غایب هم همان چیزی است که ما نمی‌بینیم و کسانی چون برجر معتقدند تثبیت پدیداری آنچه غایب است علت به وجود آمدن تصاویر است. اما در عکس «حوض خون» همه چیز حاضر است، تلفیقی از عناصر دیدنی حاضر و عناصر نادیدنی و نامرئی حاضر که ماحصل آن تصویری است با جزئیات فراوان.

 

ما شاهد در کنار هم نشستن زنانی هستیم که همگی به یک کار مشابه مشغول‌اند و نگاه‌هایشان به یک سوست، اتاق سیمانی که فاقد معماری خاص و عناصر تمایزبخش است، باعث می‌شود تمایزگذاری میان زنان سخت شده و همه آنها در محیط، یکسان و شبیه به نظر برسند؛ بدون هیچ تفاوتی، گویی یک نفر تکثیر شده باشد. وجه دیدنی عکس همین است، وجهی ملموس، قابل مشاهده و حاضر که به نظر کسالت‌بار و بی‌معنی است. این زن‌ها آنجا چه می‌کنند؟ این اتاقک کجاست؟ در کدام نقطه زمین و زمان؟

پاسخ در وجه دیگر عکس است، وجه نامرئی و نادیدنی. هنر «حوض خون»، حاضر کردن وجوه نامرئی عکس است، وجوهی که با حضورشان عکس را از تصویری کسالت‌بار و یکدست به تصویری متکثر، پر از تفاوت و تمایزات جزئی بدل می‌کنند. ترکیب تمایزات جزئی، عکس را زنده و پرشور می‌کند تا از قبل روحی که در آن دمیده می‌شود، یکسان‌انگاری وجوه دیدنی عکس شکسته شود. رویاها، نگرانی‌ها، ترس‌ها، امیدها، انگیزه‌ها، انتظارها، دلشوره‌ها، دعاها و… همگی در عین نامرئی و نادیدنی بودن، به عینی‌ترین و ملموس‌ترین وجوه عکس بدل می‌شوند تا تمایزات قوام‌بخش «حوض خون» را شکل دهند؛ حسانی‌ترین، نافذترین و حیات‌بخش‌ترین وجوهی که می‌توان در این عکس روایی یافت.

این عناصر نامرئی، عمل مشابه و یکسان زنان در محیطی بسته و فاقد جزئیات و تمایز را به اعمالی متفاوت و متنوع بدل می‌کند. ظاهر یکسانِ عمل «رختشویی» در نسبت با زنان و وجوه نامرئی وجود و عملکردشان به «رختشویی‌ها» بدل می‌شود. حالا دیگر هر زن به یک کار مشغول است، هر زن در حال انجام یک عمل متفاوت و ویژه خود است، جهان هر زن به گونه‌ای خاص خود در آن محیط بسته خلق می‌شود و محیط سیمانی بدل به جهانی می‌شود که هر زن خودش را عطف به آن تعریف می‌کند و در مسیر آن حرکت می‌کند. عکس ظاهرا بسته به جهانی گسترده و وسیع با ابعادی متنوع بدل می‌شود، عناصر نامرئی حاضر غالب می‌شوند و عناصر مرئی حاضر را به دنبال خود می‌کشند. عکس جان می‌گیرد.

جذاب‌ترین بخش عکس اما به نسبت ما با آن بازمی‌گردد. دوربین به طرز عجیبی قادر است بوی تند وایتکس و خونابه دم کرده در اتاقک نمور را به ما منتقل کند، تو گویی همانجا نشسته باشیم، عبور کرده از مرز زمان و مکان. کمتر پیش می‌آید عکسی موقعیت بیننده را تغییر دهد و او را به جزئی از تصویر بدل کند، اما «حوض خون» از پس چنین کاری برمی‌آید. گاه ما به عنوان بیننده در عکس حاضر می‌شویم، بوها را استشمام می‌کنیم و با دیدن تکه گوشتی کنده شده از یک تن، چشم‌ها را می‎‌بندیم، به خود نهیب می‌زنیم که این خون، خونِ سرباز وطن است، پس از بویش فرار نکن و خو کن به بویناکی محیط بسته و نمور رختشویخانه؛ خو می‌کنیم، درست مثل زنانی که در تصویر نشسته‌اند.

عکسی که تماشا می‌کنیم از رختشویخانه گرفته شده است یا از زنان؟ پاسخ دقیقی برای این سوال وجود ندارد، چرا که آنها با یکدیگر درآمیخته‌اند. رختشویخانه را زنان متولد کرده‌اند، قدرت زایندگی، حیات‌بخشی و امید زنان است که آن اتاقک سیمانی را به وجود آورده است. آن اتاقک سیمانی به تدریج و با استنشاق نفس زنان به موجودی زنده بدل شد و با زنان زیست، به گونه‌ای که بعد از سال‌ها رد پای زنده‌اش حتی در خواب‌های زنان دیده می‌شود. آن دو در بده‌بستانی ویژه یکدیگر را جهت و معنا داده‌اند، بده بستانی که در عکس دیده می‌شود.

می‌توان پرسید این عکس تکان‌دهنده را چه کسی خلق کرده است؟ ثبت و ضبط عکس روایی را می‌توان به عکاس و یا جمع کننده روایت‌ها و نویسنده نسبت داد، اما خلق این تصویر باز هم در گرو تنفس و حیات زنان و درآمیزی‌شان با رختشویخانه است. این آنها هستند که کارشان را کرده‌اند تا بعدها دوربینی با نزدیک شدن به ایشان بتواند تصویرشان را به خودش نسبت بدهد، اما واقعیت این است که خالق عکاس و نویسنده و خوانندگان و بینندگان عکس روایی هم خود زنان رختشویخانه‌اند.

نباید فراموش کرد رختشویخانه نسبتی ویژه با زمان و مکان دارد. «او» در گذشته در یک جغرافیای مشخص در دل اندیمشک متولد شده است، اما جغرافیای مکانی و زمانی هیچ‌گاه نتوانست زندگی‌اش را تحت‌شعاع قرار دهد، رختشویخانه بعد از پایان جنگ در زمانی فراتر از زمان معمول و فارغ از مکان و جغرافیا دوباره متولد شد، در قالبی فراتر از یک ساختمان سیمانی، قالبی حیات گرفته از نفس انسانی چند زن. حالا دیگر نمی‌توان آن اتاقک سیمانی را یک ساختمان معمولی دانست، چون دیگر ساختمانی معمولی نیست که با تخریب و یا تغییر کارویژه ماهیتش تغییر کند، بلکه محیطی است با هویت مشخص که عناصر وجودی‌ زنان متفاوتی را به خود دیده است و با آنها درآمیخته است؛ رختشویخانه‌ای زنانه در دل تاریخ یک کشور.

 

انتشار در واو

دوربرگردان

چرا ادعای عبور از دوقطبی خانه‌داری-اشتغال ادعایی سست است؟

طرح مباحث انتزاعی در دل دوقطبی اشتغال-خانه‌داری و پافشاری بر ادعای ارائه مدل برای زیست اجتماعی زنان فارغ از دوقطبی معروف، عمده مباحثِ به ظاهر نظری در این میدان را به دامن فردی‌نگری و فردی‌نگاری افراطی افکنده و حوزه نظری زنان را به حوزه‌ای غیراجتماعی، غیرسیاسی و غیرمسئولانه بدل کرده است. دلائلم برای این ادعا کدام‌اند؟! آنچه نباید فراموش کرد نسبت میان نظریه و تجربیات زیسته زنان برای صورتبندی دقیق‌تر مباحث این حوزه است، به نحوی که حتی برخی متفکرین، نظریات مکاتب فمینیستی را استقرایی می‌دانند. فارغ از این شاهد، خودِ عناوین مورد بحث در ایده‌های کنشگران فعلی این حوزه، همگی در نسبت با میدان و تجربیات زنان واجدِ معنا می‌شوند. کمی دقت به استدلال‌های مربوطه نشان می‌دهد، دلائل انضمامی، عطف به میدان و عینی در خصوص معایب اشتغال زنان برای تقویت نگاه منفی به مقوله اشتغال و نسبتی که با خانواده، سرمایه‌داری و اجتماع دارد به وفور دیده می‌شود.

عمده این استدلال‌ها که مبتنی بر تجربه زیسته زنان غربی(به عنوان نماد یک طیف از زنان) توسط نظریه‌پردازان و کنشگران طیف‌های مختلف فمینیستی در نقاط مختلف دنیا خلق شده و توسط خود ایشان مورد بحث و بررسی قرار گرفته است، در دل این دوقطبی در کشور ما نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد. مسائلی چون مورد استفاده قرار گرفتن زنان توسط سرمایه‌داری، قرار گرفتن زنان در موقعیت پیچ و مهره بقای سرمایه‌داری، خدمت‌رسانی زنان به نظام مردسالار در موقعیتهایی که این نظام برای آنها تعریف کرده است و... برخی استدلالهای این طیف‌اند.

نکته مهم این است که اشتغال زنان به عنوان یک پدیده اجتماعی در کنار معایب مختلفی که داشته و دارد، مزایایی نیز داشته و دارد، مزایایی در نسبت با اجتماع و خود زنان. اما استدلال‌هایی که از مزایای اشتغال زنان و یا حتی مزایای دستیابی زنان به مناصب بالای مدیریتی، سیاسی، اجتماعی سخن می‌گویند، در موقعیت حذف و طرد قرار گرفته و نادیده گرفته می‌شوند.

از سوی دیگر و در کنار طرح مثال‌های عینی و انضمامی همراه با آمار و ارقام برای اثبات مضرات اشتغال زنان و حذف مثال‌های عینی مربوط به مزایای اشتغال ایشان، مفهوم خانه‌داری بدون طرح مثال‌های عینی و انضمامی و تنها مبتنی بر مباحثی کلی ارائه و صورتبندی می‌شود. نکته قابل تامل اینکه در این دست مباحث خانه‌داری تنها در نسبت با تربیت فرزند و نقش مادری و همسری زنان دیده می‌شود و حضوری تمام‌وقت در خانه برای تربیت نسل. با غلبه رویکرد تربیت فرزند، مادری و همسری بر فهم از خانه‌داری، وجوه اجتماعی این مقوله، تاثیرات سیاسی، فرهنگی آن و همچنین معایب و مزایای واقعی این مقوله دیگر مورد بحث و بررسی قرار نمی‌گیرد.

سکوت در بررسی جدی و عینی خانه‌داری در کنار حدف مزایای اشتغال و برجسته‌سازی معایب اشتغال زنان، ادعای عبور از دوقطبی زن خانه‌دار-زن شاغل را به ادعایی سست تبدیل کرده و این عبور را به یک دوربرگردان بدل می‌کند، دوربرگردانی برای تثبیت ایده زن سنتی خانه‌نشین، زنی که کمترین نسبتی با تصویری که انقلاب اسلامی از زن ایده‌آل خود ارائه داده است ندارد. آنچه نباید فراموش کرد، مشاهده و مطالعه تجربه زیسته زن ایرانی در طول تاریخ و در سالهای آغازین انقلاب است. در یادداشت بعد به تفصیل به این موضوع خواهم پرداخت.

حنجره قوم

در رثای مقام لالایی، زن و فرهنگ ایران

ما «حنجره» را می‌شناسیم، با ما و زندگیمان درآمیخته است به حدی که فراموشش کرده‌ایم، از فرط حضور به غیبت رسیده است. حنجره در میان عشایر از اهمیتی ویژه برخوردار است، در مقاطع مهمی چون «ازدواج»، «مرگ»، «جنگ و حماسه(برای بقا)» و «خواب» حضور پررنگ حنجره را می‌بینیم. شیره‌دوما(یا سرو، نوعی از آواز که در عروسی‌ها خوانده می‌شود)، شروه(نوعی آواز محزون که در عزاداری‌ها خوانده می‌شود)، شاهنامه‌خوانی(آوازخوانی با اشعار شاهنامه که برای حفظ روحیه حماسه و مقاومت و جنگ‌آوری رواج دارد) و لالایی که فراگیرترین و شناخته‌شده‌ترین محصول حنجره است همگی در پیوندی عمیق با زندگی روزمره عشایر(مشخصا اینجا منظورم عشایر لر و قشقایی است) قرار دارند.

همه این چهار مورد والد دیگری نیز دارند: ذهن و حافظه. پیوند کلمه و نوا آنها را می‌سازد. کلماتشان از دل گذشته، حال و آینده، تاریخ، فردا و آرزوهای یک قوم، جامعه و فرهنگ برمی‌خیزند و با نوایی که در نسبت با روح آن تاریخ و جامعه خلق شده است درمی‌آمیزند. نمی‌توان انکار کرد که این نواها حزنی ابدی دارند، حتی موسیقی‌هایی که در عروسی‌ها نواخته می‌شود و یا شیره‌دوما نوعی حزن در دل خود دارند که برای صاحبان این مواریث آشنا و ابدی است. خوانندگان اصلی لالایی، شروه و شیره‌دوما زنان‌اند. آنها در سه موقعیت تجربه مرگ، عروسی و آغاز خواب آواز سرمی‌دهند و تاریخ قوم و تاریخ انسان زیسته در قوم را به خودشان و دیگران یادآوری می‌کنند، تو گویی حافظه قوم باشند و تمام لحظات گذشته، موقعیت(شاد، یا اندوهبار) حال و آرزوهای آینده را بازگو کنند.

وجه مشترک این نواها «در آستانه بودن» آنهاست. آنها در آستانه دنیاهایی جدید سرداده می‌شوند، در آستانه دنیای پس از مرگ(هم دنیایی که متوفی پس از مرگ به آن پای می‌نهد و هم دنیایی که اطرافیان متوفی پس از مرگ عزیزشان تجربه می‌کنند)، دنیای پس از ازدواج و دنیای گنگ، غریب و ناشناخته خواب. خواب جهان غریبی است که به واسطه تکرار مواجهه انسان با آن، غریبه نیست، آشناست اما همواره غریب است و ناشناخته و رازآلود. خواب به سمت تو می‌آید اما اجازه نمی‌دهد تو به آن مسلط شوی یا حتی برای شناخت بیشترش به سمتش بروی، همیشه چیزی برای ناشناخته ماندن دارد. لالایی اما نوایی است از جهانی آشنا که از حنجره‌ای آشناتر به گوش می‌رسد، نوایی که فرد را برای ورود به جهانی غریب آماده می‌کند. جهان آشنای لالایی اما لزوما شیرین نیست، تلخی‌ها و سختی‌هایی دارد که حنجره و ذهن به آن می‌پردازند.

فرد با شنیدن از سختی و رنج و در حزنی ابدی، از این جهان کنده و در جهانی دیگر متولد می‌شود، نشسته بر نوای جادویی، بومی و خودی مادر. این نوا برای مادر نیز شدیدا حزن‌انگیز و تلخ است که با خود آرامشی ویژه به همراه دارد. آیا مادر بار دیگر چنین کاری نکرده است؟ با رنج و سختی و تحملِ درد زایش، فرزند را به این جهان وارد نکرده است؟ چه بسا زایندگی مادر در لالایی نیز جریان داشته باشد، زمینه‌ای برای ورود انسان به جهانی دیگر، بدون پاک کردن درد و رنج و سختی و با تلاش برای حفظ فرزند در جهانی که برایش غریب است. کارکرد لالایی در نسبت با فرد و در آستانه جهان خواب چیست؟ آیا به کودک اطمینان می‌دهد که از سوی نیروهای آشنا در جهان غریب خواب نیز یاری می‌شود؟ آیا فرد در آستانه ورود به جهان غریب خواب به نوعی اطمینان نیاز دارد؟ اطمینانی که چون بندی محکم قرار است او را به جهان آشنایش متصل نگه دارد تا لحظه‌ای که سفر تمام شده و از جهان خواب بازگردد. شاید چنین باشد.

بانو پروین بهمنی یکی از حنجره‌های قوم بود، سینه او سرشار از کلمات و آوایی‌هایی بود که حکایت زندگی قوم بودند و گوش ما پرورش یافته با این نواها. اما واقعیت این است که جامعه ایرانی و قوم ما در آستانه جهانی جدید قرار دارد، بی‌توجه به این آوا و سرمایه حنجره. کدام بند ما را به جهانی که در آن زیستیم و قصه‌های زیادی که از آن داریم وصل می‌کند؟ کدام حکایت‌ها و نواهای حزن‌انگیز و حماسی که در عین حال حکایت رنج‌ها و سختی‌های ما بودند و روح و جانمان را برای حرکت آماده می‌کردند، ما را به هنگام قدم نهادن در جهانی غریب و غریبه همراهی می‌کنند و کدام حنجره است که نوای محزون و آرامش‌بخشش را بستر ورود ما به این جهان کند؟ جامعه ایرانی بدون گذشته‌اش که بخشی از آن در حنجره زنان خفته است، نمی‌تواند جهان جدیدش را خوب و خوبتر بسازد.

اگر فردوسی و سرمایه فاخر شعری‌اش ضرورتی است که برای شناخت خویشتن و وضعیت امروز و فردایمان باید پررنگ شود، لالایی و حنجره مادران قوم چرا فراموش شده‌اند؟ شاید بتوان گفت امروز اهمیت عرصه مردانه فرهنگ، حماسه و تاریخ جامعه بر کمتر کسی پوشیده است، اما عرصه زنانه و مواریثی که حنجره‌ و سینه‌های مادران مامن‌شان بوده و هستند کجای جامعه امروز قرار دارند و دیده می‌شوند؟ جز این است که این سرمایه‌ها زیر یکسان‌سازی عجیبی که در حوزه زنان در حال شکل گرفتن است، فراموش شده و به خاک سپرده می‌شوند؟ نواهای رنگرنگ زنان اقوام مختلف ایرانی و چهره و صدا و قصه‌های متفاوتی که در این بسترها زندگی می‌کرد در آستانه ورود به جهانی که گویا افق برخی سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان است فراموش شده‌اند. ورود به جهان جدید بدون نواهای ماندگار و رنگارنگ زنان مختلف ایرانی چگونه خواهد بود؟ از این تجربه‌ دهشتناک می‌ترسم.

مسئله مرد، تاریخ زنان و قدرت

تکیه صرف بر مفهوم«پدرسالاری/مردسالاری» یکی از راحت‌ترین و آسان‌ترین شیوه‌ها برای صورتبندی مسائل زنان و بحث و بررسی پیرامون علل تبعیض است. نمی‌توان تبعیض‌های موجود در عرصه‎های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی را نادیده گرفت اما این موضوع، مجوزی برای توقف در مفاهیمی چون پدرسالاری نیست. در حقیقت این مفهوم در کنار الهام‌بخشی‌های مهمی که دارد، قابلیت ایجاد دامگاه‌هایی جدی و در عین حال باتلاق‌گونه برای فهم، صورتبندی و پیگیری مسائل زنان را نیز داراست.

مردسالاری امکان نزدیک شدن به میدان را سلب می‌کند، رادیکالیزه شدن فضا را رقم می‌زند که در نتیجه آن پیگیری مطالبات واقعی را به حاشیه می‌راند، لایه‌های تودرتوی ایده مردسالاری مولودِ خودِ ایده است که ممکن است نسبت چندانی با فضای واقعی جامعه نداشته باشد(در حقیقت ایده پدرسالاری برای بازتولید خود با خود درگیر است و برای اثبات خود در پی یافتن دال‌هایی از دل جامعه است)، ذات‌انگارانه است و تغییر در وضعیت را ناممکن جلوه می‌دهد(مبتنی بر صورتبندی‌های مردسالاری این موضوع یا زیستی تلقی می‌شود که در نتیجه ازلی-ابدی است و یا فرهنگی و جهان‌شمول است که باز هم امری محتوم است). با چنین وضعیتی چگونه می‌توان همه مسائل زنان را به مردسالاری گره زد؟

می‌توان پرسید خب چه باید کرد؟ یکی از کارهایی که باید صورت بگیرد نزدیک شدن به تاریخ و فرهنگ است. شناسایی و نور افکندن بر تقاطع‌های مهمی که حذف، غیبت و یا حضور زنان را رقم زده‌اند امری مهم است. در کدام نقاط، طی کدام وقایع ریز و درشت تاریخی و به چه اشکالی زنان حذف شده یا غایب بودند و یا ظهور و بروز داشتند؟ بسترهای بروز و ظهور این زنان و یا زمینه‌های حذف و غیبتشان چه بود؟ معانی نشسته در کنش‌هایشان چه بوده و چیست؟ از این دست نقاط و زمینه‌ها کم نداریم اما باید در نظر داشت صورتبندی جزئیاتی به این مهمی ذیل مفاهیم کلی، انتزاعی و خاصی چون مردسالاری راه به جایی ندارد و ما را در دایره‌ای باتلاق‌گونه در خود فرومی‌برد.

از سوی دیگر آنچه اینروزها به وفور یافت می‌شود تمرکز بر تاریخ زنان در دوره قاجار و مشروطه است، این تمرکز در کنار الهام‌بخشی‌هایش به شکل‌گیری ترازویی یک‌سویه بدل می‌شود که دیگر مقاطع تاریخی و بخش‌های اجتماعی زیست زن ایرانی را نادیده می‌گیرد. پرسش اساسی در این نقطه باید این باشد: چرا این میزان از تمرکز بر تاریخ زنان در دوره قاجار؟! ساده‌ترین و دم‌دستی‌ترین پاسخ مد شدن این عرصه و یا بی‌حوصلگی پژوهشگران برای غورهایی از جنس دیگر است، اما با کمی تامل می‌توان به پاسخ‎‌هایی دیگر نیز دست یافت که یکی از آنها غلبه رویکرد پژوهشگرانی چون نجم‌آبادی و آفاری بر این حوزه و به حاشیه رفتن پژوهش‌هایی از جنس پژوهش‌های مردم‌نگارانه افرادی چون فرهادی در آثاری همچون واره است.

در رویکردهای تاریخ‌نگاری مشروطه و قاجار از زنان، پرسش از هویت زن ایرانی در تقاطع سیاست و قدرت رسمی معنا یافته و امر اجتماعی، زیست روزمره و تجارب معمولی زندگی زنان در این مرز و بوم که برخی آثار و نشانه‌هایش هنوز در برخی نقاط سنتی‌تر کشور دیده می‌شود، به حاشیه رفته و هویت زن ایرانی در این تقاطع تعریف و بازتعریف می‌شود. با پررنگ شدن موضوع زن در این بخش از تاریخ ایران و در نسبت با قدرت رسمی و سخت، ایده مردسالاری/پدرسالاری نیز برای تقویت لایه‌های مختلف خود، عناصری را به دست می‌آورد. فرورفتن در چنین بستری و چشم‌پوشی بر دیگر ابعاد وجودی زن ایرانی، مانعی جدی در مسیر تماشای دقیق‌تر و فهم بهتر وضعیت زن ایرانی ایجاد می‌کند که باید برای خروج از آن به دنبال چاره‌ای جدی در حوزه تاریخ زنان، تاریخ‌نگاری و نسبت آن با ایده مردسالاری و تاثیر آنها بر صورتبندی مسائل زنان بود.

سوژگی زنان؛ نگاهی به وجه مغفول در مناقشات اخیر حجاب

در بحث‌های اخیر که پیرامون حجاب شکل گرفته‌ بود، ابواب مختلف و مهمی در خصوص این پدیده گشوده شد. اما آنچه مورد غفلت واقع شد «سوژگی زنان» و تحولات مربوط به آن در دوران معاصر است. برای ردیابی این تحولات در سطوح کلان و سیاسی می‌توانیم حتی از جنبش تنباکو شروع کنیم، آنجا که طبق روایت‌های تاریخی معروف «زنان دربار شاه» نیز قلیان‌ها را شسکتند، زنانی که مبتنی بر تصورات معمول باید گوش‌به‌فرمان شاه می‌بودند، اما نبودند و با انتخابی شخصی راهی دیگر را برگزیدند. می‌توان فعالیت‌های زنان در نهضت مشروطه را آغاز تحولات جدی حضور زنان در سپهر عمومی و کنشگری ایشان در این عرصه دانست. «در آغاز قیام، زنان به حسب نارضایتی‌های سیاسی-اجتماعی ناشی از ضعف دولت در برابر دول استعمارگر خارجی و حکومت استبدادی داخلی، به دنبال مردان و به هدایت و تشویق و تائید آنها به نهضت مشروطه پیوستند و به طور موثری در این راه کوشیدند.»[1] این فضا کمی بعد به شکل‌گیری مطالبات مربوط به خود زنان و فعالیت‌های خاص آنها تبدیل شد. برخی روزنامه‌ها مانند صوراسرافیل، حبل‌المتین، مساوات، نوبهار، ایران نو به طرح مسائل زنان پرداختند؛ حتی روزنامه ایران‌نو اقدام به انتشار نامه‌های زنان مخاطب می‌کرد. فارغ از نوع نگاه و مسائل مطرح شده از سوی کسانی که به این موضوعات می‌پرداختند آنچه اهمیت دارد، ریل‌گذاری مسیری است که طی آن تحولاتی در جامعه زنان رخ داد. «زنان در سه بخش فعالیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به خصوص در تاسیس مدرسه و روزنامه‌نگاری به فعالیت پرداختند.»[2]

تحقق شبه‌مدرنیزاسیون رضاشاه و تلاش برای ایجاد تحول در کشور، بدون اعمال تغییراتی در وضعیت زنان و نسبت آنها با جامعه ممکن نبود. برخورد سرکوب‌گرانه و نظامی با پوشش که بخشی از آن به حجاب زنان بازمی‌گشت و همچنین جهت‌دهی زنان برای هرچه شبیه‌تر شدن به زنانِ غربی در امور اجتماعی، فکری و تربیتی مواردی است که بدون درک آن‌ها نمی‌توان مسیرِ سوژگی زنان در تاریخ معاصر را درک کرد. زنان در نسبت با تحولات شکل‌گرفته در عرصه سیاسی، دو واکنش داشتند؛ بخشی از جامعه در مقابل تحولاتی که نسبتی با تاریخ، فرهنگ و اعتقاداتشان نداشت مقاومت کرده و با آن همراهی نکردند، قیام گوهرشاد نمونه بارز مقاومت علیه تحمیل اجباری سیاست‌هایی بود که عینی‌ترین آن به پوشش بازمی‌گشت. حضور زنان در این قیام و تسلیم نشدن آن‌ها به سیاست‌های تحمیل پوشش، یکی از ابعاد مهم سوژگی زنان و انتخاب‌گری آنها در دوره معاصر است. اما بخش دیگری از زنان که عمدتا از طبقات فرادست بودند با سیاست‌های حکومت همراهی کرده و فضای دیگری را در عرصه‌های تعلیم و تربیت، فرهنگ و فعالیت‌های اجتماعی تجربه کردند. (در اینجا مجال پرداختن به محتوای این فعالیتها و نسبت آنها با فرهنگ و سنن ایرانی نیست..) هردو مدل مواجهه زنان با سیاست‌های کلان را می‌توان به نوعی سوژگی این طیف در جامعه دانست. آنها هردو دست به انتخاب‌هایی زدند که به تدریج تغییرات بیشتری را در جامعه زنان شکل می‌داد.

اواسط دهه پنجاه و اوج گرفتن مبارزات مردم ایران، عرصه ویژه سوژگی زنان و تجلی عاملیت آن‌ها در مبارزه‌ای فراگیر بود. زنان اینبار با حمایت و نگاه ویژه مرجعی دینی که هم با سلف و هم با همتایانِ هم‌عصرِ خود تفاوت‌های عمده‌ای داشت و پتانسیل آن‌ها را نیرویی مهم در مسیر تحولات اجتماعی و سیاسی می‌دانست، در محیط اجتماع و سیاستِ انقلابی ایران آگاهانه کنش‌هایشان را سامان دادند. پدیده انقلاب اسلامی بستری برای تحول معناییِ سوژگی زنان شد، نگاه امام خمینی و جانشین ایشان نیز حاوی نظام معنایی خاصی برای سوژگی زنان در بستر اجتماع و خانواده بود.(بررسی این موضوع فرصتی دیگر می‌طلبد!) دفاع مقدس عرصه‌ای دیگر شد تا زنان با پتانسیل‌ها، خاستگاه‌ها و موقعیت‌های مختلف خود نقش‌های متفاوتی را به عهده گرفته و مبتنی بر ویژگی‌های زنانه در این عرصه فعالیت کنند.

نمی‌توان نقش انقلاب اسلامی و گفتمان رهبران نظام را در تحولات مربوط به سوژگی زنان نادیده گرفت. مبتنی بر این فضا و با وجود دیدگاه‌های مختلفی که جریانات فکری سنت‌گرا در نسبت با تحولات مربوط به زنان اتخاذ کرده و مسائلی که ایجاد کرده‌اند، در سال‌های اخیر ما شاهد تربیت زنانی هستیم که در بستری که انقلاب اسلامی ایجاد کرده است در حال تطور و رشدند. اما آنچه موضوع را غامض می‌کند ناتوانی در فهمِ الزامات عاملیت زنان و نتایج آن است، در حقیقت ورود به عرصه نظریِ سوژگی زنان و تاکید بر ضرورت شکوفایی پتانسیل‌های زنان یک مقوله است و عینیت یافتن این نظریه‌ها و دیدگاه‌ها در عرصه میدان و زمینه‌سازی برای تحققشان(حتی به صورت بسیار محدود و دست و پاشکسته) در حوزه برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری مقوله‌ای دیگر. امروز ما با برخی از نتایج عملی شدن بخش محدودی از ایده‌های متفکران و رهبران نظام در حوزه عاملیت زنان و حمایت از پتانسیل‌های آنها در عرصه‌های مختلف مواجهیم. آنچه در کف میدان می‌بینیم زنانی هستند که برای خود تصمیم می‌گیرند، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند و در پی هویت خود هستند. از سوی دیگر دستگاه‌های نظری و رسانه‌ای مختلف نیز با همین زنان در حال گفتگو و مبادله فکری هستند؛ در جهانی که به تعبیر گیدنز هویت‌ها در حال تکمیل‌اند و بازاندیشی اساس هویت انسان مدرن است، چگونه می‌توان به تربیت زنی قالب‌بندی شده و یکسان در تمام نقاط کشور متمایل بود و اندیشید؟

در چنین بستری حجاب و پوشش نیز ربطی وثیق با هویت متکثر و سوژگی زنان امروز ایرانی دارد. طرح مقوله حجاب و بررسی آن بدون درنظر گرفتن هویت زنی که سال‌هاست به سوژگی رسیده است و انقلاب اسلامی نیز بستری مهم برای اوج گرفتن سوژگی‌اش بوده است، طرح موضوع به صورت ناقص و همراه با نادیده گرفتن بخش مهمی از تحولات مربوط به جامعه است. فهم و بررسی حجاب در ایران معاصر در کنار مسائل رسانه‌ای، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی مربوط به آن؛ بدون در نظر گرفتن سوژگی متحول شده زنان فهمی ناقص و غیردقیق است.


[1] اتحادیه، منصوره، نقش زنان در انقلاب مشروطه،  تاریخ معاصر ایران 1380

[2] همان

 

انتشار در نسیم آنلاین

احیای گروه‌های همیاری زنانه روستایی در دفاع مقدس

  • مقدمه

روستاهای ایران و زنان روستایی در دفاع مقدس چه نقشی داشتند؟! آنها چگونه به این عرصه ورود می‌کردند؟! اهمیت این سوال به جایگاه گروه‌های همیاری در روستاها و گذشته تاریخیِ فعالیت‌های زنان در محیط روستا در حوزه‌های دامداری، کشاورزی و قالب‌های تعاونی روستایی بازمی‌گردد. در چنین فضایی می‌توان با تمرکز بر روستاها و فعالیت‌های زنان به نوع فعالیت آنها در دوره دفاع مقدس که عرصه‌ای برای تجلیِ مشارکتِ گسترده مردم نقاط مختلف کشور بود، اندیشید. این سطور با توجه به کتاب «نان سال‌های جنگ» که به نقش زنان روستای صدخرو در پشتیبانی جنگ می‌پردازد، در پی بررسی کوتاه مشارکت زنان روستایی در دوره دفاع مقدس می‌باشد. در حقیقت نسبت میان زنان روستایی، تشکل‌های خودجوش، همیاری و فعالیت برای دفاع مقدس محور بررسی این سطور است. مقوله‌ای که سالهاست در حوزه‌های فرهنگ، تاریخ شفاهی، مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی ما مورد غفلت واقع شده است. علی‌رغم ویژگی‌های خاص روستاهای ایران و زنان روستایی در خصوص فعالیت‌های جمعی، نقش‌آفرینی‌های گروهی و همیاری در امور مربوط به زندگی خود، این ویژگی به جز در معدود آثاری مورد توجه قرار نگرفته است. حال کتاب «نان سال‌های جنگ» با پرداختن به خاطراتِ زنانی که در قالب همیاری و مشارکت جمعی برای جبهه‌ها نان می‌پختند به این فضا ورود کرده است. اما چرا این موضوع مهم است؟

باید گفت حیات جوامع مختلف شهری و روستایی در گرو مشارکت مردمی است که در جوامع می‌‌زیند. حضور آنها در عرصه‌های مختلف روزمره، فردی و اجتماعی است که به زندگی شکل می‌دهد. در حقیقت این مشارکت است که به عنوان مولفه‌ای مهم بر جهت‌گیری رفتاری مثبت یک جامعه تاثیر ویژه دارد، این است که از دهه هفتاد به بعد اهمیت این موضوع جایگاه ویژه‌ای در علوم سیاسی و اجتماعی به آن بخشید. پیرامون اصطلاح مشارکت دیدگاه‎های مختلفی طرح شده است اما عنصر درگیری، فعالیت و تاثیرپذیری در اکثر دیدگاه‌های مربوط به این اصطلاح وجود دارد. کورت دپفر در تعریف مشارکت می‌گوید: «مشارکت به عنوان نسبت مداخله عملی به مداخله‌های مورد نیاز است، از لحاظ پیگیری موثر فعالیت‌های خاص در سطح معینی از نمایندگی برای گروه.»[1] اما مشارکت علاوه بر جایگاه اجتماعی خاصی که دارد در نسبت با فرد و ویژگی‌های شخصی و درونی‌اش نیز دیده می‌شود. از این منظر اندیشمندان مختلف مشارکت را عاملی برای شکوفایی ویژگی‌های فردی و استعدادهای درونی انسان می‌دانند. حامد مقدم می‌گوید: «مشارکت عبارت است از رشد توانایی‌های اساسی بشر از جمله شان و منزلت انسانی و مسئول ساختن بشر در باروری نیروی تصمیم‌گیری و عمل، به نحوی که سنجیده و از روی فکر باشد.»[2] آنچه مفهوم مشارکت را حائزاهمیت می‌کند وجود عناصر اختیار، آگاهی و اراده در فرد مشارکت‌جو برای دستیابی به هدفی معین و گروهی است.

  • مشارکت، روستا و زنان روستایی

نقش‌آفرینی درازدامنه روستاها در تامین منابع غذایی، کشاورزی و دامداری، جایگاه این مناطق را در زیست فرهنگی و جغرافیایی جوامع مختلف مهم و حیاتی کرده است. بافت خاص فعالیت‌های زندگی روستایی، جمعیت محدود و شرایط فرهنگی این مناطق را به عرصه‌ای جهت تجلی خودجوش همیاری و همکاری در میان ساکنین بدل کرد. روستاهای ایران نیز در همین مدار بود، نکته ویژه اما  فعالیت جمعی زنان روستایی ایران در قالب گروههای همیاری در حوزه‌های تولید محصولات اقتصادی است.

فرهادی در مقاله «مشارکت زنان روستایی و ایلی در گروههای یاریگر و سازمانهای تعاون سنتی» منتشر شده در مجله اقتصاد کشاورزی و توسعه، ویژه­نامه نقش زنان در کشاورزی می گوید: «شواهد موجود نشان می­دهد که زنان ایرانی در طی قرون گذشته در عرصه­های اقتصادی-اجتماعی و از آن جمله در فعالیت­های تعاونی و یاریگری نسبت به یکدیگر و نسبت به کل جامعه فعالیت­های چشمگیری داشته­اند که از چشم روشنفکرات و پژوهشگران ایرانی و حتی زنان روشنفکر جامعه ما غالبا بدور مانده است.»[3] وی در این مقاله گروههای غیررسمی یاریگر تشکیل شده توسط زنان را در زمینه­های اقتصادی، تولید کشاورزی، دامداری، باغداری، بافندگی، صنایع دستی و حتی اجتماعی فعال می­داند. نکته جالب­تر در مطالعات فرهادی به تصویر کشیدنِ زنانِ روستایی است، تصویری که عملا خلافِ چهره ضعیف، عقب­مانده و بی­سوادی است که با به زبان آوردنِ عنوان زن و یا انسانِ روستایی در ذهنِ ما نقش می­بندد. «اگرچه این واقعیت داشت که روستائیان ایران غالبا بی­سواد بودند اما به هیچ­وجه این بی­سوادی به معنای بی­تجربگی نبوده و همانطور که گاه برخی­بیگانگان نیز اذعان داشته­اند اصولا باید میان بی­سوادی روستائیان ایران و بی­سوادان کشورهای دیگر فرق گذاشت.[4]» فرهادی «واره» را یکی از رسوم دیرپای روستائیان ایران معرفی می­کند و در پاسخ به سوال واره چیست می گوید: «واره نوعی سازمان غیررسمیِ تعاونیِ سنتی غالبا زنانه و بسیار کهن با محور اصلیِ همیاری، از نوع تجمیعی(همگرا) است.»[5]

  • بازگشت به یاریگریِ تاریخی

با وجود گذشته تاریخی روستاها در حوزه مشارکت و یاریگری، با تحولات مربوط به اصلاحات ارضی و تغییرات حاصل شده در نظام کشاورزی، به تدریج گروه‌های یاریگر تضعیف شدند. سام‌آرام با توصیف و تبیین این تحولات معتقد است تحولات روستایی جامعه ما تا پیش از سال 1359 افراد را از فعالیت‌های گروهی، مشارکتی در قالب گروه‌های همیاری دور می‌کرد و عملا موجب تضعیف و فروپاشی نهادهای یاریگریِ روستاها می‌شد.[6]

وقوع جنگ تحمیلی و درگیر شدن کشور با یکی از حیاتی‌ترین اتفاقات تاریخ معاصر، معادله را تغییر داد؛ به یکباره گروه‌های یاریگر مختلفی با محوریت زنان در نقاط مختلف روستایی کشور شکل گرفت. هدف اصلی این گروهها انجام فعالیت‌های مختلف برای پشتیبانی از جبهه‌های جنگ بود. سام‌آرام در تحقیقِ خود ده روستا را مورد بررسی قرار می‌دهد. زنان هرکدام از این روستاها در قالب تشکل‌های خودجوش به انجام فعالیت‌هایی همچون پخت نان، بسته‌بندی مواد غذایی، خیاطی و بافتنی مشغول می‌شدند. «این فرآیند چنان دقیق و با تلاش شبانه‌روزی زنان مشارکت‌جوی روستایی و احساس مسئولیت آنها انجام می‌شد که هر روستا را به صورت یک کارگاه تولیدی و مرتبط با یک شبکه فعال در کل روستاهای اطراف یک شهر تبدیل کرده بود. به قول زنان مشارکت‌جو فعالیت در این تشکل‌ها علاوه بر تولیدات مفید عینی، شور و هیجان و احساس مفید بودن قابل توجهی را در زنان مشارکت‌جو به وجود آورده بود که در طول زندگی آنها سابقه نداشته است.»[7] نکته مهم اینکه ریشه اصلی مشوق‌های زنان روستایی را باید در نظام خانوادگی این زنان جستجو کرد چرا که 57 درصد از این زنان مشوق خود برای حضور در گروه‌های یاریگر جبهه را فرزندان و برادران خود دانستند.[8]

  • نان سالهای جنگ

با وجود اهمیت موضوع روستا، مشارکت و زنانِ روستایی در حوزه فرهنگ و اجتماع و همچنین در عرصه تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، این مقوله مهم مورد غفلت بوده است. انتشار کتاب نان سال‌های جنگ توسط انتشارات راهیار و به قلم محمود شم‌آبادی که به نقش زنان روستای صدخرو در پشتیبانی جنگ می‌پردازد، دوباره نگاه‌ها را به سمت نسبت مشارکت، زنان روستایی و وقایع سیاسی-اجتماعی جهت داد. این کتاب خاطرات زنانی است که با شنیدن نیاز جبهه‌ها به نان، در اقدامی خودجوش کارِ پخت نان برای جبهه را آغاز می‌کنند. «خیرالنسا صدخروی» که هم یک مستند از زندگی و فعالیت‌های او با نام «خیرالنسا»[9] تولید شده و هم خاطراتِ شفاهی‌اش به صورت مستقل در دست تدوین است، فردی است که آغازگر این حرکت در روستای خود بود.

«اوایل جنگ پای جهادی‌ها به صدخرو باز شد. با شوهرم حاج عباس رفاقت داشتند. گفته بودند برای جبهه نان می‌خواهند. حاج عباس هم گفته بود به روی چشم. وقتی به من گفت باور نکردم. گفتم: مگر ما چقدر می‌توانیم خمیر کنیم؟ همسایه‌ها را جمع کردیم و دست به کار شدیم. بعضی‌ها تعجب می‌کردند و می‌گفتند: مگر نان خانه، جبهه را جواب می‌دهد؟!»[10]

با اینحال زن‌ها فعالیت‌شان را شروع کردند. عناصر اختیار و اراده که از عناصر مشارکت هستند در شکل‌گیری حلقه یاریگر زنان صدخرو مشهود است:

«خانه خیرالنسا شد پاتوق نان پختن. من هم پایم به آنجا باز شد. کارها از اذان صبح شروع می‌شد و تا غروب ادامه داشت. اذان صبح خمیر را باز می‌کردیم. هر روز نوبت یک نفر بود که خمیر را باز کند. وقتی آفتاب می‌آمد بالا، سروکله زن‌ها پیدا می‌شد. دور هم جمع می‌شدیم و نان می‌پختیم.»[11]

پیوند خوردنِ مفهوم یاریگری و مشارکت با مفاهیم دینی همچون جهاد در بیانات مقام معظم رهبری، به فرهنگی شدن و معنایافتن یاریگری زنان در دفاع مقدس منجر شده بود. به طور مثال یکی از راوی‌ها می‌گوید در حالی که از پخت نان برای این و آن کسب درآمد می‌کرده است، پایِ تنور جبهه به فکر درآمد نبود و بدون هزینه نان به یاری زنان می‌شتافت: «برای مردم نان می‌پختم و دستمزدم تنوری پنج قران بود. یک روز زن حاج مسلم گفت: دخترعمه اگر آرد بیاورم برای جبهه نان می پزی؟ گفتم پول ندارم به جبهه کمک کنم، پسر هم ندارم بفرستمش جبهه. از خدایم است که نان بپزم. آردها را آوردند و کار شروع شد.»[12]

«توی منطقه هیچ‌جایی مثل صدخرو نبود. این پیشتازی مدیون زن‌های صدخروی بود. می‌گفتند این کاری است که به درد دنیا و آخرتمان می‌خورد. همه کارها هم صلواتی بود و حق‌الزحمه‌ای نداشتیم. یکی از خانم‌ها خودش بود و پنج تا بچه یتیمش. زندگی‌اش از نان پختن می‌گذشت. برای جبهه هم نان می‌پخت، اما مجانی.»[13]

همیاری در پخت نان به میزانی در میان زنان روستا اهمیت یافت که حتی قادر بود برخی خلاها و دلتنگی‌های شخصیشان را نیز پر کرده و به روزهای زندگی آنها معنا ببخشد، از سوی دیگر در یان فضا آنها قادر بودند هر کاری که از دستشان برمی‌آید را برای پیشبرد امور انجام بدهند: «پسرم که رفت سربازی، کارم شد گریه و دعا. هرجا روضه‌ای بود، خودم را می‌رساندم و یک دل سیر اشک می‌ریختم. خانه که بودم، نمی‌خواستم کسی اشکم را ببیند. روضه را بهانه می‌کردم. هنوز روضه شروع نشده اشک توی چشمم جمع می‌شد. یک روز که از روضه برمی‌گشتم، یکی از همسایه‌ها گفت طوبی! خبرداری برای رزمنده‌ها نان می‌پزیم؟ تو هم اگر دوست داری بیا. از خدایم بود. پرس‌وجو کردم فهمیدم کجاها نان می‌پزند. هرجایی دود تنوری بلند بود خودم را می‌رساندم. دستم به نان پختن نمی‌گرفت، بلد نبودم. خمیر زواله می‌کردم، نان از تنور می‌کشیدم بیرون و نان‌ها را پهن می‌کردم روی زمین. بعضی وقت‌ها هم می‌رفتم هیزم‌ها را از در حیاط می‌آوردم تا پای تنور. تنور که خاموش می‌شد، خاکسترها را از تنور بیرون می‌کردم. یک لحظه بیکار نمی‌نشستم. جارو دستم می‌گرفتم و حیاط را جارو می‌زدم. استکان و قوری آب می‌زدم.»[14]

نکته مهم تلاش افراد برای دستیابی به هدف است و در این مسیر فعالیت‌ها و کارها ارزشگذاری نمی‌شوند، آنچه مهم است پخت نان و رسیدن به جبهه‌هاست. حتی افرادی با کمترین توانایی به نوعی در کار سهیم می‌شوند.

صاحب‌نظران شکوفایی پتانسیل‌ها و رشد استعدادهای فردی را یکی از نتایج مشارکت می‌دانند. «مشارکت بخش جوهری و اساسی رشد انسان و توسعه اعتماد به خود، ابتکار، سربلندی، فعالیت، مسئولیت‌پذیری و تعاون اجتماعی است.»[15]در این کتاب خاطراتی از زنانی نقل شده که در همیاری نان پختن برخی هنرها را یاد گرفته‌اند و به کار بسته‌اند: «نانوا کم داشتیم، شدم نانوای جبهه‌ها. قبل از جنگ، نان نپخته بودم. اگر جنگ نبود شاید یاد نمی‌گرفتم نان بپزم. شب و روز نداشتیم. تا جایی که قوت داشتیم کار می‌کردیم.»[16]

نان سال‌های جنگ به دیگر فعالیت‌های زنان صدخرو نیز می‌پردازد، کلوچه‌پزی، پخت مربا، دوخت و دوز... همه اینها فعالیت‌هایی است که زنان با استفاده از ظرفیت‌های فردی و جمعی خود به انجام می‎رساندند. زنانی روستایی که در بستر خانه و زندگی، مشارکت در عرصه کلانی چون جنگ را محقق کردند.

واقعیت این است که نقش گروه‌های همیاری زنان روستایی در دفاع مقدس چندان مورد توجه نبوده است. سام‌آرام نیز در تحقیق خود به متلاشی شدنِ این گروه‌ها پس از پایان دفاع مقدس اشاره می‌کند. اما فارغ از اینکه این گروه‌ها پس از مدتی متلاشی شدند، گویا محققین و صاحب‌نظران ما نیز نسبت به آن مقطع مهم و جایگاه روستاها در مشارکت در دفاع مقدس نیز توجه چندانی نداشته و ندارند. آیا می‌توان این حوزه را حوزه‌ای بی اهمیت دانست؟ بدیهی است که چنین چیزی ممکن نیست.

 

 

 


[1] حامد مقدم، احمد، 1373 مشارکت و توسعه روستایی، تهران: سمت.

[2] همان

[3] فرهادی، مرتضی، مشارکت زنان روستایی و ایلی در ایران در گروههای یاریگر و سازمانهای تعاون سنتی، اقتصاد کشاورزی، ویژه نامه نقش زنان در کشاورزی، ص 107

[4] فرهادی، مرتضی، واره، ص 40، تهران، شرکت سهامی انتشار، 1387

[5] همان، ص 28

[6]سام‌آرام، عزت‌اله، تشکل‌های خودجوش زنان روستایی برای پشتیبانی از جبهه‌های جنگ تحمیلی، فصلنامه علوم اجتماعی

[7] سام‌آرام، عزت‌اله، تشکل‌های خودجوش زنان روستایی برای پشتیبانی از جبهه‌های جنگ تحمیلی، فصلنامه علوم اجتماعی، ص 64

[8] همان

[9] علیرضا باغشنی این اثر را در سال 1395 تولید کرد.

[10] شم‌آبادی، محمود، نان سال‌های جنگ، 1398 ص 63

[11]  همان، ص 66

[12] همان، 71

[13]  همان، 70

[14]  همان، 74

[15]  اوکلی به نقل از میرلطفی، محمودرضا و محیی خیرابادی،زهرا، بررسی نقش مدیریت روستایی در ارتقا فرایند مشارکت

[16] همان، 83

 

انتشار در مجله حورا

چرا سریالِ آقازاده ضدِ مردم است؟

سریال آقازاده در کدام نقطه ایستاده است؟ اهمیت این سوال ریشه در نام سریال دارد، همینطور ریشه در موسسه‌ای که سریال را تولید کرده است: «اوج»! اصطلاحِ «آقازاده»، اصطلاحِ خنثایی نیست، بلکه بلندگویی است که مردم معمولی با استفاده از آن فاصله‌ای که میان خود و مسئولین و سبک زندگیشان احساس می‌کنند را زمزمه می‌کنند. در حقیقت اصطلاح آقازاده انتقادی است کنایی که در کوتاه‌ترین شکل ممکن مسائل تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی زیادی را به رخ می‌کشد. در سال‌های اخیر این بلندگو صدایش بلندتر شده به گونه‌ای که حتی از طریق رسانه‌های رسمی نیز صدایش به گوش می‌رسد! (اما آیا می‌توان این موضوع را فرصت دانست؟ پاسخ به این پرسش مجالی دیگر می‌طلبد!) تولید سریال آقازاده از سوی موسسه اوج، بار دیگر توجه جمعی و مشترک جامعه را به این اصطلاح جلب کرد. سریال با انتخاب این نام، خودش را در کنار مردم و جامعه‌ای که اصطلاح را ساخته است، قرار می‌دهد؛ حرفهای درِگوشی، زمزمه‌ها و پچ‌پچ‌های درون جامعه، تحلیل‌ها و داده‌های تاکسی‌سوارانه و اتفاقاتی که باعث ناراحتی مردم می‌شوند را به تصویر می‌کشد! مردم در این سریال با تصویرِ آنچه حرفش را می‌زده‌اند و گاه لب می‌گزیدند و یا عصبانی می‌‎شدند، روبرو می‌شوند؛ حرفهایِ درِگوشی بر پرده؛ «پرده‌دریِ هیجان‌انگیز» و میخکوب کننده، دیدنِ نادیده‌ها و پشتِ پرده‌ها، گویی واقعیتی است در جریان، جلویِ چشمِ همه، تصورش هم برای مخاطب «هیجان‌انگیز» است، بله «هیجان‌انگیز» است و همین! نقطه، سرِ خط...

من از چه حرف می‌زنم؟ از یک پرسش: «سریال آقازاده انتقادی و آگاهی‌بخش است یا هیجان‌انگیز و انتقادی نما؟» بیائید بافتِ کلیِ سریال را مرور کنیم. دو آقازاده خوب و بد داستان را به پیش می‌برند! سریال تقابلِ این‌ دو نفر است، یکی فسادستیز و دیگری عاملِ فساد، در جریانِ تقابلِ این دو نفر ما سریال را دنبال می‌کنیم. اما یک نکته فراموش شده است، «مردم» کجایِ این بازی‌اند؟ مردمی که خود خالقِ این اصطلاح بوده‌اند و در این اصطلاح انتقادات، نارضایتی‌ها، گله‌ها، خشم‌ها و کنایه‌هایشان را نشانده‌اند تا به گوش مسئولین برسد، کجایِ سریالِ آقازاده‌اند؟! مردم معمولی در این بازی حضور ندارند، آنها یا نوچه‌ها و اجیرشده‌ها و بازی‌خورده‌ها و به‌دام‌افتاده‌ها و کارچاق‌کن‌های نیما هستند و یا معدود رفقا و همکارانِ منفعل و نصیحت‌گو و خنثایِ حامد. حتی اکثریتِ چهره‌ها در جبهه آقازاده‌ بد هستند و آقازاده خوب، یک‌تنه و زخم‌خورده در میدان با نیما و خیل همراهان و نوچه‌های خلاف‌کارش می‌جنگد. مردمِ معمولی در این سریال محلی از اعراب ندارند، جنگ، جنگِ آقازاده‌هاست و میدان، میدانِ آنها. حتی اگر کسی هم وارد خطِ مبارزه با فساد شود، باز هم یک آقازاده است. گویی سریال می‌گوید: «ببینید بچه‌ها آقازادگی خیلی هم بد نیست، فقط آقازاده‌های بد، بد هستند، آقازاده خوب و فسادستیز هم داریم که پدرش در کنجِ عزلتِ پائینِ شهر سکنی گزیده است!» حال آنکه فیلم فراموش کرده است، نفسِ اصطلاحِ آقازاده حکایتِ اعتراض به طبقاتِ شکل گرفته در دل جامعه و سیاستِ ایران است. از همین نقطه است که می‌توان از معنا تهی شدنِ اصطلاحاتِ اعتراضیِ مردم را به چشم دید، خنثا کردنِ زبانِ برانِ اصطلاحات، در بستر چنین آثاری محقق می‌شود و انرژی‌های متراکم نهفته در این نشانه‌های کلامی هدر می‌رود.

سریال اگر به واقع منتقدِ آقازادگی بود و با خاستگاهِ مردم و نگاه آنها به سمت این مفهوم می‌رفت، نقطه عزیمتش برای شکل‌گیری داستانِ سریال، مردم بودند و کنشگرانِ اصلی را از بطنِ جامعه بلند می‌کرد و به میدان می‌فرستاد. اما واقعیت این است که سریال در کنار مفهوم آقازادگی ایستاده است و تنها در حال به ابتذال کشانیدنِ مفهومی است که با خاستگاهش هیچ میانه‌ای ندارد. سریال تنها در پیِ تزریقِ هیجان است و بر موجِ انتقادیِ نهفته در دل مردم سوار شده است.

اما «آورده سریالِ آقازاده برای جامعه چیست؟» وقتی از آورده اثر هنری سخن می‌گوئیم از هنرِ پیشتاز، آگاهی‌بخش و محرکِ جامعه و مردم سخن می‌گوئیم! اما اگر اثری تنها با تکیه بر آنچه تاکنون در جامعه موجود بوده است تولید شود و بر تکرارِ هیجان‌انگیزِ همان حرفها متمرکز شود، هنرِ پیشتاز است و یا هنر تخدیری؟! این هنر تنها قادر است انرژیِ متراکم در اصطلاحاتِ خلق شده در میان مردم را از بین برده و آنها را از معنا تهی کند. ممکن است گفته شود این اثر همصدایی با مردم است، اما باید گفت قالب یک اثر تصویری برای همصدایی با مردم به گونه‌ای دیگر به کار گرفته می‌شود. تصویری کردنِ آنچه زمزمه است، اثری بر بهبود زخم ندارد، بلکه تنها حسِ کاذبِ گام مثبت برداشتن را به مردم و رسانه‌های متعهد می‌دهد. اما گامی که نه نسبتی با حل مسئله دارد و نه حتی انتقاد است، بلکه «انتقادنماست»!

انتشار در نسیم آنلاین

سلبریتی علیه سلبریتی

صحبت‌های اخیرِ حامد بهداد در جشن منتقدان، حاوی نکته ظریفی بود. بهداد با تلخی و تندی می‌گوید: «این عنوان سلبریتی را از چهره ما بردارید، ما خودِ خودِ مردمیم.» در حقیقت بهداد آن شب همنوا با منتقدانی که رفتار، گفتار و افکار سلبریتی‌ها را نقد می‌کرده و می‌کنند گفت: «سلبریتی ها با مردم فاصله دارند.» لایه نهفته دیگرِ این سخن نیز به خشمِ سلبریتی‌ها از تصور مردم نسبت به خودشان بازمی‌گردد. آنها به خوبی فهمیده‌اند علی‌رغم جلوه‌گری‌های پرزرق و برقشان، چندان محبوب نیستند، مردم آنها را دوست ندارند و چه بسا از آنها خسته هم شده باشند.

جمله معروفی میانِ «سوپراستارها»، «بازیگرانِ شاخصِ» و یا «ورزشکارانِ» محبوبِ نسل‌های قبل رایج بود که بارهای بار در مصاحبه‌هاشان نیز به آن اشاره می‌کردند: «مشهور با محبوب فرق دارد!» بزرگانِ سابق همیشه محبوبیت را اولویتِ خود می‌دانستند. فارغ از بررسی میزانِ موفقیتِ آنها در کسبِ محبوبیت که مسئله این سطور نیست، سوال اساسی که باید از «سلبریتی‌های امروز» پرسید این است که به چه میزان چون بزرگانِ نسل‌های قبل این سوال را از خود پرسیده‌اید و مسیرش را دنبال کرده‌اید؟

با کمی دقت در کنش‌های مختلفِ ایشان می‌توان گفت آنچه از مقطعی به بعد به اولویتی جدی برای آنها بدل شد چیزی نبود مگر میل و عطش «دیده شدن» به هر شکل و در هر قالبی. بدون شک رسانه‌های نوظهور چون شبکه‌های اجتماعی نقشی جدی در پررنگ شدنِ این میل داشته و دارند، به آنها اضافه کنید تبِ مصرف، تبلیغات و سرمایه‌داری را؛ تبی که سلبریتی‌ها را به یک کالا در سرمایه‌داری بدل می‌کند و البته نسبت و رابطه‌ای مستقیم با رسانه‌ها و ویژگی‌های ستاره‌سازیشان دارد. (برخی نظریات جامعه‌شناسی و شهرت در این خصوص سلبریتی‌ها را کالاهای سرمایه‌داری می‌دانند که در این سطور بدانها نمی‌پردازیم.)

بازگردیم به صحبت‌های حامد بهداد. این اعترافِ صریح که قطعا به صورت ناخودآگاه بر زبان بهداد جاری شده چرا که او توجهی به نکاتِ درونی و لایه‌های اصلیِ گفتارش نداشته است، نقطه عطفی مهم برای فهم رفتار و افکار آنها و مواجهه با ایشان است. امروز ما در جایگاهی ایستاده‌ایم که اصطلاح «سلبریتی» به شمشیری علیه خودش بدل شده و بزرگترین آشکار کننده حقیقت و ماهیتِ خود است. صحبت‌های بهداد نشان داد «سلبریتی» بار روانیِ منفیِ زیادی برای منسوبان به این اصطلاح دارد. شاید بتوان چنین فضایی را زائیده همان رسانه‌هایی دانست که توانایی ستاره‌سازی دارند، رسانه با ایجاد بستری برای مواجهه مداوم مردم با کنش‌های فردی و اجتماعی سلبریتی‌ها که تمایل زیادی برای منتشر کردنشان دارند باعث شده مخاطبین بدون واسطه سبک زندگیِ عجیب و تذبذب فکری آنها را به خوبی ببینند و در درازمدت به درکی تلخ و منفی از آنها و شخصیتشان برسند.

باید به حامد بهداد گفت آنکه اصطلاح سلبریتی را منفی و تلخ کرده است خود شمائید جناب بهداد! از سوی دیگر شما خاستگاهی مردمی ندارید بلکه برخاسته از رسانه‌های تبلیغاتی و سرمایه داری هستید، پس لطفا نگوئید خودِ خودِ مردمید.  

انتشار در نسیم آنلاین

روح جمعی قوم علیه اینستاگرام

با یک سوال شروع میکنم: «چرا پس از رخداد شهادتِ سردار سلیمانی اینستاگرام صفحات فعالِ زیادی را بست؟» پاسخ: «چون همه آن صفحات، مرزهای هویتیِ اینستا را به خطر انداخته بودند.» این خطر به حدی بود که اینستاگرام، حاضر شد بدنامیِ خود و بیاعتمادیِ آتیِ کاربران را به جان بخرد، حال آنکه همه میدانیم، خوشنامی و اعتمادِ مخاطب رکن اساسیِ حیاتِ هر رسانهای است. اما آن خطر چه بود؟
من خطر را تبدیلِ «من» به «ما» در قامتِ «او» مینامم. اینستاگرام رسانه «من» است، آنچه در این بستر بر صفحاتِ کاربران نقش میبندد «من» است که به شکل غلیظی بر صفحه شخصیِ فرد بازتولید میشود. این صفحه برای دیگران یک صفحه معمولی نیست، بلکه یک صحنه نمایش است و آن دیگران نیز در عین اینکه تماشاچیاند «من»هایی هستند روی صحنه نمایش برای منی دیگر. همه «من»ها در بستر اینستاگرام حاضرند، با هم خوش و بش میکنند، با یکدیگر در ارتباطند، برای هم لایک و کامنت میگذارند حتی ممکن است با یکدیگر دوست شوند-دوستیهای مجازی که گاه به دوستیهای واقعی نیز بدل میشود-، جنگ و دعوا میکنند و و و! اما همه این کنشها به معنای «ما» شدنِ آنها نیست، هیچکدام از این روابط باعث نمیشود که آنها «ما» شوند. وقتی از «ما» شدن حرف میزنم، ذهنم درپی شکل گیریِ «روح جمعی» و «افقی مشخص» است که تشخص و هویتِ خود را از نگاه مشترکِ افراد مختلف، ایدهآل و حتی رویا و آرمانی مشترک میان آنها به وام میگیرد. افراد مختلفی که با تمام تفاوتها، اختلافات و حتی گاه تضادهای گوناگون دارای یک افق مشترک و در نتیجه روحی واحدند. اما فعالین اینستاگرام، با وجود تمام شباهتهای میانِ خود، فعالیتهای شبیه به یکدیگر، علائق و سلائق مشترک و ارتباطات محدود و حتی گستردهای که با یکدیگر دارند، هیچگاه واجد روح جمعی نشدند؛ چرا که هرکدام در فردیتِ خود غوطه ورند و ارتباطشان با یکدیگر نیز مبتنی بر «من» و در نتیجه «منیت» هرکدامشان است. «من» در کنار دوستم، «من» در حال مسافرت، «من» در حال آرزو برای اتفاقات خوب، «من» توی زیارت، «من» در کنار مادرم، «من» توی کتابخانه، کتابِ «من» و و و! هرکدام از فعالین مجازی تصاویری از لحظات مختلف خود همراه با روایتی مختصر و یا طولانی را به اشتراک میگذارند-نمایش میدهند-! ایجاد امکاناتی مثل استوری و لایو نیز در اینستاگرام، بر غلظتِ انتشار «من» افزوده، به گونهای که فرد میتواند در لحظه خود را برای تماشاچیانش به نمایش بگذارد. ممکن است گفته شود مطالب هر پیج تجربیاتی است که افراد برای رشد خود و دیگران انتقال میدهند و...! حتی اگر قبول کنیم که انتقال تجربه و... مهم است باز هم نمیتوان محوریتِ انتقال تجربه که «من» است را حذف کرد. آنچه اهمیت دارد، «منیت» متجلی شده در بستر اینستا است که به صورت پیوسته در حال بازتولید شدن است، در کنار این بازتولید برخی اتفاقات خوب و نتایج مثبت را نیز میتوان برشمرد. نمیتوان گفت تجلی من و در ادامه بازتولید آن ضرورتا خواست و علاقه فعالین است و آنها به میل خود این فضا را رقم زدهاند، بلکه این نوع کنشگری اقتضای اینستا است. این اینستاست که خودش را به بستری برای تجلی و بازتولید «من» بدل کرده است. در حقیقت هویتِ اینستا در گرو ارتباط با «من»ها و بازتولید آنهاست. 
رخداد شهادت سردار سلیمانی تغییری اساسی در فضای اینستاگرام به وجود آورد. به یکباره «من»ها به کناری رفته و «خود» ذیل «روحِ جمعیِ» ظهور کرده در کشور که نتیجه شهادت سردار بود بازتعریف شد. از لحظه وقوعِ رخداد، تمام شباهتها و تفاوتها به کناری رفت و کنشگریِ «منهای منفرد» به مواجههای جمعی با «او» یعنی سردارِ شهید سلیمانی بدل شد. به تدریج «من»ها به «ما» بدل شدند و «روح جمعیِ یک قوم» در کالبدِ بیجانِ اینستا دمیده شد. صورتِ سردار، چهره صاحبان پیجها شد، صدای سردار، صدایِ صاحبان پیجها شد و سیرت و سیره سردار خواستِ صاحبانِ پیجها! روحِ یک قوم جان گرفت و آماده پرواز در بسترِ رسانه نحیف اینستا شد. در نتیجه شکل گیریِ روحی واحد که به افقی مشترک نگاه دوخته بود، خواستی مشترک را فریاد میزد و نسبت خودش را با «او» میجست، هویتِ اینستاگرام که رسانه «فردیتِ انتشار یافته» و «من» است به خطر افتاد، بنیانهایش متزلزل شد و اتفاقی خلافِ حقیقتِ وجودیاش در بسترش رخ داد. کاربران میخواستند اینستا را به وسیلهای جهتِ بازتولیدِ روحِ جمعی یک ملت بدل کنند، آنها در پی انتشارِ روحی بودند که در کالبد جامعه دمیده شده بود و این موج به اینستا نیز رسوخ کرد. اما واقعیت این است که اینستاگرام رسانه کوتولهای است با شانههایی نحیف که از حملِ وزنی به سنگینی روحِ مشترک یک ملت عاجز است، همین است که به محض بالا رفتنِ فشارِ وارد شده به شانههایش و آغاز تنفسِ روحِ جمعی در بسترش، شروع به قلع و قمعِ پیجهای مختلف کرد. اینستاگرام پیش از این واقعه هیچگاه اینگونه هراسان نشده بود، چرا که هیچگاه بنیادهای هویتیاش به خطر نیفتاده بود.
 اگر دقیقتر به صحنه روبرو نگاه کنیم، میبینیم این ما بودیم که اینستاگرام را تهدید کردیم، هویتش را زیرِ سوال بردیم و مقدماتِ متزلزل شدنش را فراهم آوردیم. ما با خروج از ایدهآلِ اینستاگرام، یعنی خروج از منیت و فردگرایی، حمله به بنیادهایش را شروع کردیم و او را با چالشی جدی روبرو کردیم. چالشی که اینستا را با توهمِ حلِ مسئله به جانِ پیجهایمان انداخت. اینستا هنوز هم در حال حذفِ پیجهای مختلف است، غافل از اینکه چالشِ میانِ «من» و «ما» در شبکههای مجازی-و حتی در سطح واقعیت- عمیقتر از آن است که با حذف پیجهای مختلف پاک شود. روحِ جمعیِ شکل گرفته، پس از رخدادِ شهادتِ سردار، تازه اولِ راه است و بدون شک در ادامه مسیر چالشهای جدی دیگری را نیز برای یارانِ خود و آنها که با او مقابله میکنند ایجاد خواهد کرد.
این تازه اولِ بازی است...

انتشار در وطن امروز

تولدِ تاریخ؛ نتیجه پیوند ناس و اسطوره

                                                                                             تاملی در مبانیِ سلیمانیِ اسوه و سلیمانیِ اسطوره

شهادت سردار سلیمانی را نمی‌توان تنها یک واقعه معمولی در قالب شهادتِ یک فرمانده ایرانی دانست، بلکه این رخداد ویژگی‌هایی داشت که عینی ترینِ آنها برقراری نسبتی پررنگ با زندگی مادی انسان‌های مختلف در نقاط مختلف کشور، منطقه و چه بسا نقاط دوردست دنیا بود. رخداد شهادت در ابتدایی‌ترین گام خود علاوه بر آشکار کردنِ بخش‌هایی از وجودِ سردار سلیمانی که تا به حال پنهان مانده بود، بخشهایی مهم از وجوهِ تاریخی یک ملت را به نمایش گذاشت.

تا پیش از این اتفاق میزان محبوبیتِ سردار سلیمانی بر کسی پوشیده نبود، به گونه‌ای که همین محبوبیت زمینه‌ساز گمانه‌هایی برای شرکت او در انتخابات ریاست جمهوری هم شده بود، اما می‌توان گفت عمق این محبوبیت و ابعاد آن با شهادت این مردِ مقاوم آشکار شد. گویی حقیقتی در پرده، به یکباره متجلی شود تا همگان به علمِ حضوری دریابند آنچه را که در درونی‌ترین لایه‌های وجودی خود فردی و جمعیشان پنهان بود. تجلیِ این حبِ جمعی در کشور زمینه‌ساز بروز نقاط عطفی خاص در تاریخ ایران گشت: نقطه عطفِ تشییع پیکر سردار شهید در مرزهای ایران و پس از آن سیلیِ تاریخی به آمریکا در خارج از مرزها که از حمایتِ جدی مردمی برخوردار بود. می‌توان گفت شهادت سردار سلیمانی مبدا حیاتِ حقیقی او در سه ساحت زندگی فردی آدم‌هایی که به او علاقه مندند، زندگی جمعیِ نفوسی که او را «اسطوره» خود می‌دانند و زندگی اجتماعی و سیاسیِ مردم و انقلاب اسلامی در درون و برون مرزهاست. سردار سلیمانی پس از رخداد شهادتش حیاتِ دیگری را آغاز کرده است، حیاتِ یک «اسطوره» در دو بسترِ ملت و فراتر از آن امت. ما زین پس با سلیمانی دیگری خواهیم زیست، نه ما که فراتر از ما تاریخ زین پس می‌تواند با این رخداد بزید. اما امکان زیستن تاریخ با «اسطوره سلیمانی» چگونه ممکن می‌شود؟

سلیمانیِ اسوه/سلیمانیِ اسطوره

من در بند پیشین سلیمانی را اسطوره نامیدم، اما او چه شاخص‌هایی دارد که می‌تواند اسطوره باشد؟ سلیمانی یادآور پهلوانان باستان ایرانی است، پاکبازی، جنگاوری، رافت و مهربانی با قوم و خشم و جنگیدن با دشمن، اخلاص و مردمداری، آرامش در سکنات و جوش و خروش در مبارزه و جنگیدن بیرون از مرزها برای حفاظت از کشور از ابعاد وجودی سلیمانی است که در بستری از تقوا و اخلاص، او را به فردی ویژه بدل کرده است. پس از شهادتِ وی بسیاری او را با پهلوانانِ شاهنامه مقایسه کردند. او در زمانه‌ای که سیاست بازی و سیاسی‌کاری، تاکید بر منافع شخصی و استفاده از منابع بیت المال از مسئولین سیاسی کشور چهره‌ای منفور و غیرقابل اعتماد ساخته است، با پرهیز از همه آنها خلا جدی جامعه ایرانی در مواجهه با حکومت و حاکمیت را پر کرد، تا نقاط امیدی در جامعه باقی بماند و امید به اصلاح جان بگیرد. همه این موارد و بالاخص پر کردن خلاهای امروز جامعه ایرانی در نسبت با مسئولین، او را به موجودی ویژه در منظر مردم بدل کرده است.

ما به سلیمانی اسوه نیاز داریم یا سلیمانی اسطوره

از سوی دیگر سلیمانی دارای شاخص‌های رفتاری است که قادر است او را به یک «اسوه» بدل کند، الگویی برای رفتارهای فردی هر ایرانی! انتشار فیلم‌های مختلف از حالات، رفتارها، تعاملات و برخوردهای مختلفش در زندگی شخصی و کاری در روزهای پس از شهادتش نشان می‌دهد که جامعه میل دارد وجوه اسوه‌گونه او را نیز پررنگ کند. تاکید بر مقولاتی چون تربیت نسل سلیمانی‌ها، فرزندان ما همگی سلیمانی‌اند و تبدیل سلیمانی به سلیمانی‌ها نیز نشان از این امر دارد. اما سوال اساسی این است: ما به سلیمانی اسوه نیاز داریم یا سلیمانی اسطوره؟ جامعه امروز ایرانی به کدام یک نیازمند است؟

در ابتدا باید بگویم اسوه به ما و جامعه «جهت» می‌دهد و اسطوره کارکرد «امیدبخشی» دارد. اسوه ترازوی سنجش رفتار افراد است، آدم‌ها با نگاه به اسوه به رفتارهای خود جهت می‌دهند و در واقع از اسوه الگو می‌گیرند. اما اسطوره برخاسته از رویاهای ذهنی، جمعی و اجتماعی یک قوم است، تجلی دردها، رنج‌ها و خوشی‌هایشان که زمینه تخلیه روانی جامعه را فراهم می‌کند و در واقع آرامش بخش است. واکنش بدیع مردم سراسر کشور به رخداد شهادت سردار سلیمانی به خوبی خلا جامعه ایرانی و نیاز جدیِ این جامعه به اسطوره را نشان داد.

نکته ویژه ای که در اسطوره سردار سلیمانی وجود دارد، جمع دو شاخصه ایرانیت و اسلامیت است. جامعه ما دارای دو بعد ایرانی و اسلامی است که همراهی این هردو می‌تواند موجب رشد جامعه شود، اما حقیقت آن است که سالهاست اسطوره ای که جمیع این دو ویژگی باشد زاده نشده است، اما سردار سلیمانی در قامت فردی که نمیانده دو بعد ایرانی-اسلامی است توانسته جمعِ میان این دو باشد و اسطوره‌ای واجد ایرانیت و اسلامیت خلق کند، نکته ای مهم که پاسخگوی نیاز جدی امروز ایران است. تشییع باشکوه سردار به خوبی این شاخصه او را به نمایش گذاشت.

اما آیا در چنین وضعیتی و با توجه به نیاز مهم ما به اسطوره، تبدیل سردار به اسوه صحیح است؟ می‌توان گفت اسوه‌های زیادی در دل انقلاب اسلامی و حتی اسلام وجود دارند، که می‌توانیم با تکیه بر آنها نیاز به اسوه را در جامعه برطرف کنیم، اما اسطوره ای اینچنین خلایی جدی است که نباید آن را نادیده بگیریم. تبدیل سردار سلیمانی از اسطوره به اسوه، موجب سرکوب نیاز جدی جامعه ایرانی به اسطوره شده و حتی کارکردهای حداکثری اسطوره را نیز حداقلی می‌کند.

نسبت ناس با اسطوره

نسبت ناس، مردم و جامعه با اسوه روشن است. آنها از اسوه الگو می‌گیرند، زندگی فردی و اجتماعی خود را بر اساس رفتارهای اسوه تنظیم می‌کنند و سعی می‌کنند از آنها یاد بگیرند، نظریات روانشناسی نسبت میان افراد، الگوها و تنظیم رفتارهای فردی و اجتماعی را به خوبی تبیین کرده اند و حتی در بستر نظریات یادگیری اجتماعی به این مقوله پرداخته اند. وقتی ما از تلاش برای تبدیل سلیمانی به سلیمانی‌ها سخن بگوئیم، در حقیقت درپی آنیم که سلیمانی را به الگویی برای رفتارهای فردی و اجتماعی آدمها بدل کنیم، در آن صورت بدیهی است که افراد مختلف مختار باشند این الگو را انتخاب کنند و یا نکنند. اما اسطوره ضمن داشتن وجوه اسوه گونه، به نوعی تجلی روح جمعی یک جامعه است، تجلی آرمانها، ایده آل‌ها و رویاهای آنها. در این صورت نسبت میان ناس، مردم و اسطوره چگونه خواهد بود؟

من از میان این واژه‌ها ناس را برمی‌گزینم. باید گفت در نسبت میان ناس و اسطوره مسئله الگوگیری در رفتارهای فردی و اجتماعی نیست، بلکه مسئله نوع ارتباطی است که ناس با اسطوره برقرار می‌کند، در حقیقت ناس نباید در پی تبدیل سلیمانی به سلیمانی‌ها باشد(چه اینکه این تبدیل و تبدل کارویژه اسوه است) بلکه باید نسبت خود را با اسطوره مشخص کند. همراهی ناس با اسطوره موجب شکل گیری فضایی می‌شود که قادر است تاریخ جدیدی خلق کند. به بیان دیگر خلوص یافتنِ ناس در پی تولد اسطوره و یکی شدن با آرمان‌ها و ایده آل‌هایی که مدتها در درونی ترین لایه‌هایش بود و در رخدادی شگرف همراه با تولد اسطوره به رویی ترین و عینی ترین بخش‌هایش رسید، قادر است به خلق تاریخ منجر شود. ما در گذشته یک بار شاهد چنین اتفاقی بودیم، در زمانه ظهور امام خمینی در قامت یک اسطوره خاص، ناس به خوبی نسبت خودش را با اسطوره تعیین کرد و پس از آن بود که انقلاب اسلامی در قامت تاریخی جدید در دل تاریخ بشر زاده شد. آیا ما امروز ظرفیت روشن کردن رابطه خود با اسطوره سردار سلیمانی را داریم تا چه بسا در دل انقلاب اسلامی تاریخی نوین متولد شود؟

آیا این رخداد و این بزنگاه تاریخی را فهم می‌کنیم؟

 

انتشار در نسیم آنلاین

مرگ اندیشه و ادبیات در باتلاق سیاست

                                                         حاشیه‌ای بر انتخاب «حدادعادل» به عنوان چهره ادبی سال

خبرِ انتخاب غلامعلی حدادِ عادل به عنوان چهره ادبی سال، در اهالی ادبیات، فرهنگ، رسانه و فعالین شبکه‌های مجازی (که معمولاً در نقشِ پیشتازانِ واکنش به موضوعات مختلف ظاهر شده و می‌شوند) واکنش خاصی در پی نداشت. (در چند روزی که از اعلام این خبر می‌گذرد، تمام واکنش‌ها به چند یادداشتِ کوتاه و پاسخ در نشستِ خبری جشنواره و نقدِ احمد شاکری به این انتخاب خلاصه شده است.) (۱) نمی‌توان این انتخاب و خبرِ آن را در ذاتِ خود بی‌اهمیت و کم‌ارزش دانست، چه اینکه انتخابِ فردی که نه تنها سال‌هاست از حوزه فعالیت‌های ادبی رخت بربسته بلکه در سالی که به‌عنوان چهره ادبی سال نیز برگزیده می‌شود، هیچ فعالیت ویژه‌ای در این حوزه نداشته است، دارای ریشه‌ها و دلایلِ بسیاری است که جای بحث و تعمیق فراوان دارد. ابتدایی‌ترین لایه قابل تأمل در این موضوع، مسئله تبعیض و بی‌توجهی به سرمایه‌های واقعیِ عرصه ادبیات است. اما چرا چنین خبری کمترین واکنش را در پی ندارد؟! آیا ما در «سکوتی» ویژه نسبت به این موضوع به سر می‌بریم؟!

  • سکوت یا بی‌تفاوتی؟!

می‌توان مواجهه افراد با موضوعات و مسائل مختلف را در دو دسته‌بندی کلان قرار داد: «واکنش منطقی عملی» و «سکوت» در مقابل «واکنش هیجانی» و «بی‌تفاوتی». دسته اول هردو وجهی از منطق و اثرگذاری مناسب را در خود دارند، فرد در حالتِ اول پس از فهمِ مناسبِ مسئله مبتنی بر منطقی خاص، شرایط، موضوع و نوعِ اثرِ مدنظر دست به واکنش منطقی و یا سکوت زده و هردو انتخابش می‌تواند به نوبه خود حدی از اثرگذاری را داشته باشد. اما در حالت دوم انتخابِ فرد بافهم دقیق (یا نسبتاً دقیق) و مناسبِ موضوع همراه نبوده و انتخابِ واکنش نیز از سر هیجان، جو، حرکتِ جمعی و یا هر چیزی به جز منطق و یا عملیاتِ معطوف به هدف و نتیجه مؤثر است. در هردو حالت دوم آنچه غلبه دارد هیجان، تخلیه انرژی و واکنشِ توده‌ای است. طبیعی است که در چنین شرایطی اگر انتخابِ فرد اثر منفی نداشته باشد، بی‌اثر خواهد بود.

تلخ‌کامانه باید گفت ما امروز در جامعه و رسانه‌ها در اکثرِ موارد با «سکوت» و یا «واکنشِ منطقی عملی» روبرو نیستیم، بلکه آنچه در مواجهه با مسائل مختلف می‌بینیم در دو دسته «بی‌تفاوتی» و «واکنش‌های هیجانی» جای می‌گیرد. با چنین مقدمه‌ای من مواجهه با موضوع انتخابِ حدادِ عادل به عنوان چهره ادبی سال را نه «سکوت» بلکه «بی‌تفاوتی» می‌دانم. گویا چنین انتخابِ عجیب و قابل تأملی برای جامعه ادبی، فرهنگی و رسانه‌ای چندان اهمیتی ندارد؛ اما چرا اتخاذِ موضع بی‌تفاوتی در چنین موضوع مهمی را شاهدیم؟! از دو منظر می‌توان به این مسئله نگریست:

یکم: این رویکرد رویِ دیگر «واکنش‌های هیجانی و فراگیر» در حوزه‌های سیاسی و اخیراً اجتماعی (در سال‌های اخیر شاهدیم برخلاف همیشه که تنها مسائل و موضوعات سیاسی به قول معروف «داغ» می‌شدند، برخی موضوعات اجتماعی نیز به همان اندازه و چه بسا بیشتر «داغ» می‌شوند و موردتوجه‌اند!) است. هرچه در آن عرصه‌ها موضوعات «موردتوجه‌تر»، «داغ‌تر»، «پرحاشیه‌تر» و «توپ‌ها پُرتر» است، در چنین موضوعاتی که در حوزه فرهنگ و اندیشه تعریف می‌شوند «عرصه خالی‌تر» و «میدان بی مبارزتر» است. توجه به اصطلاحاتی که در گیومه گذاشته‌ام به غلبه رویکردِ «جنگجویانه» و «هل من مبارزطلبانه» در چنین فضایی بازمی‌گردد. به‌بیان‌دیگر عرصه‌هایی که هنوز کمی رنگ و بوی اندیشه به خوددارند و در ابتذالِ رسانه‌ها و رسانه بازها به بازیچه‌های زندگی امروز بدل نشده‌اند، به‌جای «واکنش‌های هیجانی، فراگیر و توده‌ای» اسیرِ «بی‌تفاوتی» شده و در صحنه منازعاتِ به ظاهر مؤثر روزمره فراموش می‌شوند. غلبه چنین رویکردی (چه بی‌تفاوتی و چه واکنش‌های هیجانی) تنها به فراموشیِ حقیقیِ موضوعاتِ مهم (در حوزه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اندیشه‌ای) در جامعه منجر شده و راه هرگونه تغییر و بهبودی را صعب می‌کند.

دوم: این بی‌تفاوتی را می‌توان از منظرِ برهوتِ اندیشه و غلبه سیاست بر فرهنگ و اندیشه نیز نگریست و مورد تحلیل قرارداد. وقتی دامانِ فرهنگ (در اشکالِ مختلف سینما، داستان، نمایش، قلم، اندیشه ورزی و..) همگی آلوده به سطحی‌ترین و دم‌دستی‌ترین مسائل و نیش و کنایه‌های سیاسی است، به‌گونه‌ای که حتی نویسندگانِ جدیِ ادبیات نیز سابقه، نام و قوتِ قلمِ خود را خرجِ موضع‌گیری‌های سطحی سیاسی کرده و آثاری خلق می‌کنند در حد و اندازه‌های آثارِ ضعیفِ ادبی اما مشحون از مواضعِ کلیشه‌ای سیاسی؛ وقتی کمتر اثرِ جدیِ سینمایی تولید می‌شود و هر کارگردانی (چه بزرگ و باسابقه، چه تازه‌کار و جوان) سعی می‌کند حتی در حد یک کنایه سیاسیِ سطحی خود را منتقدی صاحب‌فکر و یا اجتماعی جلوه دهد؛ وقتی مجری‌ها، کارشناسان و برنامه‌سازان مختلف رسانه‌ای به هر شکلی گوشه‌ای از برنامه‌شان را بی‌ربط و یا با ربط به زلفِ سیاستِ سطحی گره می‌زنند و... چرا باید انتظار داشت چنین انتخابی از این فضا دور بوده و یا واکنشی مناسب در میان مخاطبان برانگیزد؟ حقیقت این است که این انتخاب نیز در دامی فرو غلتیده است که اکثرِ ابعادِ زندگیِ امروزِ ایرانی را بلعیده است، دامِ سیاست زدگی و سواری گرفتنِ سیاست از اجتماع، فرهنگ، هنر و اندیشه.

خاستگاهِ چنینِ انتخابی را می‌توان ادبیات و فرهنگِ خنثی و بی تعهدی دانست که هم از تولید اندیشه‌ای ماندگار و فاخر برای جامعه امروز درمانده است و هم نسبت به مسائلِ حقیقیِ امروزِ جامعه ایران که زیرِ انباشتی از هیجانات و مسائلِ کاذبِ بزرگ‌نمایی شده پنهان‌شده است، بی‌تفاوت است. فرهنگ و ادبیاتِ بی‌دغدغه، خنثی و جو زده امروز بدیهی است که به‌راحتی به خدمتِ سیاست و اصحابِ سیاست درآمده و به سیاستِ گذرا و میرا سواری می‌دهد. این انتخاب خروجیِ حقیقیِ ادبیات و فرهنگِ امروز است، چهره درونیِ آنچه ظاهری پرطمطراق و پرافاده دارد.

پی‌نوشت:

۱- همین واکنش‌های محدود سبب شد رحیم مخدومی دبیر جایزه قلم زرین درباره حاشیه‌های ایجاد شده بر سر انتخاب چهره ادبی سال 1398، بگوید: «پس از معرفی چهره ادبی سال، برخی انتقادها درباره آن شنیده شد که چرا به جوان‌گرایی رو نیاورده‌اید، در حالی که از آن صحبت می‌کنید؟ در پاسخ باید بگوییم ما در انتخاب آثار جشنواره، این نکته را لحاظ کرده‌ایم،‌ اما در بخش معرفی چهره سال می‌خواهیم نکوداشتی برای یک پیش کسوت داشته باشیم. کسانی که راهی را در مظلومیت و تنهایی ادبیات، در سال‌های گذشته آغاز کرده و هدایت‌گر بوده‌اند. این‌ها، در تنهایی راه را آغاز کردند‌ اما امروز پیش کسوتان این حوزه شمرده می‌شوند».
 

انتشار در نسیم آنلاین

کاپیتولاسیونِ آقازاده ها

                                                                وقتی نباید از دیالگوهای اعتراضیِ گاندو ذوق زده شد

شب گذشته بازیگرِ سریالِ گاندو اصطلاحِ جالبِ «کاپیتولاسیونِ آقازاده‌ها» را به کار برد، علاوه بر این واژه جالب حرف‌های جالب دیگری هم زد، اینکه چهل سال است از «امنیت و برهه حساسِ تاریخی حرف می‌زنیم»، «رانت و ویژه خواری چه ربطی به شرایط حساس تاریخی دارد؟»، «نمی‌شود از نزدیکان مسئولین بازخواست کرد؟!» و...! مضمون و کلماتِ این جملات بارها و بارها در کوچه و خیابان و خانه و محله و محافل دوستانه و غیردوستانه و بحث‌ها و جدل‌ها به گوشمان رسیده بنابراین می‌توان گفت حرف‌های تازه و جدیدی نیستند که جالب و هیجان‌انگیز باشند، جذابیتِ مضامین این بار نه در خودِ مفاهیم و کلمات بلکه در تریبونی است که آن‌ها را بیان کرده است، در رسانه ملی و سریال شبانه و پربیننده‌اش.

با شنیدن این جملات فکری شدم که الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ طرحِ این مضامین در رسانه ملی جای خوشحالی دارد و باید از انتقادی بودن و حریت رسانه خوشحال شد یا ماجرا بعد دیگری هم دارد؟! این روزها بسیاری از رسانه‌ها جسارتِ گاندو در طرحِ این مباحث را می‌ستایند و بساط تشویق، شادی و شعفشان به راه است، با خود گفتم من هم باید خوشحال باشم، اما راستش من خیلی خوشحال نیستم. نه اینکه گاندو بد است که اتفاقاً به تصویر کشیدنِ یکی از پرونده‌های مهمِ جاسوسی در کشور بسیار موضوع مهم، تحسین‌برانگیز و ضروری است، چه اینکه می‌تواند زمینه آشنایی بیشتر و بهترِ مخاطب با وضعیت و شرایطِ کشور را فراهم آورد. اما مسئله برای من وجه انتقادیِ سریال و برخی جملات و فضاهایی است که گاندو به تصویر می‌کشد و سوال اساسی برای من سطحِ توقع و مواجهه ما با وضعیتی است که در آن به سر می‌بریم.

بگذارید سرراست بگویم، همه حرفم این است: وقتی لایه‌های مختلف اجتماعی، مردم در سطوح مختلف و آدم‌های ریز و درشتِ این مملکت به آقازاده بازی، رانت‌خواری، ویژه خواری و زد و بندهایی که وجود دارد آگاهند، از این وضعیت ناراضی‌اند و به آن اعتراض دارند و حتی در مواجهه با آن هجو و تلخند و طنز را نیز برگزیده‌اند، گفتنِ این حرف از رسانه ملی هنر بزرگی است؟! در حقیقت سوال این است که رسانه ملی از چه منظری به حیطه بیانِ این جملات ورود کرده است؟ آیا این جملات از موضعی فعال بیان‌شده‌اند یا منفعلانه؟

فرض اول می‌تواند آگاهی بخشی رسانه ملی باشد. باید گفت این فرض رد است، چه اینکه مردم به لطفِ رسانه‌ها و شبکه‌های مجازی از مسائل بسیاری باخبرند و به لطفِ افشاگری‌هایی(که حتی قابل‌بحث‌اند و شاید چندان هم مفید نباشند) از جزئیاتِ بسیاری اتفاقات نیز اطلاع دارند.

فرض دوم را می‌توان اعتراض دانست. اگر چنین فرضی صحیح باشد باید پرسید از کی تابه‌حال جای طلبکار و بدهکار عوض‌شده است؟! رسانه‌ای که در بزنگاه‌ها نشان داده تا سرحدِ ممکن محافظه‌کار و نسبت به مردم، خواسته‌ها و علائقشان بی‌توجه است؛ به بنگاه تبلیغ بدل شده است و مروج مصرف و شیوه‌های زندگی عجیب و غریب است، در تحلیل‌های مختلف نماینده طبقه مرفه بالای شهرِ تهران خوانده می‌شود، خودش در برخی موارد جولانگاهِ رانت و آقازاده‌ها و ویژه خوارهاست، چگونه می‌تواند از موضع منتقد و یا معترض ظاهر شده و حرفی را تکرار کند که دردِ دلِ مردم است؟!

فرض سوم سوپاپِ اطمینان بودن است، من این وجه را از آن دو پررنگ‌تر می‌دانم و می‌بینم. گمانم این اتفاق در واکنش به بالا رفتنِ تولیدِ اطلاعاتِ اعتراضی و انتقادی در رسانه‌های غیررسمی و شبکه‌های اجتماعی شکل‌گرفته است. در حقیقت رسانه مطابق روشِ محافظه کار همیشگیِ خود و در حالی که باز هم از مردم و بطنِ جامعه عقب است، برای جبرانِ عقب ماندگی و جهت توجیه چهره و وجهه خود چنین دیالوگ هایی را در دهان بازیگرانش می گذارد تا کمی و فقط کمی برای خود وجهه مثبت ایجاد کند.

فرضِ چهارم فرضِ صداقت و همدلیِ رسانه با مردم و اعتراضاتشان است، یعنی رسانه نیز در مقام معترضی صادق قامت بسته است. اما سوال اساسی این است که به فرضِ پذیرشِ صداقتِ رسانه آیا ما در چنین شرایطی نیازمند تکرارِ حرفهای مردمیم؟! مردم خود می دانند در جامعه رانت و ویژه خواری وجود دارد، اما آیا نقشِ رسانه در تکرارِ آن حرفها خلاصه می شود؟ آیا رسانه پویا رسانه ای است که در اوجِ عقب ماندن از قافله مردم و رسانه های غیررسمی و شبکه های مجازی، به تکرارِ چیزهایی که بارها و بارها به گوش رسیده و تکرار شده اند بپردازد؟ آیا با این شیوه می توان به بهبود اوضاع امید بست؟ آیا تکرارِ همان حرفها گرهی از مشکلات باز می کند؟! ما امروز نیاز نداریم رسانه با سالها عقب ماندگی، چون فردی که تازه از خواب بیدار شده است، منگ و خواب زده به تکرارِ حرفهایی که از فرطِ تکرار به مرزِ کمدی و طنز رسیده اند بپردازد، ما به رسانه پویایی که در این مسیر به نقشی ویژه خودش برسد نیازمندیم، رسانه ای که با رصدِ دقیقِ وضعیت بتواند به نقاطِ کور، گره ها و مسائل دست یافته و در قامت یک رسانه توامند و پیشتاز، موضعِ اعتراض و تکرارِ جملاتِ اعتراضی را به انتقادِ سازنده همراه با راهکار برای بهبود بدل کند، نه اینکه با جملاتِ دل خنک کننده ای که بارها از زبانِ مردم شنیده شده است، در قامتِ قهرمانی پیشرو ظاهر شود.

تلخ کامانه باید بگویم اگر امروز به گفتنِ چند جمله تکراری که سالهاست در بطنِ جامعه بارها و بارها به گوش همگان رسیده‌اند دل خوش کنیم و از فرطِ ذوق زدگی کلاه از سر به هوا پرتاب کنیم و هورایی بلند سر دهیم که بالاخره رسانه حرف دلمان را زد، یقین بدانیم نه در کوتاه مدت و نه در درازمدت تغییری به وقوع نخواهد پیوست، چه اینکه شنیدنِ این حرفها از زبانِ رسانه ملی در روزگاری موجبِ ذوق زدگی بود که هیچ رسانه دیگر و تریبونی برای بیان حرفها وجود نداشت، نه امروز که هر کودکی با یک موبایل از ریزترین تا درشت ترین اخبار مطلع شده و می‌تواند به وضعیت اعتراض کند و امکان شنیده شدنِ صدایش نیز وجود دارد.

رسانه ملی امروز باید بتواند نقشِ موثری در مواجهه با این مسائل و مشکلات ایفا کند و این نقش آفرینی با تامل و تدبیرِ مسئولینش و اهتمامِ جدیِ ایشان جهت مقابله با فساد ممکن می شود. صدا که بسیار به گوش می رسد، صداهایی که ممکن است دیگر تاثیر چندانی نیز نداشته باشند، ما امروز محتاجِ عملیم.

 

انتشار در نسیم آنلاین

آبگوشت خوری بر سفره سیاست

کنکاشی در عکس اخیرِ رائفی پور، جبرائیلی و یامین پور

سوم: می خواهم از آخرِ ماجرا شروع کنم، از دو اصطلاحِ «خرحزب الهی» و «سگ سکولار» که در پیِ تصویرِ «آبگوشت خورانِ» «یامین پور»، «رائفی پور» و «جبرائیلی» توسط «مشهورترین» عضوِ آن جمع منتشر شد. چرا رائفی‌پور اینگونه برآشفت و حتی کار را به خط و نشان کشی و پختن آشی با یک وجب روغن نیز کشاند؟! وجه عمیق ترِ این سوال بدین شکل است: آیا رائفی‌پور واقعا برآشفت و ما با «های نفس‌کش طلبی» روبروئیم؟!

هر فردِ آشنا با «بحرانِ سیاست زدگی» در فضای جامعه ایران می تواند آثار و نتایجِ انتشار عکسی مشترک از این سه چهره در فضای مجازی را پیش بینی کند. سادگی است اگر این تصویر را تصویری معمولی بدانیم و یا تصور کنیم آن سه تن هیچ قصدی از انتشار عکس نداشته، در نتیجه انتظارِ واکنش از میان لایه های مختلف مردم و فعالان رسانه ای نیز نداشته‌اند و به همین دلیل یکی از آن سه تن اینگونه برآشفته است که این عکس تصویر معمولیِ یک گپ و گفتِ دوستانه بوده و حالا که اینطور است آشی برایتان می پزم که فلان! پس نمی توان برآشفتنِ رائفی پور و فحاشی اش را برآشفتنِ واقعی دانست، چه اینکه واکنش به چنین عکسی در فضای امروزِ ایران بدیهی‌ترین اتفاقِ ممکن بوده و هست. من اصطلاحات و واکنشِ رائفی پور را در بسترِ «قدرت» تفسیر و تعبیر می کنم!

او که از چهره های حامیِ انقلاب اسلامی است سالها در قالب سخنرانی با بدنه مردم در معمولیترین لایه های اجتماعی ارتباط داشت، به زبانِ آنها و در میانِ آنها سخن گفت، در محلات، مساجد و حسینیه‌ها! مسائلِ مورد نظرش را با ادبیاتی همه فهم و نزدیک به کوچه بازار مطرح کرد و در سال‌های گذشته با مداومت بر برنامه‌ها و رویکردش به مخاطبانی گسترده دست یافت به گونه ای که امروز می توان او را مقبولِ طیف وسیعی از مردمِ که ارتباط چندانی با جامعه نخبگانیِ انقلابی و غیرانقلابی ندارند دانست. با اینحال نه تنها در تمام دوران فعالیتش از سوی چهره‌ها، محافل، تریبون‌ها و رسانه‌های رسمیِ انقلابیون، چپ و راست به رسمیت شناخته نشد، بلکه همواره با زبانِ طعن و تحقیر آنها مواجه شد. رائفی‌پور این شیوه برخورد با خود را نیز به فرصتی برای خود، دیدگاه‌ها و جایگاهش بدل کرده و همواره بر فاصله میان خود و چهره‌های رسمیِ چپ و راست و انقلابیون تاکید کرد و در حاشیه ای پررنگ تر از متنِ فعالیت فرهنگیِ انقلابی باقی ماند. تا اینکه مدتی پیش با حضور در برنامه جهان آرا برای اولین بار در یکی از تریبون های رسمی روبروی یکی از چهره های رسمیِ اصولگرا که وجهه ای انقلابی دارد حاضر شد. پس از آن تاکید بر ظرفیتِ ویژه رائفی پور در ارتباط گسترده با لایه های مختلف مردم آغاز شد و او به حلقه های رسمی نزدیکتر شد. عکس چند روزِ پیش و یادداشتِ جبرائیلی ورودِ قطعیِ رائفی پور به حلقه‌های رسمیِ جریاناتی که همواره از آنها تبری می‌جست (حتی در بیوی توئیتر خود بر فاصله بر جریاناتِ چپ و راست تاکید می کند!) و آنها نیز همواره از او دوری می‌جستند را به نمایش گذاشت، رائفی پور بالاخره از حاشیه به متنِ جریانات وارد شد و با آن تصویرِ آبگوشتی و توئیتِ پس از آن با اصطلاحاتی فحاشانه تنها فریادِ ناشی از «قدرت» و «مستیِ ناشی از این پیوند» را با مردم به اشتراک گذاشت. آن توئیت نه خشم و برآشفتگی از واکنش ها، که اتفاقا شادی ناشی از پیوستن به جریانات رسمی برای رسیدن به متنِ قدرت است. او بالاخره به رسمیت شناخته شد، رسمیتی که می تواند برایش منبع قدرت باشد، همین نکته می تواند زمینه بدمستی نهفته در توئیت آخرش باشد.

آیا طرفداران و هوادارانِ خشمگین و مسحور شده رائفی پور که در نتیجه آموزه های استادشان همه را دشمن و دشمن را همه غیر از خود می‌دانند و آماده هرگونه حمله شدید و فحاشی به منتقدینِ استادشان هستند، توانِ درکِ هضم شدنِ استادشان در حلقه های رسمیِ فرهنگ، سیاست و قدرت که تاکنون معترض جدیشان بوده (ساحتِ معترض و منتقد را جدا می دانم و فریادهای خشمگین، افشاگرانه و تندِ غیرِ عملیِ بدون راهکار و اندیشه را نه منتقدانه و موثر بلکه معترضانه و با تاثیرِ محدود و بیشتر منفی می دانم!) را دارند و قادرند فحاشیِ اینبارِ او را متاثر از قدرتی که به سمتش روانه شده است بدانند و نه چون فحاشی‌ها و حملاتِ دیگرش، ناشی از حاشیه‌نشینیِ خشم آلودِ سالهای گذشته‌اش؟!

دوم: تصویرِ آبگوشت خورانِ در ظاهر معمولی این سه تن، مرا به فرودگاهِ مهرآباد در سالِ 1396 برد، آنجا که امیرحسینِ مقصودلو معروف به امیر تتلو با ابراهیم رئیسی کاندیدای اصولگرا دیدار کرد تا اتفاقاتِ جدیدی در این جریان رخ دهد. نه اینکه رائفی پور تتلو باشد، چه اینکه خاستگاه و هوادارنِ این دو کاملا با هم متفاوت است، مسئله این نیست. مسئله «فُرمولی» است که گویا قرار است به «فُرمول» و «مدلی» ثابت برای بقای جریاناتِ سیاسی بدل شود، مسئله تکیه بر «هیجان» و «هواداری» برای ایجاد محبوبیت و مشروعیت و حیاتِ جریاناتِ سیاسی است. (همان اتفاقی که برای جریانِ دیگر سیاسی کشور نیز رخ داده و همواره در ادوارِ مختلف بر آن تکیه کرده اند!) در حقیقت جریانات سیاسی، اصولگرایی و نواصولگرایی (در این یادداشت ما را با دیگر جریانِ سیاسی کشور کاری نیست!) از خلقِ کلمه برای ارتباط با لایه های مختلف مردم عاجز و ناتوان بوده و هستند و به همین دلیل سرِ بزنگاه‌های سیاسی به ناچار به ظرفیت های شکل گرفته توسط افرادِ مختلف، حتی کسانی که روزی با آنها مخالف بوده اند، پناه میبرند تا با سوار شدن بر موجِ آنها بتوانند چند روزی به حیاتِ خود ادامه دهند. اما آیا میتوان جریانی بدون برنامه و فاقدِ توان برای برقراری ارتباط با مردم را جریانی انقلابی دانست که با برنامه و هدفمند به عرصه سیاسی و فرهنگی ورود کرده و می‌کند؟! آیا صرفا از همراهی با افرادی که ظرفیتی اجتماعی دارند و در سالهای گذشته هویتِ خود را در نفیِ بدونِ برنامه، غیرعلمی و هیجانیِ همه وضعیتها، شرایط و اشخاصِ موجود به دست آوردهاند می توان، با ژستِ دغدغهمندی به سراغ مردم و جلبِ رای ایشان رفت؟!

اول: این تصویر روی دیگر برنامه‌های عصرِجدید و برنده شو و سیاست گذاری جریاناتِ اصولگرا (که سعی دارند خود را انقلابی بنامند و بنمایند) در رسانه های مختلف است. جریانات مختلف سیاسی(که از بردنِ نام انقلابی برایشان ابا دارم) تا به حال نتوانسته اند زبان و کلماتِ خود را برای ارتباط با مردم خلق کنند، در نتیجه در بزنگاههایی اینچنین برای چند روزی حیاتِ بیشتر دست به تنفس مصنوعی می زنند، شوک درمانی می کنند تا جسدِ رو به احتضارِ خود را برای مدتی دیگر زنده نگه دارند. حال آنکه بقا در میان مردم و در جریانِ انقلاب به تفکری عمیق، برنامه ریزی طولانی مدت و خلقِ کلماتی مبتنی بر زبان، فکر و اندیشه قوم نیاز دارد. نمی توان با اعمالِ هیجانی، به دور از عقلانیت و غیرصادقانه به حیات در میان مردم امیدوار بود. تفکرِ انقلابی با هیچ کدام از این جریانات و اعمالی اینچنین نسبتی ندارد، اعمالی که عطف به کسبِ کرسی های قدرت در مجلس و یا تلاش برای ورود به پاستور معنا مییابند، حال آنکه دستیابی به چنین جایگاه‌هایی اگر بدور از تعقلِ دقیق و برنامه ریزی سامان‌مند، انقلابی و بومی باشد نمی‌تواند انقلابی‌گری نامیده شود بلکه تلاش برای بقای جریاناتِ فاسد قدرت و ثروت با مکانیسم‌های هیجانی و مقطعی و مبتنی بر فریبِ مردم و بازی با احساسات آنهاست.

این تصویر، یک وجه دیگر از حاقِ اتفاقاتِ فرهنگی و سیاسی در کشور است، وجه سیاسی برنامه عصرِ جدید و عصرجدیدها. وجهی که نمایانگرِ معامله و همراهی میان دو طیف است، طیفِ حاشیه نشینِ فرهنگی که انقلابی مینامندش و جریانات و حلقه‌های رسمیِ فرهنگی که در پی ورود به راس هرم قدرت است، بدون هیچگونه برنامه و اندیشه دقیق، مشخص و متفاوت از وضعیتِ فعلی و مبتنی بر هیجان، احساسات و لذتِ آنیِ مخاطب و پیاده نظامِ سیاسی. این تصویرِ روی دیگر برنامه ریزی برای سرگرمی در حوزه فرهنگ است، سرگرمیِ سیاسی برای روزهایی که مردم از وعده و کلمه خسته اند.

انتشار در نسیم آنلاین

تاملی در خاستگاهِ فراخوانِ انتخاباتیِ قالیباف

                                                                                           فراخوانِ امتناع در شمایل امکان

با دیدنِ فراخوانِ محمدباقرِ قالیباف در خصوص ورود جوانان به عرصه انتخاباتِ مجلس، تنها یک سوال به ذهنم خطور کرد: «چرا قالیباف چنین فراخوانی صادر کرده است؟!» یا «خاستگاهِ ذهنی-عملیاتیِ فراخوانِ قالیباف چیست؟!»

یکم: انسان، تحول، رشد و دوباره انسان

می خواهم از نکته ای بدیهی شروع کنم: مناسبات و تعاملاتِ انسانی از تحول پذیرترین و پویاترین مناسباتِ خلقتند، این ویژگی نیز در گرو حضور فعالِ انسانها در عرصه های گوناگون است. اگر بخواهیم از پایه ای ترین عللِ تفاوت در وضعیتِ زیستِ فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، علمی و... جوامع و مجموعه های مختلف سخن بگوییم، بدون شک همین نکته بدیهی در صدر آن علل قرار می گیرد. در واقع برخی جوامع این نکته بدیهی را فراموش می کنند و برخی آنرا به پایه برنامه ریزی های خود بدل می کنند. (این یادداشت به علل فراموشی و یا توجه به این نکته نمی پردازد!) برخی با ایجاد عرصه ای گشوده به زمینه سازی برای حضور بیشتر و موثرترِ افراد می پردازند و برخی بی توجه به چنین ظرفیتی، تنها به افرادِ موجود دلخوش می کنند، خروجی این دو نوع نگاه دو وضعیتِ متفاوت است. اما باید گفت شرطِ تحول که می تواند مقدمه ای برای تعالی و رشد باشد، حضورِ فعال، پویا و قدرتمند انسانهای مختلف با توانایی های مختلف است و عرصه سیاسی نیز نمی تواند از این نیاز مبرا باشد.

دوم: انسداد، انسان و دوباره انسداد

حضورِ فعال انسانها در عرصه های مختلفِ سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و... مستلزمِ بسته و محدود نبودن این عرصه هاست. محدود شدنِ عرصه و مجموعه آن را به یک کلونی با ورودی و خروجی مشخص بدل می کند؛ وقتی مجموعه و عرصه به حضورِ عده ای محدود و معدود بسنده کند، قدرتِ نهفته در ظرفیت های گسترده انسانی، محدود شده و تحول نیز کنترل می شود، چه اینکه همه راهها به ذهن، تجربه و ایده های همان عده محدود ختم می شود. این در حالی است که جامعه انسانی با تناسل، تولد و افزایشِ جمعیت و از سوی دیگر با تکیه بر تولیدِ فکر و اندیشه در لایه های مختلف به صورت پیوسته در حال تغییر و تکامل است و با چه ضمانتی می توان مدعی شد با تکیه بر افکار، ایده ها و تجربه های معدودِ افرادِ حاضر در کلونی های بسته بتوان برای شرایطِ جدید برنامه ای موثر داشت؟! تصورِ نتایجِ تصمیم گیری ها و برنامه ریزی های کلونی ها چندان سخت نیست؛ «فاجعه» نام گزافی برای این نتایج است؟!

سوم: کلونی ها و انرژی متراکم مردم

سیاستِ ایران در چنبره کلونی هاست، مردم و جامعه نیز مدتهاست به این مهم پی برده اند. تاکسی ها، پیام های شبکه های مجازی، آرایشگاههای زنانه، وقتِ خرید و چانه زدن با فروشنده، بحث های جدی و نیمه جدی دوآتشه جوانان و میانسالها، محافل خانوادگی و... بحثِ سیاسی را به حلقه های قدرت و ثروتی که تشتشان از بام افتاده گره می زنند، حتی پای این مباحث به صورت کنایه به سریالهای تلویزیونی نیز کشیده شده است. تمام این نشانه ها را می توان به مثابه گازهایی دانست که پیش از فورانِ آتشفشان بالای کوههای آتشفشانی مشاهده می شوند. انرژیِ متراکمِ مردم و بالاخص نسلِ جوان در انتقادِ جدی از وضعیتِ مدیریت، سیاست و تمرکز عده ای معدود در عرصه سیاست، پتانسیلی است که در صورت جهت گیریِ صحیح می تواند زمینه سازِ تغییراتِ جدی شود. این انرژیِ متراکم با تاکیدات رهبری بر لزوم تکیه بر جوانان در حوزه های مختلف، آماده فوران است و بدون شک با فورانِ آن اتفاقاتی مهم در حوزه های سیاسی به وقوع خواهد پیوست. اتفاقاتی که برای برخی تلخ و برای برخی شیرین است.

سوم: فراخوان، تحول، انسداد و دوباره فراخوان

فراخوانِ قالیباف حاویِ چند نکته جدی و مهم بود:

  1. کلونی ها در قدرتند
  2. شکست کلونی ها در مدیریت جامعه
  3. ضرورتِ تغییر و کنار رفتنِ چهره های تکراری و قدیمی و به میان آمدنِ نسلِ جدید
  4. تغییرِ کنترل شده:

سه نکته پیش واضح و آشکارند، اما مهمترین بخشِ این فراخوان را باید در این بعد مهم جست. بعدی حاویِ تلاش برای اعمالِ تغییراتی کنترل شده در بدنه سیاسی و مدیریت کشور با محوریتِ چهره هایی که خود سالها مصدرِ امور بودند. قالیباف از زمانِ صدور بیانیه نواصولگرایی خط مشی جدید خود را میدان دادن به چهره های جوان معرفی کرد، او سعی کرد در موقعیتی متفاوت از همتایانِ خود، با مردم و بدنه جامعه همراهی کرده و خود را پلی برای ورود جوانان به عرصه سیاست نمایش دهد. اما آیا به واقع اینچنین است؟! آیا قالیباف پلی برای ورود جوانان به عرصه مدیریت کشور است یا او با هوشمندی انرژی موجود در جامعه را شناسایی کرده و قصد مصادره کردن آن را دارد؟ می توان گفت چنین بیانیه ها و فراخوان هایی تنها به معنای تلاش برای مدیریتِ انرژیِ شکل گرفته در لایه های مختلف مردمی جهتِ اعمال تغییراتِ جدی در جامعه است. مدیریت انرژی های شکل گرفته به بازتولید کلونی ها با محوریتِ افراد فعلی و کسانی که مورد تائید ایشانند منجر می شود، در نتیجه تفکر فعلی برای اداره کشور همچنان در راس باقی می ماند. شکلِ دیگرِ بیانیه قالیباف در اتاق های سری با تلاش چهره های سیاسیِ دیگر  برای شناسایی افرادِ تازه نفس برای تزریق به بدنه مدیریتی کشور و حتی مجلس دیده می شود. همه این گامها با اطلاع از انرژی انتقادی در بدنه جامعه در پی مصادره این انرژی به نفعِ حلقه های مدیریتی خویش اند، مسئله ای که نمی توان از آن چشم پوشی کرد. در نتیجه این اتفاقات تغییر و تحولی در پوسته شکل گرفته ولی روح و مغزِ عرصه های سیاسی همچنان در چنبره حلقه های بسته باقی می مانند.

چهارم: فراخوانِ امتناع

ثبت نام در سایتِ پیشنهادی قالیباف برای شرکت در انتخابات مجلس، پرده ای دیگر از عرصه مضحک و مبتذل امروزِ سیاست کشور است. سوالاتی معمولی حول این پرده وجود دارد:

  • چرا عده ای باید ملاک و شاخص برای حضور در انتخابات اعلام کنند؟
  • به واقع تمام درخواست ها بررسی می شود و از میان آنها گزینش می شود؟
  • با چه ضمانتی می توان مطمئن بود حلقه مشخصی از افرادِ نزدیک خروجیِ این ثبت نام ها نباشند؟!
  • چه سازوکاری در فضاهای مدیریت کشور وجود دارد و مدیران و سیاستمدارانِ ما چگونه می اندیشند که روندی ضروری و طبیعی که لازمه پیشرفت و تعالیِ یک کشور است را با منت به جامعه می بخشند، توگویی مسئولیت ملک طلق ایشان بوده و هست و اکنون در فضایی خیرخواهانه قصد بخشیدن آن به جوانان را دارند؟
  •  مگر ورود جوانان به عرصه مدیریت کشور باید سازوکاری مورد تائید و تاکید مسئولینِ پیشین داشته باشد؟
  • مگر استفاده از پتانسیلهای افرادی که قصدِ خدمت به این مرزوبوم را دارند نیازمند تائیدیه گرفتن از کسانی است که سالهاست بر عرصه های مختلف مدیریت می کنند؟!

اما سوالات و نکاتی جدی نیز در این میان وجود دارد که مهمترین آنها غیرممکن یا ممکن بودن ورود جوانان به عرصه در چنین فضایی است. پاسخ صریح عدم امکان است، باید گفت فراخوان قالیباف نشانه ای است جدی بر عدم امکانِ ورود حقیقیِ جوانان به عرصه سیاسی کشور و نمایشی بیش جهت در قدرت ماندن حلقه های فعلی نیست. این فراخوان اهتمامی جدی نیست، بلکه تنها مجموعه کلماتی است برای بازی با اذهان، سرگرمی و انعکاس در رسانه سرگرمی سازی که مهم ترین وسیله بازی های اخیر سیاسی است.

ریشه فکریِ این رویکرد بی میلی به حضور جوانان و محال بودن جوانگرایی بازمی گردد در غیراینصورت چه نیازی به فراخوان صادر کردن برای بدیهی ترین امرِ انسانی؟!

 

انتشار در نسیم آنلاین

رئیسِ جمهور ظریف

                               چگونه ترس گستران بر روایتِ دیروز، امروز و فردای انقلاب چنبره زده اند!؟

  • دخترک 18 ساله افغان تخت بغلی، با وحشت بیدارم کرد و گفت: «پاشو، رئیس جمهورتون ظریف استعفا داد! حالا مثل اون بار نشه که خاتمی رفت و احمدی نژاد جاش اومد!» به اقتدار ظریف فکر می کنم در عرصه بین المللی که در قواره رئیس جمهوره اما شبانه، ناامیدانه در اینستاگرام و خطاب به مردم استعفا می دهد.
  • شب آخر مذاکرات برجام هیچکس نخوابید تا ظریف کار را تمام اعلام کند، دیشب هم ملت نخوابید تا ظریف اینبار باشد و کار را تمام اعلام نکند.
  • دوشنبه چه عجیب تموم شد، دولت مهمترین ژنرالش رو از دست داد.
  • این حس عجیب رو یک بار دیگه هم تجربه کرده بودم! شب وفات آقای هاشمی رفسنجانی. حس مبهم سردرگمی و حالا یعنی چی؟! امشب هم دقیقا همون حس!
  • انگار قهرمان ما به تاریخ پیوسته و شهر سقوط کرده رفقا!
  • در رفتن جان از بدن گفتند هر نوعی سخن/برگرد ای جان جهان تا جان بگیرد این وطن
  • مردم شوکه شده اند و احساس ناامنی می کنن، دقیقا فضا مثل بعد از فوت هاشمی رفسنجانی است.
  • ننشین برادر! پاشو بایست جوادجان... مردم نگرانند.

باید فهمیده باشید این جملات واکنش های رسانه ای به استعفای شبانه وزیر امور خارجه ایران است. این میزان از «احساساتی شدن» و نمایش آن در خصوص یک اتفاق سیاسی شاید تا حدودی تعجب برانگیز باشد، اما ماجرا زمانی گیج کننده می شود که حتی کنشگرانِ سیاسی نیز در واکنش به این اتفاق و یا در دیگر کنش ها و واکنش های سیاسی شان در دامن چنین احساساتی فرومی غلتند. فراگیریِ اصطلاحاتِ معروف به «برچسب زن» و «کلیشه ساز» که نمی توان برایشان تعریف و کارکرد دقیقی جز همان «انگ» و «برچسب» ارائه داد، در بیانِ سیاسیون و اهالی رسانه ما نمونه ای است از این مسئله. «دلواپس»، «خائن»، «غربزده»، «کاسب تحریم»، «افراطی» و... دم دستی ترین واژه هاست از انبوهِ واژگانِ تولید شده در عرصه سیاست و رسانه ایران! تولید و تکثیرِ نگرش های کلیشه ای و پمپاژِ احساساتِ غلیظ به افکار مردم، مسیری است که این واژه ها در تقابل با تعقل برای امروز و فردا می سازند.

اما سوال این است: چرا مواجهه عاقلانه که بدیهی ترین مواجهه با مسائل سیاسی است جایش را به چنین احساسات غلیظ، کلیشه سازی، جملاتِ شعرگونه و تغزل ها و عاشقانه هایی داده است؟!

در پاسخ به این سوال می خواهم از «ترس» سخن بگویم، حسی که پیوسته به واسطه رسانه ها و بالاخص شبکه های مجازی به جامعه و مردم تزریق می شود و در سالهای اخیر در حجم و ابعادی وسیع تر تولید و تکثیر می شود. برای رسیدن به دسته بندی مشخص از این حس باید به دو مقوله «روایت» و «زمان» توجه کنیم. این «زمان»، «زمان مندی» و «روایت» است که به یاریِ تولید کنندگانِ حس ترس آمده تا بتوانند برای تولید و تکثیرِ حسِ موردِ نظرِ خود وجهی «اجتماعی»، «تاریخی» و تا حدِ ممکن «ملموس» و «انضمامی» بیابند. «روایت» عنصر مهمی در ادبیاتِ «ترس گستران» محسوب می شود.

حسِ ترس از «زمانِ پیروزیِ انقلاب اسلامی» و در چارچوبِ «روایتِ سه دوره زمانی» تولید و تکثیر می شود:

ترس از گذشته

ترس از گذشته در «روایتِ دهه شصت» و «اوایل پیروزی انقلاب اسلامی» متمرکز است. وقایعی همچون «دفاع مقدس» و تجلی این واقعه در اصطلاحات و مفاهیمی چون «بمباران شهرها»، «صدای آژیر»، «شهدای کشور»؛ «وضعیتِ اقتصادی» که در اصطلاحاتی همچون «صف» و «کوپن» متجلی است؛ «شرایط اجتماعی» و تجلی آن در مفاهیمی چون «تصفیه نیروهای ادارات» و...، «گزینش»، «ماجرای اجباری شدن حجاب»، «تذکرهای لسانی و خیابانی انقلابی ها» و...؛ و «وضعیت قضایی» و تجلی آن در مفاهیمی همچون «اعدام های دهه شصت»، «اعدام های اول انقلاب» را می توان به عنوان مظاهر ترس از گذشته در ادبیات و روایتِ «ترس گستران» برشمرد.

در روایتِ «ترس گستران» تمام این ادوارِ تاریخی و وقایع در چنین مظاهری خلاصه می شود. هرکدام از این اصطلاحات و مفاهیم با بار معناییِ ویژه و خاص خود، تمام ابعادِ یک دوره زمانی را مصادره کرده و احساساتِ نهفته در لایه های مختلفِ خود را به تمامیِ ابعاد آن واقعه و یا دوره زمانی حقنه کرده و می کنند.

اصطلاح مهم و رایج برای توصیف آن دهه نیز «دهه شصتی» هاست که به عنوانِ نمادی از فردی که همه آن احساسات و وقایع را به یکباره به دوش کشیده است معرفی می شود. (بررسی ابعاد این اصطلاح و معانی نهفته در آن را به یادداشتی دیگر در آینده سپرده ام.)

«دهه هفتاد» و اوایلِ دهه هشتاد و تجلیِ آن در وقایع و مفاهیمی همچون «آزادی»، «خفقان»، «جنبش دانشجویی»، «واقعه کوی دانشگاه»، «قتل های زنجیره ای»، «سایه جنگ بر سرِ کشور» نیز بعدِ دیگری از ترس از گذشته است که به انحاء مختلف در فضاهای مختلف و قالب های گوناگون تولید و بازتولید می شود.

ترس از حال

«ترس گستران» وضعیتِ «حال» را نیز مطلوب نمی دانند. آنها در سطح بین المللی به «احتمالِ جنگ»، «دشمنان و دشمن سازیِ انقلاب اسلامی»، «دشمنیِ فلج کننده دشمنان»، «کم رنگ کردن و حذفِ اقتدارِ کشور در وقایع خاورمیانه، سوریه، عراق و..»؛ در سطح ملی به «چندپارگیِ مدیریتِ کشور»، «دولتِ سایه»، «افراطی های مداخله گر در سیاست های دولت»، «مهندسی انتخابات ها»، «دیکتاتوری پنهان»؛ در سطحِ مدیریتی به «دزدی»، «زدوبند و رانتِ گسترده»، «فسادِ سیستماتیک»، «ناکارآمدی و ضعفِ جدیِ مسئولین»، «ضعف و ناتوانیِ ناامیدکننده قوه های مختلف» و در نهایت «ناکارآمدیِ نظام»؛ در سطحِ فرهنگی و اجتماعی به «ضعفِ فرهنگیِ مردمِ ایران»، «پررنگ کردنِ نقاطِ ضعفِ جامعه و خلاهای موجود» می پردازند.

مفهوم سازیِ ویژه از وقایع مختلف در راستای «ترس گستری»، شرایطِ روز را نیز بحرانی جلوه می کند.

ترس از آینده

بدیهی است که با این مقدمات، گذشته و حالی اینچنین، آینده ای جز ویرانی برای جامعه نمی توان متصور بود. از این روی مفهومِ مورد تاکید در چنین بستری «سقوطِ نظام»، «براندازی» و تهدیدهای پی در پی برای آینده است. «جنگِ احتمالی» و «حمله آمریکا» یکی از روش های ترس زا برای آینده ترسناک است. نکته اساسی در حسِ انتظارِ سقوطِ نظام و آشفتگیِ پیشِ روست.

اما سوال این است که آیا چنین روایت هایی را می توان با واقعیاتِ ایرانِ پس از انقلابِ اسلامی مطابق دانست و یا با مفاهیمی مواجهیم که چندان صحیح نیستند؟! پاسخ به این سوال را به یادداشتی دیگر می سپارم. ولی باید پرسید که یکی از نتایجِ مهمِ «ترس گستریِ» وسیع در سالهای اخیر غلبه احساسات بر کنش ها و واکنش های مردم و جامعه نیست؟! آیا در شرایطِ روایتِ ترس و غلبه آن بر جریاناتِ رسانه ای و سیاسی می توان انتظاری غیر از واکنش های احساسی به مسائل کاملا جدی داشت؟! این اتفاق در شرایطی رخ می دهد که همه ما کنش ها و واکنش های سیاسیون را نیز آمیخته به مفاهیم ترس گستر می بینیم، مفاهیمی چون «سایه جنگ» که مورد تاکید بسیاری از کنشگرانِ سیاسی است. و البته سوال اساسی تر اینکه وقتی خودِ وزیرِ امور خارجه کشور استعفایش را از طریق صفحه شخصیِ اینستاگرامش خطاب به مردم اعلام می کند، چگونه می توان انتظار واکنش های عقلانی به چنین اتفاقاتی را داشت؟! در چنین فضایی است که وزیرِ امورِ خارجه در «اشعارِ سراسر احساسیِ» اهالی رسانه «رئیس جمهور» خطاب می شود و ناجی و امیرکبیر و...!

 

انتشار در نسیم آنلاین

شکوه یک کوه یخی

                                                         ظهور طیف جدید مخاطب در مواجهه با عمارفیلم

اینجا یک آیسبرگ در حرکت است

در کتاب های دبیرستان می خواندیم آیسبرگ کوه یخی است که درصد محدودی از حجم عظیم آن روی آب قرار دارد. باقی حجم عظیم کوه زیر آب و در محدوده ای است که چشم قادر به دیدن آن نیست. اینجاست که احتمال برخورد با آن کوه یخ و نابودی هر کشتی، حتی تایتانیک وجود دارد! پس باید دقت کرد. دقت زیادی لازم نیست تا متوجه شویم هر پدیده ای می تواند در نوع خود یک آیسبرگ باشد، دارای ابعادی وسیع، عظیم و حتی غیرقابل پیش بینی و غافلگیر کننده.

باید بگویم «جشنواره فیلم عمار یک آیسبرگ است!» کوه عظیمی که تنها گذر زمان می تواند پرده از ابعاد وسیع و شگفت انگیز آن بردارد. به طور مثال هرسال همراه با جوانتر و بزرگتر شدن جشنواره می توان ابعاد بیشتری از این اتفاق خاص هنری و فرهنگی را مشاهده کرد، و این یعنی هنوز این قصه ادامه دارد. اما سوال مهمی که ذیل فرض ابتدایی این سطور مطرح می شود این است: «چرا جشنواره عمار یک آیسبرگ است؟»

جشنواره ای برای تمام فصول

ریشه تفاوت عمارفیلم با دیگر جشنواره ها را باید در مدت زمان تنفس آنها در میان مخاطبین و در سطح جامعه و نوع تعامل مخاطب با این جشنواره جست. نقطه قابل اتکایی که بزرگترین عامل تمایز جشنواره عمار از دیگر همتایان هنری خود و فرصتی جهت تبدیل شدن این جشنواره به آیسبرگی عظیم است. در حقیقت جشنواره های مختلف سینمایی تنها در همان مدت زمان کوتاه برگزاری نفس می کشند، آن هم با مخاطبی محدود و خاص؛ اما جشنوراه فیلم عمار نه در ده روز برگزاری بلکه در طول تمام فصول و در 365 روز سال در جامعه نفس می کشد و نه تنها با مخاطب خود سخن می گوید بلکه او را نیز به کنش و گفت و گو وادار می کند.

این وجه موجبات همدلی و همراهی مخاطب را فراهم آورده، به نحوی که اتفاقی همچون نوشتن یک نامه و ارسال مبلغی پول که ظرف مدت 92 روز جمع آوری شده است رخ می دهد و یا اتفاقات دیگری که از زبان متولیان جشنواره همواره نقل شده است. تاکید بر مدت زمان پیوسته ای که برای جمع آوری این پول صرف شده است از نوع خاص ارتباط مخاطب با عمار فیلم حکایت می کند.

مخاطب فعال در بهترین حالت ممکن جشنواره های رایج، کسی است که مدت زمانی کوتاه را به انتظار تماشای فیلم مورد نظرش صرف کند و یا در همان مدت برگزاری جشنواره به سراغ اخبار جشنواره رفته و مطالب را پیگیری کند. اما وقوع اتفاقاتی اینچنین در دل جشنواره عمار از ظهور مدل جدیدی از مخاطب در مواجهه با آثار هنری حکایت می کند. در این مدل، مخاطب نه تنها پیگیر وضعیت جشنواره در طول زمان برگزاری است، بلکه یک فصل از سال را برای کمک به جشنواره ای که به آن علاقمند است صرف می کند. بررسی خاطراتی دیگر از افراد مختلفی که مبتنی بر توانایی های فردی و جمعی خود و به اشکال مختلف اقدام به یاری عمار فیلم نموده اند، نه تنها شاهدی است بر این مدعا بلکه حاکی است از تعداد زیاد اینگونه مخاطبین.

ریشه تنومند عمار را باید در چنین وقایعی جستجو کرد. می توان گفت عمار فیلم از قامت یک جشنواره سینمایی ده روزه فراتر رفته و با مواجه شدن با علقه های فرهنگی و مذهبی قاطبه مردمی که پیش از آن در هیچ جشنواره فرهنگی و هنری دیده نشده بودند، آنها را به میدانی نوین از انقلابی گری وارد کرده است. ایجاد نوع جدیدی از مخاطب و ارتباط خاص با جامعه به ویژگی هویتی عمار فیلم تبدیل شده است تا در فضایی قابل تامل فضای جشنواره را از ده روز به 365 روز سال بسط دهد. پر واضح است که بی توجهی به این وجهه هویت بخش می تواند اصل این جشنواره را زیر سوال ببرد.

به بیان دیگر ده روز برگزاری جشنواره در سراسر کشور همان نوک آیسبرگ و بخشی است که برای مخاطب قابل رویت است، اما وجوه ناپیدا و اعظم این آیسبرگ را باید در قسمت هایی که در زیرین ترین لایه های جامعه پنهان اند و در خانه تک تک افراد معمولی جامعه، مساجد، مدارس و دانشگاه ها، پایگاه های بسیج، کانون های فرهنگی و هنری و... در طول سال جریان دارند، جست. همان وجوهی که عظمت آیسبرگ در گرو آنهاست.

شاخصه های طیف جدید مخاطبین

نکته قابل تامل در خصوص مخاطبین عمار برخواستن آنها از میان معمولی ترین بخش های جامعه است. بخشی که پیش از آن ارتباط چندانی با آثار هنری تولید شده در جامعه نداشت به نحوی که از نظر فهم فرهنگی و هنری ناتوان تلقی می شد و هیچگاه به عنوان مخاطب آثار تولیدی در عرصه فرهنگ و هنر به حساب نمی آمد. شاید این ویژگی یکی از مهم ترین ویژگی های مخاطبین خاص عمار باشد. این افراد در مواجهه با آثار هنری ویژگی های نو و خاصی دارند که آنها را به متفاوت ترین مخاطبان آثار هنری بدل کرده است.

  • ·       مخاطب گلخانه ای نیست

با مروری کوتاه بر فعالیت های مختلف مخاطبین جشنواره اعم از همکاری در اکران فیلم ها، حمایت مالی، ارسال نامه و صحبت در خصوص چگونگی همکاری با جشنواره می توان به پویایی مخاطبین جدید پی برد. به بیان دیگر مخاطب جشنواره عمار مخاطبی آکواریومی، بسته و منتظر پیام اثر هنری نیست بلکه فردی است که در مسیر دست یابی به پیام تلاش کرده و حاصل تلاش خود را در جامعه نشر می دهد. ذیل این ویژگی کلی می توان به چند شاخصه اشاره کرد:

-       وحدت مخاطب و پیام

موضوعات جشنواره عمار و نوع نگاه هنرمندان این عرصه به مسائل مختلف جامعه به گونه ای است که مخاطب به راحتی با پیام های هنرمندان و آرمان های جشنواره احساس وحدت می کند. این حس می تواند زمینه ساز فعالیت های بعدی مخاطب که همان غیرت ورزی نسبت به پیام است باشد.

-       احساس مسئولیت مخاطب نسبت به پیام دریافتی

مخاطب تنها به دریافت خشک پیام بسنده نمی کند، بلکه با پیام به عنوان وجهی مهم و تاثیرگذار در زندگی خود مواجه می شود. فرد پس از دریافت محتوا نسبت به آن و تفکر در وجوهش احساس مسئولیت کرده و حتی برای بسط و گسترش پیام در جامعه نیز تلاش می کند. این دسته از مخاطبین در قدمی عمیق تر تنها به انتظار دریافت پیام لحظه شماری نمی کنند، بلکه برای دریافت پیام به زمینه سازی در محیط پیرامونی خود نیز مشغول می شوند. در حقیقت مخاطب نسبت به پیام جشنواره، زمینه سازی برای دریافت پیام جشنواره و بسط و گسترش آن در جامعه غیرت به خرج می دهد.

-       آرمانگرایی مخاطب

این طیف از مخاطبین پیام را تنها محدود به ده روز جشنواره نمی بینند، بلکه با توجه به نسبت عمیق جشنواره با منویات و آرمان های جامعه و مردم معمولی در حرکتی شورانگیز در صدد پل زدن میان ده روز جشنواره و زندگی یک ساله و چند ساله خود برمی آیند. در این مسیر طولانی مدت مخاطب در پی برقراری نسبت میان جشنواره و زندگی خود، جشنواره و  محیط پیرامونی و حتی جشنواره و سراسر جهان است. در حقیقت مخاطب به مخاطبی آرمانگرا تبدیل شده است که برای تحقق آرمان های خود که با جشنواره یکی است از کوچکترین امکانات نیز استفاده می کند.  

  • ·       رنگ و بوی دینی فعالیت های فرهنگی مخاطب

فعالیت فرهنگی در قاموس این دسته از مخاطبان با مفاهیم دینی و دینداری فردی و اجتماعی ایشان پیوندی عجیب خورده است. به بیان دیگر مخاطبین جدید جشنواره عمار قربه الی الله به میدان هنر، سینما و فرهنگ ورود می کند و ذیل مفاهیم و اعمال رایج دینی به فعالیت مشغول می شوند. سه ویژگی که موید این قانون کلی می باشند را می توان اینگونه برشمرد:

-       استفاده از فضای مساجد و منابر برای بسط پیام

آشتی سینما و مسجد و منبر واقعه ای است که از دل جشنواره عمار برخواسته و به وسیله مخاطبین پرشور و دیندار عمار رقم خورده است. بی اغراق این فضا در گره خوردن هرچه بیشتر آرمان های مخاطب با مفاهیم دینی موثر است.

-       بسط معنای صدقه فرهنگی

مخاطب فعال برای کمک مالی به جشنواره ای سینمایی، به جمع آوری پول، اهدای پول به متولیان و مواردی از این دست مشغول می شود. از آنجا که صدقه یکی از فراگیرترین فعالیت های مسلمانان در زمینه جلب رضایت الهی است مخاطب در این نوع از کمک آرزومند رضای الهی و ثبت فعالیتش به عنوان صدقه می باشد. می توان گفت ایجاد و بسط مفهوم صدقه فرهنگی در جامعه در نتیجه فعالیت های جشنواره عمار و طیف جدید مخاطبین آن است.

-       بسط معنای جهاد فرهنگی- هنری توسط مخاطبین

جهاد فرهنگی مفهوم دیگری است که به وسیله این مخاطبین در عرصه سینما رقم خورده است. بذل هرگونه کمک و انجام تلاش های خستگی ناپذیر مخاطبین در راستای نشر و ترویج پیام های جشنواره آنها را به مجاهدینی خستگی ناپذیر که باز هم ارزومند رضای الهی و گسترش دین اسلام و آرمان های انقلاب در جهان هستند تبدیل کرده است.

  • ·       گروه های خودجوش مردمی و حتی خانوادگی محور فعالیت مخاطب

از آنجا که مخاطب در ابتدا در جستجوی نسبت پیام با خود و محیط اطرافش برمی آید، تشکیل گروه های خودجوش مردمی و حتی خانوادگی چندان عجیب نیست. به بیان دیگر مخاطب دیگر به انتظار فعالیت های متولیان جشنواره نیست، بلکه با تشکیل گرو های مختلف کوچک و بزرگ در بخش های مختلف جامعه به فعالیت و کمک رسانی به متولیان جشنواره مشغول می شود. به ثمر نشستن فعالیت های جشنواره عمار با تبدیل پتانسیل های بالقوه مردم در مواجهه با آثار هنری به توانمندی های قابل تامل در گرو همین ورود خودجوش مردم به عرصه کمک رسانی به جشنواره است. از سوی دیگر می توان به ایجاد همبستگی میان قشرهای مختلف مردم به وسیله گروه های خودجوش مردمی اشاره کرد. در حقیقت جشنواره عمار در پی شکوفایی پتانسیل های مردمی با استفاده از تمامی ظرفیت های جشنواره ای خود است، یکی از این ظرفیت ها نیز توان ارتباط استثنایی است با مخاطب.

آکواریوم ها و آیسبرگ ها

در کنار جشنواره پرشور عمار می توان با جشنواره هایی مواجه شد که علی رغم سابقه طولانی برگزاری و پررنگ و لعاب بودن نامشان، هیچ کدام از ویژگی های عمار فیلم جوان را دارا نیستند. چرا علی رغم نام و آوازه، سابقه طولانی برگزاری، حمایت پرشور رسانه ها و هزینه های بالای برگزاری، این جشنواره ها هنوز از جایگاه عمار برخوردار نشده اند؟

 دقتی کوتاه به وضعیت این جشنواره ها برای آگاهی از محدود بودن ارتباط با مخاطب و وسعت نفوذ آنها کافی است، همان نکته ای که زمینه ساز تفاوت اساسی عمار با دیگر همتایان خود است. شبیه دانستن این جشنواره ها با آکواریوم هایی شیک و تمیز که پرند از ماهی های ویژه و پرورشی بیراه نیست. این آکواریوم ها علی رغم ظاهر جذاب و پرزرق و برق خود از کمترین توانایی در ایجاد امواج قوی هنری و فرهنگی در میان جامعه برخوردارند. برخی از ویژگی های جشنواره ها را می توان بدین شکل برشمرد:

-       بسته بودن فضای آکواریوم ها و بی ارتباطی با حقیقت دریا و اقیانوس

جشنواره های مختلف هنری و سینمایی با بی توجهی به واقعیات جامعه، مطالبات حقیقی قاطبه مردم و گرایشات فکری و اعتقادی آنها، در فضایی بسته تنها و تنها به انعکاس تفکر رایج در آکواریوم خود مشغولند. فضای این جشنواره ها با استفاده از رسانه ها به بزرگنمایی خواسته ها و آرمان های مطرح شده پرداخته و این منویات را متعلق به همه جامعه نیز می داند. این در حالی است که قاطبه مردم کمترین گرایشی نسبت به تمایلات مطرح شده در این فضا ندارند. نشان به نشان خلوت تر شدن هر روز سینماها و بی توجهی جامعه نسبت به سینما و حتی دیگر هنرها.

از سوی دیگر می توان به ایجاد شرایطی که مانع ورود استعدادهای نو و تازه به فضای هنر و سینما می شود اشاره کرد. در حقیقت جشنواره ها برای خود رسالت استعدادیابی و میدان دادن به چهره های نو فرهنگی و هنری قائل نبوده و میدانی جهت ورود نسل جوانی که می تواند مرزها را در هم بریزد طراحی نمی کنند.

-       رکود خاص آکواریوم و تبدیل آن به محیطی تکراری و کسل کننده

بی توجهی جشنواره های فعلی به واقعیت های جامعه و غوطه ور شدن در دایره محدود تمایلات هنرمندانی که تنها به انعکاس مطالبات خود و اقلیت هنری پیرامون خود مشغولند به رکود آنها منجر می شود. اینجاست که فضای تکراری و کسل کننده ای که کمترین نشانی از تغییر و تحول در آن دیده نمی شود زمینه دفع مخاطب و بی توجهی به آن را پدید می آورد.

-       ناتوانی در بسترسازی جهت وقوع اتفاقات بزرگ هنری

فضای بسته جشنواره ها و بی توجهی به واقعیات جامعه که می تواند همچون رودی خروشان منبع ایده ها و طرح های بزرگ و تازه باشد، زمینه ناتوانی در ایجاد امواج قوی هنری توسط هنرمندان حاضر در جشنواره ها را به وجود آورده است. یکنواختی بر آثار تولیدی هنرمندان مختلف سایه افکنده و امید به وقوع تحولات عمیق هنری در میان این آثار هر لحظه رنگ می بازد.

-       تکیه بر نگاهی مبتنی بر طرد مردم و حتی تقابل با آنها

برخی آثار هنری جشنواره ها که از قضا توسط برخی هنرمندان شاخص تولید شده و در مدتی کوتاه شاخص می شوند، نه تنها به مطالبات مردم و واقعیات جامعه نمی پردازند بلکه در حرکتی عجیب با قاطبه مردم و تمایلات آنها نیز مقابله کرده و به طعن و تحقیر آنها می پردازند. این دسته از آثار با نگاهی از بالا خواسته ها و آرمان های جامعه و مردم معمولی را تحقیر کرده و خود را اقلیتی همه چیز می پندارند که باید به اصلاح مردمی نادان و جاهل مشغول شوند.

در چنین شرایطی نمی توان به تمایل مخاطب به جشنواره ها و آثار هنری ارائه شده در آنها امیدوار بود، چه اینکه نسبت زیادی میان آثار تولید شده و جامعه وجود ندارد. اینجاست که جشنواره های هنری در فضایی بسته و منفعل به آکواریومی تبدیل می شوند که تنها توسط خود افراد حاضر در آن مورد توجه قرار می گیرند. این آکواریوم ها در بهترین حالت کالایی تزئینی هستند که برای زیبا کردن گوشه ای از یک دکوراسیون وسیع به کار می آیند، نه بیشتر و نه کمتر! کالایی که بعد از مدتی جذابیت ابتدایی خود را نیز از دست می دهد.

این در حالی است که همین جشنواره ها با تغییر نگاه خود و برقراری ارتباط با مخاطبی وسیع که نه تنها تشنه اثر هنری است بلکه برای آن ارزش زیادی نیز قائل است می توانند به آیسبرگی عظیم که هر لحظه بعدی از ابعاد آن شناخته می شود تبدیل شوند.

چرا عمار فیلم آیسبرگ می شود؟

بارزترین ویژگی جشنواره عمار را می توان صداقت و صراحت آن دانست. به بیان دیگر جشنواره عمار به نام مردم به کام دیگری لقمه نمی گیرد. همین ویژگی اساسی باعث می شود زمان انتخاب موضوعاتِ خود گرایش عمیقی به تمام مردم جامعه و علائق صادق و مومنانه آنها داشته باشد. در این مسیر طبیعی است که خطوط قرمز خود را نسبت به اقلیتی که همواره در جامعه مدعی بوده و هستند آشکار کند و برای حفظ منافع و خواسته های مردم و انقلاب ایستادگی به خرج دهد.

در ادامه همین مسیر است که کشف پتانسیل های انقلابی نیروهای جوان و مستعد برای جشنواره ممکن شده و از تبدیل آن به فضای بسته آکواریوم پیشگیری کند. ایجاد فرصت برای مستعدین عرصه هنر انقلاب، اعتماد بیشتر مردم را به این جشنواره خاص جلب می کند. همین سه مولفه معمولی در برهوت رسانه ای امروز آبی است که می تواند عطش جامعه و مردم را رفع کرده و اقبال هرچه بیشتر مردم به این فضا را رقم بزند. در چنین شرایطی مخاطب نه تنها برای دیدن فیلم ها هزینه پرداخت می کند، بلکه برای ادامه مسیر نیز آماده پرداخت هرگونه هزینه ای است.

نکته ای که فاصله مردم با دیگر جشنواره ها را به وجود می آورد! پرواضح است که این فاصله با رایگان کردن سینما و برنامه هایی از این دست پر نمی شود، بلکه تا ریشه ارتباط هنرمند و مخاطب ریشه ضعیف و رنجوری است نباید به انتظار استقبال مخاطبین از جشنواره ها نشست. جشنواره های هنری و سینمایی باید بتوانند از قالب ده روز برج میلاد و سینماهایی با مخاطب خاص فراتر رفته و مخاطب خود را در طول سال و در خانه ها، مساجد، مدارس، بازار،  پایگاه های بسیج و دانشگاه ها بجویند. این مخاطبین نیز تنها به دیدن مسائلی که دغدغه اصلی آنهاست گرایش دارند. سوال این است که کدام جشنواره حاضر است برای دغدغه های حقیقی مردم ایران اسلامی هزینه کند؟ وقتی حاضر به هزینه در این زمینه نیستیم نباید انتظار داشته باشیم برای دیدنمان هزینه کنند!

انتشار در ماهنامه راه ویژه عمار فیلم

دولت اعتدال در چنگال منتقدین بی سواد و افراطی!

رئیس جمهور معتدل دولت راستگویان با چوب اعتدال، منتقدان توافق ژنو را نواخت. البته این نواختن پدیده جدیدی نیست، چه اینکه چندی قبل هم جناب آقای دکتر سریع القلم لبوفروش ها و رانندگان تاکسی را از اظهارنظر در خصوص مسائل مهم کشوری بازداشته و عاجزانه از مردم شریف و همیشه در صحنه خواسته بودند در این یکی صحنه حاضر نباشند و مرحمت فرموده سیاست خارجی را از کف خیابان ها جمع کنند! البته که هر صحنه ای میدان حضور نیست!

نکته ای که این روزها در محضر اعتدالگرایان راستگو در حال تلمذیم را می توان به این شکل بیان کرد: اگر کسی از دولت معتدل و راستگو تعریف کرد و با سینه ای چاک به تحسین اقدامات اعتدال گرایانه و با تدبیر دولت کلید به دست پرداخت با سواد است و می تواند در صحنه حاضر باشد و کسانی که از سر دلسوزی و نگرانی برای منافع ملی، انتقادی هرچند کوچک به حرکات دولت وارد کنند، مشتی بی سواد و نادان خطاب می شوند که باید نظرات خود را از خیابان ها جمع کرده و مسائل را به آکادمیسین های باهوش و مقتدر دولت بسپارند؛ و خب این یکی از عوارض اعتدالگرایی است دیگر!

به راستی چرا دولتی که در ابتدای کار و در زمان شعار دم از کرامت انسانی، حقوق شهروندی، آشتی همگان و ... می زد این روزها با چوبی در دست همه منتقدان را می نوازد و مدام از عده ای معدود که به جایی وصل اند، مشتی بی سواد و نادان، افراطیونی که یک شبه انقلابی شده اند، افراطیونی که چوب لای چرخ دولت می گذارند و... دم می زند و تاب کمترین انتقاد را ندارد؟

تاثیر مثبت انتقاد در پیشبرد امور و بحث و گفتگو در خصوص مسائل مهم یک جامعه بر کسی پوشیده نیست، و از سوی دیگر پررنگ کردن انتظاری که در تار و پود خود یکدست و یک صدا شدن همه سلائق، علائق و اندیشه های سیاسی و اجتماعی را فریاد می زند نه به سود جامعه و مردم است و نه به سود دولت. پس چرا دولت مدعی صداقت و اعتدال جناب روحانی با برداشتن هر قدمی خواهان همصدا شدن منتقدین و موافقین افعال دولت است و هرگونه انتقادی را دشمنی با حرکات دولت فرض کرده و منتقدین را افرادی خاص می داند؟

دولت محترم و جناب رئیس جمهور لطف کرده و بفرمایند این عده معدود به کجا وصل اند؟ اگر قرار باشد من بعد هر منتقدی بی سواد و معلوم الحال خوانده شود تکلیف نقد سازنده و حقوق حاکم بر مردم و مردم بر حاکم چه می شود؟ حضرت امیر در عهدنامه خود به مالك اشتر اين گونه توصيه مي كنند: "كسي را در بين آنها(مردم) انتخاب كن كه سخن حق را هر چند تلخ باشد، بگويد و در هر آنچه انجام مي دهي يا مي گويي و خدا آن را از دوستانش نمي پسندد كمتر ياري ات كند و كمتر ترا بستايد." پس از انتقاد گریزی نیست که حتی به گفته امیرمومنان باید به دامان آن پناه برد.

رسم عقلا بر استقبال از نقد و راهنمایی و مشورت خیرخواهانه است و بر کسی پوشیده نیست که منتقدین سیاست خارجی دولت تا به حال از مسیر انصاف و اعتدال دور نشده اند. حال انکه جناب رئیس جمهور و اطرافیانشان با برچسب هایی که در جیب پنهان کرده اند هرچند وقت یک بار به استقبال سخنان انتقادی می روند. آیا اعتدال به معنی برچسب زدن به منتقدین است؟ آیا جامه افراطی تنها برازنده قامت منتقدین دولت اعتدال است؟

 هنوز چندان از روزهای دولت نهم و دهم و برخوردهای شدید، توهین آمیز و غیرمنصفانه منتقدان دولت و سعه صدر رئیس جمهور پیشین فاصله نگرفته ایم که آن میزان از تهمت، افترا،توهین، فحاشی و بی اخلاقی رایج و هوچی گری رسانه ها و منش خاص احمدی نژاد در تعامل و برخورد با رسانه های مخالف و غیرهمسو و حتی همسو و منتقد را فراموش کنیم.

سوال این روزهایم این است که اگر رئیس جمهور معتدل با شانه های نحیفی که تحمل چند انتقاد منصفانه به دور از جار و جنجال و هوچی گری رسانه ای را ندارد، در برابر آن همه فشار، برخورد و توهین قرار می گرفت چگونه عمل می کرد؟!

بهتر است رئیس جمهور محترم به جای صحبت مداوم و پی در پی در خصوص منتقدین و گله و شکایت از انتقادات ایشان با استفاده از نظرات سازنده و با کمک همین منتقدین که به گفته حضرت امیر باید به کار گرفته شوند، به گرداندن چرخ دولت مشغول شوند تا در سخنرانی های خود مجبور نشوند به توهم چوب لای چرخ دولت می گذارند پناه ببرند.

انتشار در تریبون مستضعفین

 

زنان بالای دکل!

                                             دانشگاه کدام دسته از نیاز های زنان را پاسخ می دهد؟

روند رو به رشد ورود زنان به دانشگاه طی سال های اخیر مسئله ای است که می توان آن را از جنبه های مختلف مورد ارزیابی قرار داد، چه اینکه مسائل انسانی و اجتماعی را نمی توان به صورت تک بعدی و یک سویه مورد قضاوت قرار داد.

با غور در نظریه های اجتماعی می توان کنش های مختلف انسانی را از سه منظر مورد بررسی قرار داد:

محاسبه سود و زیان
هنجارها و انتظارات دیگران
ارزش و اهداف شخص

مجموع یا برخی از این دلایل فرد را به سمت کنش های مختلف جهت داده و اعمال او را رقم می زند. با دقت در کنشی خاص به نام ورود به دانشگاه و ادامه تحصیلات، می توان انگیزه های مختلف ورود زنان به دانشگاه، که هر کدام ریشه در یک و یا همه این دلایل دارند را رصد کرد. پر واضح است که موارد فوق از ارتباطی چند سویه با یکدیگر نیز برخوردارند.

با پررنگ شدن برخی نکات مانند ارزش و اهمیت تحصیلات و خواست و تمایل جامعه جهت رشد این مقوله در بین آحاد انسانی طبیعی است که زنان نیز به این مقوله اهمیت داده و به چرخه ای وارد شوند که قادر است ضریب نفوذ ایشان در لایه های مختلف جامعه را افزایش بخشد.

از سوی دیگر همین ضریب نفوذ بالا و هماهنگی با برخی هنجارهای مورد تائید اجتماع است که می تواند در محاسبه سود و زیان و تعیین معیارهای سود و زیان فردی و جمعی موثر باشد. تاثیر مسئله سود و زیان و هنجارهای اجتماعی در ایجاد ارزش های شخصی و اهداف فردی نیز برکسی پوشیده نیست.

با دقت در همین موارد می توان دلایل مختلف ورود زنان به دانشگاه را استخراج کرد و سپس با استناد به مورد اول از شاخصه های کنش های انسانی مبتنی بر سود و زیان، با علامت سوالی در کنار داده های یک زن دانشگاهی در مقایسه با دستاوردهایش مواجه شد و از سوی دیگر می توان سوال پایه ای تر «نیازهای حقیقی زنان چیستند و دانشگاه قادر به پاسخگویی به کدام دسته از نیازهای این قشر است؟» را مطرح کرد. حتی با ژستی حق به حانب می توان از سود و زیان جامعه در این راستا سخن گفت و زیر لب نجوا کرد نتیجه بازی پذیرش زنان در دانشگاه و برخی رشته هایی که گاه هیچوقت برای یک زن کارایی ندارند و زن نیز در آنها کارایی چندانی ندارد برای جامعه، باخت – باخت نیست؟

با گشودن یک پرانتز می توان به بحث کارایی زن در برخی رشته ها نقب زد و صراحتا مدعی شد حضور زن در برخی رشته های تحصیلی و به تبع آن در برخی مشاغل منفعت چندانی برای زن و جامعه ندارد؛ چه اینکه شغل و کار را باید به کسی سپرد که در کمترین زمان ممکن و به بهترین نحو از عهده آن برآید و این نکته نیز در گرو امکانات و توانایی های فردی و جنسی انسان است.

پرواضح است که این نکته در جامعه امروز به عنوان مسئله ای چالشی ظاهر شده و به محض صحبت بر سر این موضوع عده ای از این منظر سخن خواهند گفت: «حقوق زنان را له کردید»، «ما هیچ تفاوتی با مردان نداریم»، «همه ما از عهده بسیاری کارها برمی آئیم» و….! اما با دقتی کوتاه می توان به ریشه این جنجال ها که همان ارزش گذاری نا به جا بر تفاوت هاست پی برد.

به دیگر سخن زن و مرد در توانایی ها و استعدادها با هم متفاوتند که این تفاوت ها مقوم جامعه انسانی هم هست، اما مسئله از جایی آغاز می شود که برخی اندیشمندان با حرکتی عجیب تفاوت ها را ارزش گذاری کرده و این تفاوت طبیعی را به حس تبعیض تبدیل کرده اند و با مرجع شمردن ویژگی های مردانه، زنان را به سمت انجام کارهایی که به صورت بهتر و سریعتر از مردان برمی آیند جهت می دهند.

در حقیقت باید ملاک اعطای شغل و نقش را رشد و تعالی نیروی نقش آفرین، انجام بهتر کار و انجام سریعتر کار دانست و با این نگاه به اعطای مشاغل و رشته های تحصیلی پرداخت. ملاکی که هم ویژگی های فردی را در نظر می گیرد و هم تکامل و پیشرفت جامعه را یادآوری می کند.

از همین روی می توان به چند سوال ویژه در رابطه با چگونگی رشد و تعالی روحی زنان در مشاغلی که امروزه به عهده می گیرند، سرعت انجام کار ایشان و کیفیت این انجام وظیفه برخورد. پرواضح است که مجموع پاسخ به این سوالها می تواند نشانگر معدل کل ما باشد و البته که موارد خاص نمی توانند تعیین کننده قوانین کلی در یک جامعه باشند.

پس می توان ورود زنان به برخی رشته های دانشگاهی را مورد خدشه قرار داد و با مشخص شدن نتیجه این بازی برای جامعه، از نیازهای حقیقی زنان که به رشد جامعه نیز منجر می شوند و توانمندی دانشگاه برای رفع آنها پرسا شد.

چند مثال ساده به تسهیل بحث کمک می کند: یک دکل نفتی که در پی استخدام نیروی کار برای پر کردن خلاهای محیط خویش است معمولا از بین یک مهندس نفت خانم و مهندس نفت آقا کدام یک را برمی گزیند؟ و یا شرکت ها و موسسات مختلف برای استخدام مهندس برق به سراغ مهندسین خانم می روند و یا مهندسین آقا؟

بسط مثال ما را به فضاهای جذاب تری نیز می کشاند: با قرار دادن فرض دو بند قبل بر استخدام مهندس زن چند سوال رخ می نماید: شرکت و یا کارخانه و یا دکلی که خانم مهندس را استخدام کرده است در راستای حمایت از وظایف زنانه خانم مهندس چه هزینه ای را متحمل می شود؟ آیا فضایی که خانم مهندس در محیط کاری اشغال کرده است تنها و تنها از عهده وی برمی آید و به محض خالی شدن عرصه از وجود ایشان تمام کارها خوابیده و هیچ کس نمی تواند علم کار بر زمین مانده را بلند کند؟ کدام یک کار را «سریعتر» و «بهتر» انجام می دهند: خانم مهندس و یا آقای مهندس؟ کدام یک در محیط شغلی رشد کرده و در شغل هضم نمی شوند بلکه تعالی نیز می یابند؟

نکته اساسی این سطور را می توان در ضرورت حضور زن و مرد در محیط هایی که قادر است به رشد آنها کمک کند جست و از کلاس های درسی پرسید که قادرند به نیمکت نشین هاشان اصول تعالی و عدالت را بیاموزند تا حاضر به انجام هر معامله ای تحت لوای ارزش گذاری های سطحی نشوند.

از سوی دیگر می توان مدعی شد این روزها ضرب المثل مهم «کار را باید به کاردان سپرد» از افکار عمومی حذف شده و یا در بهترین شکل ممکن با فراموشی تعریف و مصادیق «کاردان» دست و پنجه نرم می کنیم.

انتشار در سرسرا

من پدر خوانده تعمیدی هستم

              تاملاتی در نسبت آنتوان پاولویچ چخوف، جلال و شانه های ما

۱- حکایت مواجه ما با خودمان و به نقد کشیدن آثار، افکار، شیوه زندگی، نوع روابط و بایدها و نبایدهای چگونگی جامعه و مردم خودمان قصه امروز و دیروز نیست، چه اینکه بوده اند متفکرین، حکما و شعرایی که در ادوار متفاوت تاریخی موجز و مختصر به این مناسبت ها پرداخته و آنها را به نقد کشیده اند؛ اما حکایت نقد مبسوط و مواجه جدی با آداب و مناسک مختلف جامعه ایرانی به همین چند دهه اخیر و تولید آثار مختلف ادبی در بررسی ابعاد مختلف زندگی ما و نقد این ابعاد و بعضا تولید «نق» های بی پایان در این زمینه، باز می گردد.

نقدهایی که به علت انتخاب زاویه ای نامناسب و از بالا به پائین، تحقیر و تخفیف مناسک و آداب دینی به بهانه نقد و اصلاح، ارائه الگوی مطلوب تحول مبتنی بر شاخصه های غیربومی و تماما غربی؛ به نق های سیاه و بی اثر تبدیل می شدند. این وضعیت و نوع برخورد برخی نویسندگان و متفکران با جامعه ایرانی، در درازمدت و با وقوع انقلاب اسلامی و پررنگ تر شدن دشمنی های غرب با انقلاب اسلامی ایران و ورود ایشان به عرصه تهاجم نرم فرهنگی موجبات بدبینی مخاطب ایرانی را نسبت به نویسنده و منتقد فراهم آورده و به نحوی بررسی وضعیت موجود جهت جرح، تعدیل و اصلاح آن را برای رسیدن به وضعیت مطلوب سخت، کند و جانفرسا کرد.

در حقیقت با ظهور انقلاب اسلامی ایران و ارائه الگویی مبتنی بر حیات دینی، لزوم بررسی جدی تر شیوه زندگی ما ایرانیان و کنکاش آن و شناخت نقاط قوت و ضعف این زندگی رخ نمود؛ اما شکل گیری طبقه ای خاص از مسئولان که به علت ضعف های مختلف فکری از شناخت ابعاد متعالی انقلاب اسلامی عاجز بودند و بروز نوعی محافظه کاری در میان آنان به علت هجمه های فرهنگی غرب، از شکل گیری حلقه های جدی فکری، ادبی منتقدین انقلابی پیشگیری کرده و راه را بر شکوفایی فکری ایشان بسته و در عوض با مدیریتی خاص راه را بر طبقه نق زن های بی خاصیت در عرصه ادبیات و سینما گشود.

اهمیت ایجاد حلقه های فکری-انتقادی در عرصه ادبیات و سینما به نسبتی که این دو با بدنه اصلی جامعه دارند باز می گردد. نوع رابطه سینما و ادبیات و بالاخص داستان با مردم و همراهی ویژه ای که می تواند با آنها داشته باشد، محملی است که با سوار شدن بر آن می توان به ارائه مناسب پیام های مدنظر مولف و متفکر امیدوار بود. استفاده به جای حکمای سلف از قصه و حکایت برای طرح افکار متعالی خود شاهدی است براین مدعا.

۲- چخوف نویسنده، چخوف پزشک، چخوف منتقد، چخوف آزادی خواه، چخوف دردمند، چخوف مردم دوست، چخوف اقشار فرودست و هزار و یک لقب دیگر که می توان همینطور پشت نام این غول ادبیات روسیه قرار داد.

تمامی این القاب حکایت شیفتگی ما نسبت به این پزشک دردمند و صادق روسی است. مردی که فارغ از نام و نان و ننگ می نوشت و آنقدر می نوشت که انگشتان دستش بشکند. اما این همه شیفتگی ناشی از چیست؟ چرا ما چخوف را دوست داریم؟ برای پاسخ به این سوال می توان پرسید چرا ما جلال را دوست داریم و بسیاری دیگر نویسندگان که داعیه نقد و دلسوزی برای «جامعه» داشتند را دوست نداریم؟

تاکید بر اصطلاح جامعه و نسبتی که میان نویسندگان و متفکرین با واقعیت مهمی به این نام وجود دارد، میزان علقه و حب و بغض ما را نسبت به ایشان رقم می زند.

به بیان دیگر نویسنده یا مرد زمان و زیست بوم خویشتن است و یا نیست، و اگر مرد زمان و زیست بوم خود باشد یا مصلحانه، از درون و همراه با جامعه به آن می نگرد و یا با عینکی آفتابی و از بالا به بررسی جامعه می پردازد و نقطه عطف همین جاست.

جلال و چخوف می نوشتند، چون نوشتن آنها را به مردم، آلام و دردهای طبقاتی که هیچ وقت دیده نشدند، ضعف ها و قوت های آنها و در یک کلام به بطن جامعه پیوند می داد. آنها با صداقت به آئینه ای برای انعکاس واقعیت و تلخی های جامعه تبدیل می شدند تا بلکه با انعکاس این تصاویر و نمایش چهره ویژه آنها بتوان راهکاری برای درمان و بهبودشان یافت.

این تصاویر چهره عریان واقعیتی به نام جامعه و طبقات فرودست جامعه بود که از نظر بسیاری افراد دور مانده و طرد شده بودند، اما این دو نویسنده با جسارتی خاص به انعکاس تندی ها و تلخی های لایه های زیرین و مغفول مانده جامعه می پرداختند.

برخی اوقات تلخی این تصاویر به حدی بود که استفاده از طنز برای تلطیف آنها ضروری می نمود، پس طنز، طعن و کنایه یکی از بخش های تاثیرگزار قلم این دو است که مخاطب را با مکثی همراه با تامل مواجه می کند.

از سوی دیگر صراحت مثال زدنی چخوف و جلال در نامه ها و نوشته های خود، آنقدر سنگین هست که سوالی را مبنی بر توانایی شانه های ما برای تحمل این میزان از نقد و دقت موشکافانه به وجود بیاورد و فارغ از تمامی این القاب، عناوین و شگفتی هایی که نسبت به این دو وجود دارد؛ بگوید: «آیا ما توان بازتولید و تحمل چخوف و جلال را داریم»؟ روی دیگر این سوال را می توان اینگونه مطرح کرد: «آیا ما به جلال و چخوف نیازمندیم»؟

لزوم ترسیم شرایط مطلوب برای رشد و صیرورت مداوم هر جامعه انسانی یکی از ارکان مهم تعالی و پیشرفت جامعه و فرد است، و حنای انکار لزوم بررسی شرایط موجود برای شناخت بهتر امروز و فردا جهت تحقق شرایط مطلوب در این عرصه رنگ می بازد. از این روی خودآگاهی مردم جامعه اولین شرط لازم برای نیل به سمت شرایط آرمانی است؛ و پرواضح است که این خودآگاهی در گرو شناخت دقیق و موشکافانه شرایط فعلی است. شرایطی که ممکن است بررسی آن جانکاه، سخت و دردآور باشد.

اما مصلحان حقیقی را چه باک از مبارزه؟ اینجاست که باید تلخی صحنه های جاری در جامعه را پذیرفت و وقایع اجتماعی را به زیر تیغ برنده نقد کشید تا بلکه بهبود آن در فرآیند نقد مصلحانه و مشفقانه ای که یکی از شرایطش ارائه درمان مناسب است حاصل شود.

اما نگاهی کوتاه به شرایط فعلی جامعه و دقتی کوتاه تر به برخوردهای سلبی با متفکرین و جوانان انقلابی، نمایانگر نبود شانه هایی ستبر برای پذیرش نقدهای مشفقانه و مصلحانه است.

به بیان دیگر شیفتگی ما نسبت به چخوف و جلال حکایت از عقده ای دارد که در رابطه با ناتوانی برای بیان دردها و آلام خود و بررسی آنها در بطن انقلاب اسلامی داریم. این عقده به ناچار ما را به سایه ای پر از تشویق و شگفتی می راند تا در فرآیندی معکوس به جای تربیت نویسندگانی خوش فکر و صادق در حرکتی انفعالی به تعریف و تمجید از شخصیت هایی چون چخوف و جلال قانع شویم.

در حقیقت می توان مدعی شد در شرایط فعلی و با وجود برچسب های مختلفی که در جیب تعداد زیادی از افراد جامعه موجود است و با محدود کردن میدان ورود منتقدین مصلح انقلابی برای بیان مسائل و مشکلات؛ ما توان تربیت چخوف و جلال را نداشته و در صورت به وجود آمدن شخصیت هایی از این دست امکان رشد و بال و پر گرفتن افکار و اندیشه هایشان ضعیف می نماید.

گشودن دریچه های نقد و باز کردن صداهای مختلف است که می تواند موجبات تربیت افرادی با ویژگی های شخصیتی و فکری جلال، چخوف و دیگر متفکران مصلح را فراهم آورد، حال آنکه ادبیات امروز ما با پذیرفتن سایه جلال و چخوف به عنوان پدرخوانده از کمترین حق خود برای رشد انتقادی چشم پوشی کرده و به ابراز شگفتی های پی در پی نسبت به پدرخوانده های خود قانع شده است.

انتشار در سایت علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

گریز از جزیره های بی قصه

(اول بی ربط نوشت: من نمی فهمم چرا بعضیا اینقد ذوق مرگ شدن از این تماس تلفنی و هی رو این قضیه مانور می دن! سوال اساسیم اینه آیا آمریکا عوض شده است؟ یا شاید هم ما عوض شدیم و خبر نداریم...

بحث دیپلماتیک نمی کنم، فقط یه قیافه شگفت زده رو تصور کنین که با خودش فکر می کنه، تمام اون سال های مقاومت و شور که به زانو افتادن شیطان بزرگ رو در پی داشت، چی کم داشتیم؟ مگه چیزی غیر از رشد درونی و افزایش توانمندی های درونی بود؟ من به شدت با تحلیل سردار سلیمانی موافقم که امریکا نمی تونه با نظام و انقلاب و مردم کاری بکنه که می گه ما قصد براندازی نداریم! اگر هم حرف و حدیث هایی مطرح می شه باید از این منظر باشه، نه اینکه پر از ذوق بشیم از تلفن و لبخند امریکایی های غیرقابل اعتمادی که با اقتدار می گن خط قرمز ما اسرائیل و تحت هیچ شرایطی از منافع اونا کوتاه نمی یایم و اونوقت ما منفعلانه می گیم: من مورخ نیستم تا در خصوص هولوکاست حرف بزنم! اونا تو اوج حقارتن نسبت به ایران اسلامی؛ این تحقیر رو  در شرایط حساس فعلی برگ برندشون نکنیم با این ذوق مرگ شدن های نفرت برانگیز...)                      

                                          چرا بچه های ما قصه های خودشان را ندارند؟

باز پخش دوباره «قصه های جزیره» برای هزارمین بار درهای نه چندان سفت و محکم خاطرات نوجوانی ام را به روی این روزهایم گشود تا با چهره دختر نوجوانی مواجه شوم که با تمام وجود دست و پا می زد تا بل بتواند سال های نوری فاصله ای که با «سارا استنلی» داشت را کاهش دهد.

البته این یادآوری منجر نشد که تلاش های بی وقفه بعدی ام برای نزدیکی به «جودی ابوت»، «آن شرلی» و حتی «کتیِ» زنان کوچک را فراموش کنم، چه اینکه همه این دختران روزگاری شخصیت هایی جذاب برای حرکت، رشد و تحول بودند. جادوی سحرانگیز فیلم، قصه و انیمیشن با پرورش شخصیت هایی پرجنب و جوش، کنجکاو و آرمان گرا قادر است هر دختر نوجوانی را با خود همراه کرده و با «قاب بندی خاطرات و رویاهایش» به آینده ای خاص امیدوراش کند.

انتقال آرمان های فردی و اجتماعی هر جامعه به فرد می تواند در «قاب بندی خاطرات و رویاهای» وی موثر واقع شده و شخصیتی متناسب و یا بیگانه با جامعه پرورش دهد. جایگاه این مسئله در تعالی انسان است که پرده از اهمیت دوران نوجوانی و شکل گیری شخصیت فرد برداشته و ضرورت نظارت دقیق بر شکل گیری آرمان های نوجوان را یادآور می شود.

اهمیت دوران خاص نوجوانی و نقش بی بدیل این دوران در رشد و تکامل شخصیتی فرد، موجبات بسط توجه اندیشمندان، کارشناسان و هنرمندان هر جامعه به این دوره سنی را فراهم آورده است. طرح مباحث مربوط به تحول شخصیتی نوجوان و ویژگی های رفتاری وی جهت یافتن هویت و تثبیت شخصیت خویش در این دوران، همراه با ارائه راهکارهای کمکی به فرد برای یاری وی در این مسیر سخت و مهم همواره از سوی کارشناسان مختلف مورد توجه بوده است.

نقش آفرینی اجتماعی فرد در آینده، معرفی مواریث فرهنگی هر جامعه به صورت مستقیم و غیرمستقیم در راستای به فعلیت رساندن توانمندی های نوجوان در بستر جامعه خود را اهمیتی دوچندان بخشیده و در محکم تر شدن پایه های سرمایه اجتماعی و فرهنگی هر جامعه نقشی به سزا ایفا می کند. از سوی دیگر آشنایی نوجوان با این مواریث، وی را با هویت حقیقی خود پیوند داده و از شکل گیری شخصیتی بیگانه با محیط و فرهنگ پیرامونی خود پیشگیری می کند.

از سوی دیگر بیگانگی نوجوان با آرمان های قومی و ملی خویش و برقراری ارتباط قوی با آرمان های ملل و فرهنگ های دیگر، نقش آفرینی فرد در تمدن سازی متناسب با فرهنگ خود را مخدوش کرده و توانایی های وی را در سودای پیوستن به فرهنگ مطلوب مدیریت می کند. بسط این روند موجبات کاهش سرمایه های اجتماعی هر فرهنگ را فراهم آورده و آینده تمدنی اقوام و ملل گوناگون را در مسیری پرخطر و ممتنع الوصول به تصویر می کشد.

این است که در فرهنگ های مختلف، هنرمندان که قشر حساس و تاثیرگزار جامعه محسوب می شوند با ورود به عرصه مهم انتقال باورها، آرمان ها و ایده آل های جامعه خود، به استفاده از قصه، داستان و فیلم روی آورده تا با ایجاد شخصیت هایی که قادرند به عنوان الگو حس همذات پنداری مخاطب را برانگیزانند، این مهم را محقق کنند.

در حقیقت «سارا استنلی»، «کتی»، «جودی ابوت»، «آن شرلی» و… چهره آرمان ها و ایده آل های یک فرهنگ اند که به عنوان شخصیت هایی جذاب و دوست داشتنی قادرند نوجوانان یک فرهنگ را به سمت آرمان جامعه خود سوق دهند. این شخصیت ها که همگی در بستر قصه های معتبر غرب پاگرفته و دامنه فعالیت خود را به انیمیشن ها و فیلم ها کشانده اند، با ورود به فرهنگ و ملل دیگر به موج آفرینی در میان آنها و همراهی نوجوانان با خود مشغول شدند.

اما تعریف شخصیت های الگو و قرار گرفتن شیوه های تفکر، زیستن، تلاش برای رسیدن به اهداف و دیگر مسائلی که می تواند در قالب یک سخنرانی خشک و بی روح به فرد منتقل شده و از کمترین میزان تاثیرگزاری برخوردار باشد، در بستر قصه ای که به صورت نامحسوس، روان و سیال قادر است فرد را با خود همراه کند، نکته ای است که تا به حال کمتر مورد توجه متفکران و هنرمندان این مرز و بوم قرار گرفته است.

نقش بی بدیل قصه، داستان، فیلم و انیمیشن در ایجاد همراهی و همگامی مخاطب و بسط و تثبیت پیام های فرهنگی مد نظر قصه گو، راوی و فیلم ساز از امکان ارتباط آنها با ضمیر ناخودآگاه و تاثیر نامحسوس و زیر پوستی این ابزار هنری نشات می گیرد. انتقال سبک زندگی هر فرهنگ با تمام ابعاد آن و توانایی در تغییر تدریجی فرهنگی جامعه در صورت استفاده از ابزار تکرار و استمرار، مسئله ای است که با استفاده به جا از قصه و فیلم ممکن می شود.

اشاره به فرهنگ قصه گوی ایران و جایگاه ویژه شاهنامه، گلستان و بوستان، مثنوی معنوی و دیگر منظومه های مبتنی بر قصه و حکایت در جامعه و استفاده حکمای مسلمان ایران از قصه برای بیان اندیشه های خود و ارائه الگوهای فرهنگی مناسب در این بستر، حاکی از ظرفیت بالای قصه و تصویر در انتقال مواریث فرهنگی و نمایش شخصیت های الگو است.

از سوی دیگر جذابیت این ابزار و پررنگ بودن ویژگی های لذت جویی، شادی و نشاط در نوجوانان می تواند این قشر را با شخصیت های مورد علاقه خود در قصه ها پیوند دهد. قصه می تواند یک نسل را با الگوها و آرمان های جامعه خود پیوند دهد و ادعای اینکه در جهان امروز نسل بی قصه و بی الگوی هر جامعه از هویت بومی بهره کمتری می برد چندان بی ربط نیست، و البته که هر فرهنگ در پی صدور آرمان ها و ایده آل های خود به دیگران است.

اشاره به موج آفرینی سریال قصه های مجید که مبتنی بر داستان های هوشنگ مرادی کرمانی است و همچنین برخی تولیدات دیگر همچون قصه های شیرین و قصه های شیرین دریا به عنوان تنها نمونه های موجود در عرصه سریال سازی متناسب با شرایط نوجوانان می تواند مبین میزان نیاز این قشر مهم به قصه گویی و تصویر شخصیت های الگو باشد.

نوع زندگی طبیعی و قابل درک این افراد و ایده آل های مطرح شده در زندگی ایشان و از سوی دیگر توجه به اقشار مختلف کشور و خروج از پایتخت و چهره های ثابت تهران نشین با به تصویر کشیدن بچه هایی از اصفهان و شمال را می توان از مهمترین مولفه های این سریال ها دانست.

دریا، شیرین و مجید با اشتغالات و درگیری هایی از جنس زندگی ایرانی دست به یقه بودند، از این روی راه کارها و نوع مواجهه با این مسائل نیز از سوی ایشان برای مخاطب قابل درک و لمس بود، و فارغ از برخی انتقادات، وجهه آموزشی این برخوردها نیز قابل تامل بوده و هست. از سوی دیگر نوع نگاه ایشان به زندگی و آرزوها و آرمان هایی که در سر می پروراندند می توانست در فکر و ذهن هر نوجوان ایرانی دیگری نیز پروبال داشته باشد.

تبیین ابعاد شخصیت تراز انقلاب اسلامی در بستر زندگی ایرانی- اسلامی باید به بهترین شکل به اقشار مختلف جامعه منتقل شود، اما می توان گفت با وجود غنای فرهنگی و دینی کشور خودمان و با وجود الگوهای بی بدیلی که می توان در تاریخ اسلام و انقلاب یافت، نوجوانان دختر و پسر این مرز و بوم تا به حال از داشتن شخصیتی جذاب در بستر قصه و فیلم و انیمیشن که می تواند الگویی موثر برای قدم ها و حرکاتش باشد بی بهره بوده و هستند. به دیگر سخن غرب با استفاده از قصه و داستان به خلق شخصیت هایی دست زده است که هنوز از قِبَل صدور این شخصیت ها به ملل و فرهنگ های دیگر «نان می خورد» و ما از به قصه و تصویر کشیدن شخصیت های مختلف و موثر اسلامی و ایرانی عاجز بوده ایم.

انتشار در سرسرا

زنگ جنگ

- ما از جنگ چه می دانیم؟ جلوه گری این پرسش سخت در ظاهری آسان و گم شدن پاسخ عمیق و حقیقی همین پرسش در انبوه اطلاعات یک دست، کلیشه ای و یکسان موجود در فضای فکری جامعه که تنها موجبات بی توجهی مفرط مخاطب را به این موضوعات فراهم می آورد، زمینه بسط هرچه بیشتر سوالات مختلف فکری جوانان را فراهم می آورد. سوالاتی که در فضای موجود با کمترین پاسخ دقیق مواجه می شوند.

- این گزاره نسبتا قطعی که در فرآیندی عجیب، زائیده شرایطی است که جنگ را از زاویه یک دوربین خاص دید می زند و در بافتی ثابت اکثریت قریب به اتفاق مولفه های دفاع مقدس را خلاصه شده در نگاه های نوستالژیک و عاطفی، هیجانی تصویر می کند؛ با به زیر سوال بردن بافت موجود ضرورت تبیین ابعاد فکری، استراتژیک، جریان ساز و تحول آفرین و البته دقت های جامعه شناسانه به این جنگ 8 ساله را به رخ افرادی می کشد که از قبل روایت گری های خاص خود در این بستر، دفتر و دستک ها  به راه انداخته اند.

- بیان حقایق جنگی 8 ساله که طولانی ترین جنگ قرن پس از جنگ ویتنام محسوب می شود، از منظر راویان درونی و شاهدان عینی که همان سربازان جنگ و فرماندهان این نبرد نابرابرند در کنار تصویر خاص و متفاوت این نبرد از منظر رهبران فکری انقلاب اسلامی که حقیقت این جنگ را در استمرار در طول تاریخ حقیقی شیعه و نبرد مداوم جبهه حق و باطل معنا می کنند، پرده از شرایطی ویژه و خاص در آن 8 سال و این 20 و اندی سال بر می دارد.

- تاکید بر تصویر مفهومی و حقیقی جنگ و تلاش برای انتقال این منظر به جامعه، علی رغم به هم پیچیدگی ابعاد آفاقی و انفسی دفاع مقدس و تجربه شرایطی قدسی در طول 8 سال جنگ بی امان  و در نتیجه سخت تر شدن نوع روایت برای آیندگان و تاریخ، با شرایطی غیرکارشناسانه و البته با درکی سطحی از ضرورت انتقال حقیقت واحد و قدسی دفاع مقدس به جامعه و آیندگان، به محاق رفتن تک نگاری ها، خاطرات بکر و شخصی سربازان و البته نگاه جامعه شناسانه به ابعاد مختلف جنگ را رقم زده است.

- یکسان سازی قبور شهدا و ایجاد فضاهایی یکدست که تنوع رنگی، قومیتی، فکری، زیستی و فرهنگی شهدا و رزمندگان را در بستر روایتی یکدست و غیرقابل تفکیک از بین می برد، نمودی کوچک و عینی از دفتر و دستک هایی است که روایت دفاع مقدس را در چنبره خود تصور کرده و با توهم انتقال حقیقت دفاع مقدس به ماکت سازی از تقدس دفاع 8 ساله مشغولند.

- تنوع رنگ ها و افکار در 8 سال جنگ تحمیلی در خطوط مقدم و شهرهای مختلف ایران و حرکت تمامی این رنگ ها ذیل یک پرچم و در یک خط واحد برای رسیدن به حقیقتی که دفاع مقدس را یک امر تاریخی می دانست، نکته ای است که می تواند مسئله ولایت پذیری و ضرورت دفاع از ارزش ها و البته نکته مهم تضارب آرا و تحمل افکار دیگران را به جامعه بیاموزد. زنگ جنگ که همزمان با زنگ آغاز مدارس به صدا درآمد آزمون تنوع رنگی و فکری برای حرکت در صراطی مستقیم را به اثبات رساند.

بی ربط نوشت: دیشب خوابتو دیدم بتول! کجایی تو؟!

تاملاتی در نسبت خبر، تعهد و انقلاب اسلامی

۱- سیطره «اطلاعات» و «اخبار» بر جامعه امروز و هویت یابی خاص جوامع معاصر و ساکنین «مطلعش» با این پدیده فراگیر، به بسط شرایطی ویژه با محوریت «رسانه های مختلف»، «خبر»، «بنگاه های خبر پراکنی» و «خبرنگار» منجر شده است.

جایگاه محوری «خبر» در اصطلاحات فوق و نقش ویژه ای که در تعاملات جهان معاصر ایفا می کند موجبات افزایش ضریب نفوذ این کلیدواژه خاص در حیات جمعی را فراهم آورده است. «خبر به منزله گزارش یک رویداد نقش مهمی در دنیای کنونی دارد، دنیایی که در آن آگاهی اجتماعی از ضروریات حیات جمعی است و این مهم بدون خبر حاصل نمی شود.»1

 به گفته کارشناسان «ماده اولیه ارتباطات اجتماعی را خبر تشکیل می دهد.»2 که با توجه به همین اهمیت، جایگاهی ویژه از علوم ارتباطات به تعریف این پدیده و بررسی ابعاد آن اختصاص یافته است. تعاریف مختلف ارائه شده در زمینه شناخت خبر همگی بر «اعلام و بیان وقایع و نقل افکار و اندیشه های دیگران» اتفاق نظر دارند و با برشمردن ویژگی هایی چون دربرگیری، شهرت، برخورد و اختلاف و درگیری، استثنا و شگفتی، فراوانی، مجاورت و تازگی رویداد، حیطه انتخاب حوادث رخ داده را در چهارچوب شروطی که «ارزشهای خبری» خوانده می شوند قرار می دهند. ضرورت نقش آفرینی بخشی از جامعه انسانی در حوزه انتقال اخبار و اطلاعات به عنوان «خبرنگار» نکته مهمی است که در کنار اهمیت نقش خبر در جوامع معاصر رخ می نماید.

اهمیت «جامعیت»، «روشنی» و «درستی» خبر، خبرنگار را در موقعیتی حساس و ویژه قرار داده و نقش وی را به عنوان یکی از مهمترین بازیگران عرصه ارتباطات اجتماعی زیر ذره بین افکار عمومی و وجدانیات جامعه قرار می دهد. افراد و ارگان های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و محیط های آکادمیک و علمی متفاوت در موقعیت های مختلف و از مناظر گونه گون همواره یادآور اهمیت جایگاه خبرنگار بوده و هستند، در این خصوص می توان به اعلامیه سال 1978 سازمان یونسکو در رابطه با نقش رسانه های جمعی در تقویت صلح جهانی و تفاهم بین المللی اشاره کرد که در آن لزوم تربیت اخلاقی و اجتماعی روزنامه نگاران مورد تاکید قرار گرفت. «در این اعلامیه تصریح شده است که خبرنگاران مطبوعات باید منتهای درجه کوشش کنند تا اخبار و اطلاعاتی که در اختیار عموم می گذراند صحیح، دقیق و معتبر باشد.»3

۲- ارزش های مختلف خبری که خبرنگار با توجه به آنها به جستجو و کسب اخبار می پردازد، چه جایگاهی در زندگی «حقیقی» انسان دارند؟ به دیگر سخن خبری که مبتنی بر وقایع و حوادث روزمره است چه تاثیری در نیل انسان به حقیقت دارد؟

در جستجوی پاسخ این پرسش می توان راهیِ مسیر تعریف انسان و چهارچوب حیات و افقی که برای گذران روزهای زندگی برمی گزیند شد. در تعاریف معمول و جاری در جامعه که همان تعریف برجسته فلسفی است همواره انسان را «حیوان ناطق» گفته و وجود و توانایی های وی را در این تعریف گنجانده اند. در این تعریف انسان جانوری است که سخن می گوید و می اندیشد. اهمیت اندیشه و تفکر در این تعریف بدون در نظر گرفتن افق نهایی حیات انسان و ترسیم ابعادی که این ویژگی ها را تکمیل کرده و به کاربردی شدن آنها بینجامد، ناقص بودن این تعریف را رقم زده است.

خداوند سبحان در قرآن کریم همواره از انسان به عنوان موجودی صاحب کرامت و عزیز یاد کرده و انسانیت انسان را تنها محدود به تعاریف موجود و جنبه های مادی وی نمی داند. «در تعریف قرآن کریم غیر از حیات گیاهی و حیوانی و انسانی مصطلح که در تحدید انسان به حیوان ناطق آمده است، فصل الفصول دیگری هم لازم است، تا کسی در فرهنگ قرآن انسان به شمار آید و طبق قرآن حد نهایی انسان که داوری فصل اخیر اوست حی متاله است.» 4

حضرت آیت الله جوادی در تعریف تاله بر فطرت خداجوی بشر تاکید کرده و ذوب شدن در ذات اقدس الهی و حرکت در مسیر عبودیت را شرط اخذ این ویژگی از انسانیت می دانند. «تاله یعنی خداخواهی مسبوق به خداشناسی و ذوب شدن در الوهیت او، پس قران کریم نطق را فصل اخیر انسان نمی داند. نطق لازم است ولی کافی نیست چون اگر کسی اهل ابتکار و صنعت و سیاست باشد ولی همه اینها را در خدمت هوای نفس بگذارد از نظر قرآن انعام و بهیمه و شیطان است.»5

انسان در این منظر افقی فراتر از 70 سال زندگی مادی یافته و جهت حرکتش را در بستر «حیات الهی» به سمت حقیقت و رضوان الله مشخص کند. «از منظر شریف قرآن انسان حقیقی کسی است که در محدوده حیات حیوانی و طبیعی نایستد؛ حتی انسانیت خویش را تنها به نطق یا تفکر محدود نکند، بلکه باید حیات الهی و جاودانی و تاله و خداخواهی فطری خویش را به فعلیت برساند و همچنان در سیر بی انتهای تاله گام بردارد و مراحل تکامل انسان را تا مقام خلافت و مظهریت اسمای حسنای الهی و تخلق به اخلاق الله بپیماید.»6

در این راستا حیات حقیقی که مبین مهم تحرک انسان است تنها و تنها در گرو ايمان به الله، رسول، غيب و قيامت تعريف مي شود و پس از آن از دل همين ايمان، شيوه ها و روش هاي حيات حقيقي استخراج می شود. «حيات معقول عبارت است از حيات آگاهانه اي كه نيروها و فعاليت هاي جبري و شبه جبري زندگي طبيعي را با برخورداري از رشد آزادي در مسير هدف هاي تكاملي عقلاني تنظيم نموده و شخصيت انساني را كه تدريجا در اين مسير ساخته مي شود، وارد هدف اعلاي زندگي مي نمايد. اين هدف اعلا شركت در آهنگ كلي هستي وابسته به كمال برين است. قوانين گوناگون درون ذاتي و برون ذاتي علوم بشري است كه آن اهنگ را با گوش انساني آشنا مي سازد.»7

با مشخص شدن تعریف انسان و ابعاد حیات معقول به نسبت ارزش های خبری و انسان و حیات حقیقی باز می گردیم. اولین دقت ما را با برخی ابعاد ارزش های خبری که واجد ویژگی هایی مبتنی بر ارضای کنجکاوی مخاطب، وارد کردن هیجان و ایجاد شگفتی در او، تقویت علاقه و محبت وی به برخی مباحث، ایجاد فرصت اندیشه و تفکر و امکان نطق برای انسان است، مواجه می کند.

این ویژگی ها که با برنامه ریزی صحیح و به جا می توانند یاریگر خودشناسی انسان و توجه وی به اصول حقیقی زندگی باشند، در رقابت بی پایان بنگاه ها و مراکز خبری برای جذب مخاطب بیشتر با تکیه بر جنبه های مادی، به پررنگ تر شدن ضعف ها و امیال مادی انسان کمک می کنند.

سیطره ی بی چون و چرای اخبار و اطلاعات مادی بر اصول زندگی انسان و ایجاد چتر گفتمانی جهت هویت بخشی به حیات و حتی ممات او، بدون در نظر گرفتن ابعاد عقلانی و الهی انسان موجبات خودفراموشی مضاعف انسان را فراهم آورده است.

این روند با تهیه اخبار و مطالبی که از کمترین نفع حقیقی برای انسان بی بهره اند آغاز شده و تا لحاظ نکردن ابعاد انذار و تذکر در مطالبِ به مراتب سودمندتر ادامه می یابد. اتحاد این دو گونه برخورد با مخاطبی که عقلانیت مبتنی بر عبودیت جز لاینفک انسانیت اوست، راه تحرک فطری و عقلی او را سد کرده و در پیچشی آهسته و تدریجی مسیر حرکت وی را از حیات طیبه و معقول به سمت ممات مورد نظر قرآن هموار می کند.

۳- خبر، خبرنگار و جامعه مخاطب چه نسبتی با حیات حقیقی و انسان حقیقی دارند؟ با ظهور انقلاب اسلامی و تاکید بر جایگاه فطری انسان و تلاش رهبران فکری این انقلاب برای احیای انسان حقیقی و شناساندن جنبه های حیات طیبه به افراد جامعه، لزوم دقت در ابعاد مختلف زندگی مادی انسان جهت بازاندیشی در این مبانی و تعمیق وجوه حیات معنوی رخ می نماید.

در همین بستر مفاهیم جاری در زندگی معاصر، برای به کارگیری در حیات معقول و طیبه یا از اساس نفی شده و یا با جرح و تعدیل قابل پذیرش اند. از همین روی در مواجهه با پدیده خبر و فردی به نام خبرنگار، وی در حوزه خبر نه تنها در مقابل جامعه مخاطب و پیشه خبرنگاری مسئول است بلکه مسئولیت و تکلیف در مقابل «خداوند» و «خود» او نیز به مسئولیت هایش اضافه می شود.

در حقیقت خبرنگار به عنوان یک انسان در پیشگاه سه کس مکلف می شود: 1-  خداوند 2- خود انسانی اش 3- خلق الله یا جامعه.

از این منظر دیگر نمی توان با ایجاد رقابت های بی پایان برای کسب مادیات و پول، نقطه مرکزی جذب مخاطب را وجوه مادی انسان قرار داد تا این رقابت شهوت انگیز را عمیق تر از پیش ادامه داد. به دیگر سخن با تازه تر شدن اصل «تعهد»، انسان و خبرنگار طبق عهد ازلی الست نمی تواند موجبات غفلت خود و دیگران را فراهم آورد.

تنویر «اذهان» و «قلوب» مخاطبین با استفاده از شیوه های عقلانی مبتنی بر تعریف «العقل ما عبد به الرحمان و اکتسب به الجنان.»8 رسالت خبرنگاری است که تعهد را در ساحتی غیر از جهان معاصر تعریف کرده است.

در این ساحت آرمان گرایی، آزادی بیان، مصلحت اندیشی، انتقاد، بیان اختلافات فکری و سیاسی جامعه و دیگر مفاهیم کلیدی حوزه اندیشه و خبر دچار تغییر و تحول شده و خبرنگار فرد مکلفی است که نمی تواند از اصول الهی و عقود فطری خود و خلق دست کشیده و در جنجال آفرینی های بی پایان قلب الهی خود و مخاطب را دچار حقد، تیرگی و فشار کرده و از سوی دیگر با اطلاعات نابه جا و یا جابه جا بسته شدن فکر مخاطب را رقم بزند.

«آرمان‌گرائى به‌هيچ‌وجه به معناى در همه‌ى زمينه‌ها پرخاشگرى كردن، برخى از واقعيات لازم و مصلحتهاى لازم را نديده گرفتن، نيست. مصلحت هم شده يك اسم منفور؛ آقا مصلحت‌گرائى ميكنند! خب، اصلاً بايد ملاحظه‌ى مصلحت بشود. هيچ وقت نبايد گفت كه آقا حقيقت با مصلحت هميشه منافات دارد؛ نه، خود حقيقت يكى از مصلحتهاست، خود مصلحت هم يكى از حقايق است. اگر مصلحت‌انديشىِ درست باشد، بايد رعايت مصلحت را كرد؛ چرا نبايد رعايت مصلحت را كرد؟ بايد مصالح را ديد.»9

با این اصل دیگر نمی توان قلم خود را در زمینه جنجال و پرخاش به کار گرفت و ذهن و روح مخاطب را در بحران های ساختگی ژورنالیستی اسیر کرده و او را به موضع گیری های شتاب زده وادار کرد.

«از اختلافات بايد توبه و استغفار كنيم. اختلاف به ما ضربه مى‌زند. اختلاف گاهى با برانگيختن احساسات قومى و مذهبى و محلى و سياسى است؛ گاهى با به كشمكش رساندن اختلافات فكرى است. اختلاف فكرى ممكن است وجود داشته باشد، ايرادى هم ندارد؛ اما نبايد به كشمكش برسد. اين‌كه ما به بعضى از كسانى كه بر ضد اعتقادات مردم، بر ضد حقايق موجود جامعه و بر ضد تاريخ صحيح قلم‌فرسايى‌هاى اغواگر مى‌كنند، اعتراض مى‌كنيم، به خاطر همين است؛ و الا ما با بيان آزاد، مسأله و مشكلى نداريم. بنده به معناى حقيقى و وسيع كلمه معتقد به آزادى بيانم؛ منتها برخى از حرفها جايش در منبرهاى عمومى نيست؛ جايش در مباحث تخصصى است.»10

پررنگ کردن برخی موارد موجود جهت اختلاف افکنی میان جامعه و مقابله مردم با یکدیگر از مواردی است که علاج خود را در تهذیب نفس خبرنگاران و اندیشمندان جستجو می کند. این عهد ازلی انسان و بنده است که او را به ایجاد فضای سالم در جامعه رهنمون می شود.

«واقعا انسانها بايد بتوانند در يك فضاى آزاد فكر كنند. آزادى بيان تابعى از آزادى فكر است. وقتى آزادى فكر بود، به‌طور طبيعى آزادى بيان هم هست. عمده، آزادى فكر است كه انسانها بتوانند آزاد بينديشند. در غير فضاى آزاد فكرى، امكان رشد وجود ندارد. براى فكر، براى علم، براى ميدان‌هاى عظيم پيشرفت بشرى اصلا جايى وجود نخواهد داشت. اشكالى كه ما همواره به بخش‌هاى فرهنگى داشته‌ايم، اين بوده كه به نقش خودشان به عنوان يك دولت اسلامى در صحنه‌ى كارزار فكرى درست عمل نمى‌كنند. كارزار فكرى بايد باشد؛ منتها كارزار فكرى عملا به اين شكل درنيايد كه ما به قول سعدى، سگ را بگشاييم و سنگ را ببنديم؛ حربه را از دست اهل حق و اهل آن فكرى كه حق مى‌دانيم، بگيريم؛ اما دست اهل باطل را باز بگذاريم كه هر بلايى مى‌خواهند، سر جوانهاى ما بياورند؛ نه، او حرف بزند، شما هم حرف بزنيد و در جامعه فكر تزريق كنيد. ما به تجربه دريافته‌ايم كه آن‌جايى‌كه سخن حق با منطق و آرايش لازم خودش به ميدان مى‌آيد، هيچ سخنى در مقابل آن تاب پهلو زدن و مقاومت كردن نخواهد داشت.»11

مطبوعات و رسانه ها با محوریت خبرنگاران و اصحاب رسانه به عنوان یکی از بازوهای فکری جامعه موظف به ارائه افکار مختلف بدون تنش و درگیری و ضمن حفظ اصولِ مورد احترام جامعه اند. در حقیقت ایجاد فضای گفتگوی مبتنی بر احترام میان اندیشه ها و گرایش های مختلف سیاسی می تواند به رشد فکری جامعه و حرکت در مسیر انسانیت کمک کند.

در این فضا است که انسان ها می توانند به درک عملیاتی «کرامت انسانی» نائل شده و بیاموزند چگونه می توان به کسی که دیگرگونه می اندیشد احترام گذاشت و به تحرک فکری او جهت نیل به حقایق کمک کرد. به دیگر سخن در فضاهای آرام و به دور از تنش است که می توان با ارائه افکار مختلف به بیداری قلوب و اذهان کمک کرد، چه اینکه در تنش ها تنها راهِ حقد و کینه باز می شود و نه مسیر اندیشه ورزی و تعقل به دور از پیش فرض های ذهنی.

خبرنگار متعهد در بستر انقلاب اسلامی با مشخص کردن اصول حرکت فکری خود در مسیر حیات معقول و طیبه، منذری است که طبق اصول الهی قدم برمی دارد و رسالت خود را تحرک فطری و فکری مخاطبین می داند، نه ایجاد فضایی که به شائبه ها و اختلافات دامن زده تا از این قِبَل نانی نصیب رسانه و محل کارش شود.

ابتنای کار خبری بر وجوه مادی وجود انسان همچون هیجانات کاذب، شگفتی های بی پایان و اختلافات و درگیری های رنگ رنگ موجبات ضعف جامعه دینی و اخلاقی را فراهم آورده و به زیر پار فتن حقوق مختلف الهی و انسانی را هر لحظه دامن می زند.

پی نوشت:

1- خبرنویسی مدرن؛ علی حمیدی؛ کتاب ماه کلیات(اطلاعات ارتباطات و دانش شناسی)؛ شماره 138؛ ص 42

2- روزنامه نگاری؛ کاظم معتمدنژاد؛ ص 16

3- روزنامه نگاری نوین؛ نعیم بدیعی و حسین قندی؛ ص 15

4- تفسیر انسان به انسان؛ حضرت آیت الله جوادی آملی؛ ص 150

5- همان ص 150

6- همان ص 151

7- علم و دين در حيات معقول؛ علامه جعفري؛ ص 38

8- اصول كافی؛ ج 1؛ ص11(عقل چیزی است که به وسیله آن خدا پرستش می شود و بهشت با آن به دست می آید.)

9- بیانات حضرت آیت الله خامنه ای در دیدار دانشجویان 16/5/1391

10- بیانات حضرت آیت الله خامنه ای در دیدار کارگزاران نظام، 8/8/1384

11- بیانات حضرت آیت الله خامنه ای در دیدار رئیس جمهور و اعضای هیات دولت 8/6/1384

انتشار در سایت علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

اردلان تمجید عبرت است، نه الگو

                                                                رسانه ملی از کدام پدر سخن می گوید؟

پیشگیری از «سستی» و «گسست» خانواده با استفاده از «اقتدار پدرانه»، جمله ای است که می توان از زبان مخاطبانی که دل به دل اردلان تمجیدها، حشمت فردوس ها و اسداله خان های پدرسالار داده اند، شنید. فرآیند همراهی و همدلی مخاطبین با این شخصیت ها با بروز و ظهور در این جمله، از تاثیر ویژه تلویزیون در نمایشِ چهره هایی با «مختصات نابه سامان» در قامتی «جذاب» و «هیجان انگیز» حکایت می کند.

اما با عبور از لایه پر زرق و برق رسانه ایِ این شخصیت ها می توان از حقیقت «گسست»، «سستی» و «اقتداری» که برخی مخاطبان سریال از آن سخن می گویند پرسان شد و به یافتن خاکی که این مسائل در آن ریشه دوانده اند مبادرت ورزید. نوع نگاه به پدر، جایگاه و بالاخص دقت به چگونگی عملکرد وی در ایجاد، حفظ و بقای خانواده را می توان در مقام خاکی تصور کرد که ریشه تصویر ذهنی ما از شخصیت های نمایشی و واقعی را در آغوش می گیرد.

تاکید بر جایگاه مقتدرانه پدر در حفظ و بقای خانواده، نکته صحیح و ممدوحی است که با تعریف ناصحیح از «اقتدار پدرانه» می تواند این ویژگی خوب را به قبحی غیرقابل جبران در رفتار و اخلاق بدل کند. اقتدار به معنای توانایی و قدرت، در عوالم پدرانه بر توانایی فرد در «حفظ ارکان خانواده» دلالت می کند که نکته چالشی این تعریف را می توان در «حفظ ارکان خانواده» جستجو کرد و شرط اساسی ایفای نقش پدر مقتدر در خانواده را در اعتقاد یا عدم اعتقادش به خانواده جست.

در حقیقت شناخت به جای خانواده و داشتن تعریفی صحیح و اصولی از این نهاد حساس و بنیادی، شرط تعریف ارکان و اصولی است که با تاکید بر نقش حساس و کلیدی پدر، نیازمند ایفای نقش همه اعضای خانواده در حفظ و بسط آنهاست. با تعریف خانواده بر اساس آداب، سنن و اصول دینی هر جامعه و استخراج ارکان کلیدی این نهاد، می توان به سراغ نقش های مختلفی که هر فرد تحت عناوین فرزند، مادر، همسر، پدر و… در خانواده بر عهده دارد رفت و نحوه ایفای این نقش ها را بازیافت.

نکته اساسی این سطور را می توان در ضرورت تعریف خانواده و تحدید ارکان این نهاد یافت تا بر این اساس اصول حرکت به سمت افقی که در تعریف اصلی نهفته است مشخص شود. عملی که نه اردلان تمجید، نه حشمت فردوس و نه اسداله خان پدرسالار از عهده آن برنیامده اند؛ این است که به محض وقوع شرایطی غیر قابل پیش بینی از نظر ایشان، خشونت و پرخاش اولین موضع اتخاذی آنهاست. البته تاکید بر تفاوت این سه شخصیت از نظر نگارنده ضروری است، چه اینکه حشمت فردوس و اسداله خان با اعتقاد به نهاد خانواده با شیوه هایی خاصِ ایشان که سنتی نامیدنشان خطاست و یافتن نام دیگر بر این شیوه دشوار، به ارتباط با اعضای خانواده مشغول بوده اند و اردلان تمجید فردی است که اعمال گذشته اش نمایشگر بی اعتقادی وی به نهاد خانواده است و پس از بروز بحران در زندگی با تحرک فطری مواجه شده است.

بله! اردلان فرد خانواده دوستی نیست، نشان به نشان رها کردن همسر عقد کرده و محبوب خود در جوانی به خاطر پول و بی حرمتی به زنی که ۱۸ سال به او عشق ورزیده و حتی مادر فرزندانی است که او ادعای عشق آنها را می کند. تمام این نکات مخاطب را با فردی مواجه می کند که رکن زندگی، پیشرفت، سعادت و تعالی را در پول می جوید و نه خانواده، همسر مناسب و افرادی که می توانند یاور فرد در تعالی باشند.

اردلان با شخصیتی خود محور دست به اعمالی می زند که نه نشانه اقتدار پدرانه بلکه حاکی از خودرایی و خشونت وی است. دوری از فرزندان با زندگی در عمارتی جدا، ۶ سال پیاپی نخندیدن که در دیالوگی از جانب دخترش مطرح می شود، امر و نهی پیاپی به دختری که هیچ نقشی در تربیت وی ایفا نکرده است و در حقیقت همچون زمینی خالی رها شده و بذری از جانب پدر و مادر دریافت نکرده است که نشان از بی اطلاعی وی از مسئله مهمی به نام تربیت است، مقصر دانستن همسر سابق در امر تربیت فرزندان و ندیدن خطاهای خود در سالهای رشد و تربیت بچه ها، استفاده از خشونت های کلامی و روانی در رابطه با فرزندان، همسر سابق، پرسنل بیمارستان، مدرسه و… (همچون تحقیر رعنا در رابطه با بیان شرایط بد فعلی اش در اتریش، برخوردهای تهاجمی با پرسنل کلینیک ترک اعتیاد، برخورد یک جانبه با مسئولین مدرسه رها، برخوردهای خشن با پرسنل کارخانه خود و…)، زد و بند اقتصادی و کسب مال حرام و در نهایت استفاده مکرر از اصطلاح «بگو خب» که به نماد شخصیتی اردلان تمجید بدل شده است، همه و همه حکایت از مردی است که جز در بحران وشرایط بحرانی نمی تواند آینه ای باشد در مقابل اعمال سالهای دور و نزدیک خود.

همین پدر پس از بروز بحران و تلاش دختر برای فرار از او و شخصیتش به جای شناخت نقطه ضعف های خود با حرکاتی تفریطی روی دیگر شخصیت خود را در ارتباط ناصحیح با فرزندان به نمایش می گذارد. همین مسائل از اردلان تمجید نه الگویی مقتدر که شخصیتی عبرت برانگیز می سازد.

در حقیقت اردلان و پدرانی از این دست بدون داشتن اصول و شناخت خانواده و جامعه تنها راه نمایش اقتدار را برخورد های خشن و سلبی تصور کرده و بدون نظر گرفتن تفاوت های فردی و اجتماعی و حتی بدون نیاز به ایجاد تغییر در خویشتن و نزدیکی به حقیقت خود، به تحمیل شیوه تفکر و زندگی خود به دیگران مشغول می شوند؛ حال آنکه اقتدار لزوما به معنای اخم های پیاپی، نخندیدن، محبت نکردن و دیگران را شبیه خود کردن نیست که همه ما حکایت بازی امیر المومنین با کودکان در کوچه ها را شنیده ایم و البته که صولت حیدری پیشوای متقیان برایمان غیرقابل تصور است.

اقتدار پدرانه را می توان به عنوان چتری که شخصیت، اعمال و افکار پدر را به عنوان شخصیت الگو بخشِ خانواده، پوشش می دهد شناخت و تمام فعالیت های وی را در این فضا تعریف و توصیف کرد. در این شرایط پدر مقتدر می تواند با فرزندانش فالوده بخورد، چرخ و فلک سوار شود، از خاطرات کودکی اش بگوید، بخندد و به دنیایی که فرزندانش در آن زندگی می کنند نزدیک شود و با زبان ایشان به تبیین اصول و ارکان خانواده اش بپردازد و اقتدار را در حفظ شخصیتی که می تواند محافظ اصول خانواده همچون آزاد اندیشی، تحرک و تعالی روحی و افزودن بر شخصیت خود، فرزندان و جامعه باشد به نمایش بگذارد.

اهمیت این موضوع را می توان در نقش مهم پدر در تربیت روحی و روانی فرزندان جست، چه اینکه رابطه‌ی او با هر یک از فرزندان دختر و پسر به ‌عنوان سمبل اقتدار در خانواده، از اهمیت خاصی برخوردار است.

شان الگومانند پدر برای فرزند پسر، او را برای ایفای نقش‌های آینده آماده می‌کند؛ به نحوی که طبق تحقیقات، پسران از ۳سالگی می‌کوشند رفتار خود را به پدر شبیه کنند. از سوی دیگر، دختران نیز مرد آرمانی خود را از طریق پدر شناسایی می‌کنند. تأثیر عاطفه و محبت پدر بر استغنای عاطفی دختر به حدی است که کارشناسان معتقدند دخترانی که از محبت پدری بی‌بهره‌اند، در جستجوی این محبت، راهی کوچه و بازار شده و آن محبت را در هر مرد دیگری جویا می‌شوند.

جایگاه رهبریِ پدر در خانواده به او وجهه‌ای خاص می‌بخشد که قادر است فرزندان را با اعتماد به نفسی مضاعف رشد دهد. این جایگاه واحد که با توجه به خاستگاه های مختلف فرهنگی می تواند مولد شیوه های متفاوتی برای ایفای نقش در این بستر باشد، در کنار نقش های دیگر اعضای خانواده که با انتخاب شیوه های مختلف فکری و عملیاتی در یک راستا و مسیر حرکت می کنند متضمن حفظ و بقای خانواده است.

انتشار در سرسرا

اندیشه ی پویا در ضیافتی مستمر

                                                   بایدها و نبایدهای ضیافت اندیشه

1-«بنده اصرار دارم که در محافل تصمیم گیر نظام جمهوری اسلامی یک مقوله مورد توجه قرار بگیرد و آن مقوله فرهنگ است. آنچه که مهم است این است که ما ببینیم واقعا فرهنگ چه تاثیری در سرنوشت کشور دارد و پرداختن به مسئله فرهنگ و حساس بودن بر روی آن، برای آینده ای که همه ما به آن علاقه مندیم و برای آن کار می کنیم چه قدر می تواند نقش ایفا کند.» بیانات در دیدار با اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی 19/9/79

«به نظر ما اینگونه است که بخش عمده فرهنگ، همان عقاید و اخلاقیات یک فرد یا یک جامعه است. رفتارهای جامعه هم که جزو فرهنگ عمومی و فرهنگ یک ملت است، برخاسته از همان عقاید است. در واقع عقاید یا اخلاقیات، رفتارهای انسان را شکل می دهند و به وجود می آورند.» همان

پیوند انقلاب 1357 ایران با اسلام و طرح ساخت جامعه ای نشات گرفته از این دین، که تحقق اصول خود را در ایجاد جریان های فکری و فرهنگسازی در بستر جامعه و بطن مردم جویا می شود؛ نوید بخش فعلی بود که هسته مرکزی خود را در حرکت از شرایط موجود به سمت شرایط مطلوبی که از اسلام استخراج می شدند، می دانست.

از این منظر تحقق جامعه آرمانی دینی تنها در صورت «تعمیق» فرهنگ نشات گرفته از عقاید اسلام ممکن است و مسیر حرکت به سمت آرمان مطلوب در تسخیر اصطلاح و عمل «تعمیق فرهنگ» و یا به عبارت رایج تر «فرهنگسازی» است. نکته ای که بارها توسط رهبران فکری و سیاسی این انقلاب مورد تاکید قرار گرفته و نمونه هایی از این تاکیدات نیز در ابتدای این سطور جلوه گر است.

2-«دانشگاه کارخانه انسان سازی است.» نقش آفرینی دانشگاه در مسیر فرهنگسازی و دسترسی وسیع این محیط به پتانسیل های جوانانی که بخشی از مهمترین و پایه ای ترین سال های زندگی خود را در معماری فیزیکی و معماری فکری و روحی این فضا می گذرانند را می توان علت ملقب شدن دانشگاه به کارخانه انسان سازی در سخن رهبر کبیر انقلاب دانست.

تغییر جبهه جنگ سخت به «جنگ نرم» و «فرهنگی» در سال های پس از دفاع مقدس و اهمیت حضور دوباره جوانان در این میدان جدید، اهمیتی دو چندان به نقش آفرینی دانشگاه در مسیر فرهنگسازی بخشید. پس حضور جدی تر و پر تلاش تر تشکل های فرهنگی- سیاسی دانشجویی، امور فرهنگی، بسیج دانشجویی و دفاتر نهاد رهبری در دانشگاه ها توجیهی در خور یافت.

3-«جنبش نرم افزاری»، «سبک زندگی»، «نقش آفرینی رسانه ها»، «مسائل زنان»، «بصیرت افزایی» و... را می توان از مهمترین سرفصل های میدان «جنگ نرم» ی دانست که توسط مقام معظم رهبری در مقاطع مختلف طرح شده و پیگیری آنها توسط دانشجویانی که توسط رهبر انقلاب به «افسران جنگ نرم» ملقب شده اند ضروری و بدیهی است.

لزوم «آشنایی» افسران جنگ نرم با شرایط موجود و ابعاد شرایط مطلوب و «درک مبانی فرهنگی انقلاب اسلامی» در راستای نقش آفرینی آگاهانه و عالمانه در عرصه های نوین فرهنگی که مبین چگونگی نیل به شرایط مطلوبند، از دل ضرورت نقش آفرینی آنها در میدان جنگ نرم قابل استخراج است.

پیوند «درک مبانی فرهنگی انقلاب اسلامی» با «آموزش و پرورش» پیوندی است که همواره خطوط ظریف و دقیق خود را در بستر تربیت و فرهنگسازی به رخ متولیان این امور و مخاطبان کشیده است. چه اینکه طرح های مختلف «آموزشی- فرهنگیِ» نهادها، سازمان ها و تشکل های فرهنگی (همچون طرح ولایت، کوثر، صافات، صالحین، ضیافت اندیشه و...) و واحدهای درسی- آموزشی که در این راستا ایجاد شده اند از آبشخور همین خطوط ظریف و دقیق سیراب می شوند.

4-ویژه بودن فرصت پرورشی ماه مبارک رمضان و همزمان شدن این ماه عظیم با تابستان های دانشگاهی را می توان از مهمترین دلایل تولد طرح بزگ آموزشی- فرهنگی «ضیافت اندیشه» دانست. طرحی که با برگزیدن شرایطی ویژه همچون اخذ 4 واحد درسی در صورت حضور در فضایی فرهنگی، طیف وسیعی از دانشجویان دانشگاه ها را نشانه گرفت.

در حقیقت ضیافت اندیشه در اولین قدم خود به متفاوت ترین فعل ممکن در ساحت طرح های فرهنگی صورت بخشید. به دیگر سخن اگر طرح های جاری فرهنگی به دانشجویانی که فعال فرهنگی خوانده می شوند، اختصاص دارد؛ این طرح با گذار از این فضا عموم دانشجویان را به عنوان مدعوین خود به ضیافتی بزرگ دعوت کرد.

بی میلی بخشی از دانشجویان به حضور در فضاهایی اینچنین نیز به کارت دعوتی جهت اخذ واحدهای درسی برای ترغیب آنها به حضور و تنفس در اندیشه های ضیافتی تبدیل شد. سفره گشوده شد و انواعی از اطعمه و اشربه فکری و روحی در این سفره مهیا؛ اندیشه همزمان با ضیافت ماه مبارک رمضان در تابستان های دانشگاهی به پرواز درآمد و می توان گفت آن روزها دیگر تابستان نبود.

5-استقبال طیف وسیعی از دانشجویان مختلف و حضور پرشور آنها در ضیافت اندیشه، جامه تحقق بر تن پیش بینی های صورت گرفته پوشاند. کتابچه های تالیف شده با موضوعاتی همچون فمنیسم، جریان شناسی سیاسی، انقلاب و موضوعاتی که می توانستند در نقش پلی جهت علاقمندسازی عموم دانشجویان به فضاهای فرهنگی ظاهر شوند در کنار روحانیون اعزامی به مراکز دانشگاهی برای تدریس واحد های آموزشی- فرهنگی، مسیری را شکل دادند که دانشجویان در آن طی طریق می کردند.

ایجاد امواج فکری در بدنه دانشجویی، تبیین ابعاد جنگ نرم و ضرورت نقش آفرینی دانشگاهیان در این میدان را می توان از اهداف ضیافت اندیشه دانست که از همین منظر می توان سوال میزان تاثیرگزاری ضیافت اندیشه و تحقق اهداف طرح را مطرح کرد و فرصت ها و تهدیدهای این طرح دانشجویی را برشمرد.

الف- برخی فرصت های ضیافت اندیشه:

1.برقراری ارتباط با تعداد کثیری از دانشجویان؛ استقبال تعداد زیادی از دانشجویان فرصتی بود که می توانست در راستای شناخت علاقمندی ها، مشکلات، جهت گیری های فکری و مسائل خاص دانشجویی غنیمت شمرده شود و در برنامه ریزی های آینده دفاتر نهاد موثر باشد.

2.حضور پررنگ روحانیون و فرصت ارتباطی با دانشجویان؛ برقراری ارتباط موثر توسط روحانیون اعزامی در همان زمان کوتاه موجب ایجاد فرصت های بیشماری بود.

3.به میدان آمدن قشر خاکستری دانشگاه؛ استقبال بی سابقه دانشجویان از این طرح موجبات به میدان آمدن بخشی از دانشجویان که به قشر خاکستری معروفند را پدید آورد، این فرصت جهت ارتقای سطح فکری این دسته از دانشجویان بسیار مغتنم بود.

4.جلب اعتماد دانشجویان با مواجهه حضوری و چهره به چهره؛ ارتباط چهره به چهره با بخش زیادی از دانشجویان توسط مسئولین طرح، فعالین فرهنگی و روحانیون اعزامی می توانست به عمیق تر شدن لایه های ارتباطی و ایجاد گفتمان های فکری کمک کند.

5.شناخت پتانسیل های دانشجویان و تجمیع آنها؛ یکی از آثار ارتباط حضوری را می توان در شناخت پتانسیل های دانشجویان، برنامه ریزی جهت شکوفایی استعدادها، ساماندهی و تجمیع این پتانسیل ها جستجو کرد.

6.ساماندهی حلقه های فکری فراتشکیلاتی؛ با توجه به بی میلی بخشی از دانشجویان جهت حضور در فعالیت های فرهنگی و تشکیلاتی، طرح ضیافت اندیشه به شرط وجود برنامه ریزی مناسب می توانست به ایجاد حلقه های فکری- علمی فراتشکیلاتی و آزاد با محوریت خود دانشجویان و کمک و نظارت دفاتر نهاد منجر شود.

ب- برخی تهدیدهای ضیافت اندیشه:

1.جذب دانشجویان با اتخاذ 4 واحد درسی؛ طرح اخذ 4 واحد درسی و مشروط کردن این اخذ به حضور در کلاسها و امتحانات پایانی بخش عمده ای از تمرکز دانشجو را به نمره و کلاس معطوف کرده و حضور در فوق برنامه ها را نیز تحت شعاع قرار می داد. در حقیقت دانشجو با نارضایتی، تلخ کامی و خستگی در فوق برنامه ها حاضر می شد و نصیبش بهره کمتری از این بخش بود.

2.ضعف دفاتر نهاد رهبری و ناتوانی در استمرار مطالب محتوایی طرح در طول سال تحصیلی؛ فرصت محدود طرح، توانایی دفاتر در استمرار برنامه و مطالب ویژه طرح در طول سال را می طلبید تا اصل تکرار و استمرار به تقویت مطالب آموزشی بپردازد، اما ضعف خاص عمده دفاتر نهاد، ضیافت را به روزهای ماه مبارک محدود کرده و پیگیری آهسته و پیوسته مطالب و آموزه ها را در برنامه های جاری و ساری خود لحاظ نکرد.

3. فشردگی و حجم بالای مطالب و برنامه ها و فرصت محدود طرح؛ حجم بالای مطالب و کلاسها و همچنین تلاش برای پررنگ برگزار کردن فوق برنامه ها، دلزدگی و خستگی دانشجویان را در پی داشت که انکار تاثیر منفی این مسئله بر حضور پرشور و تمرکز دانشجویان کاری است مشکل.

4.طرح مطالب عمیق به صورت کلی، سطحی و بولتن وار؛ ریشه این نکته را نیز می توان در خاک فرصت کم طرح و شتاب متولیان برای طرح همه مباحث در یک دوره جستجو کرد. نکته اینکه می توان چاره این امر را در برنامه ریزی بلند مدت و جاری کردن مباحث آموزشی در سال تحصیلی و در برنامه های دفاتر دانست. در حقیقت دفاتر نباید طرح های امزشی خود را محدود به همان دوره کوتاه بدانند،اما شواهد حاکی از آن است که می دانند!

6- همه ما در یک زمان خاص به مدرسه می رویم، برنامه های تلویزیون را می بینیم، حلقه های  دوستان و همسالانمان را تشکیل می دهیم، حلقه های خانوادگی را گسترش می دهیم، در یک سیستم آموزشی رشد می کنیم و به سیستم آموزش عالی همین کشور وارد می شویم و در تمام این مدت چگونه اندیشیدن، زندگی کردن و حتی مردن را می آموزیم. ما از یک عمر سخن می گوئیم!

فرهنگ عجله ای ندارد، آرام و مطمئن حرکت می کند و ریشه می دواند. می تواند مانند قطرات آب سازنده اقیانوسی باشد که با آرامش هرچه تمامتر و بی سروصدا همه چیز را غرق کند و یا مسکن ماهی ها و کوسه ها و دلفین ها و موجوداتی باشد که شاید هنوز هم که هنوز است از آب می شنوند و عطش دیدن آب رهایشان نمی کند!

شناخت همین ماهیت فرهنگ است که می تواند به برداشتن قدم هایی محکم منجر شود، قدم هایی که آهسته اند و پیوسته.

ضیافت اندیشه کاسه آبی بود که فقط رها می شد بدون اینکه به قطرات مکمل بیندیشد تا توانایی ایجاد یک برکه را داشته باشد. همه طرح های فرهنگی ما اینگونه اند. به دیگر سخن نکته اساسی در برگزاری طرح های فرهنگی قوی و موثر اندیشیدن به استمرار محتوای طرح و برنامه ریزی طولانی مدت برای امتداد طرح در طول سال تحصیلی است.نکته ای که کمتر مورد دقت قرار می گیرد.

در حقیقت ما با برگزاری طرح ها در پی ایجاد بشکه های باروتی هستیم که بتوانند با خود انفجار های قوی داشته باشند و روشنگر و گرم کننده باشند، اما هیچگاه نفهمیده ایم علت محدود بودن انفجارها خیس بودن باروت هاست.

 انتشار در خبرنامه دانشجویان ایران

غاز همسایه مرغ هم نیست

                            چرا باید اوشین، یانگوم، دونگ یی، سوسانو و زنان دیگر را جدی بگیریم؟

۱- حکایت مصاحبه با آن خانم دهه ۶۰ ای و الگو خواندن «اوشین» در پاسخ به سوالی مبنی بر الگوی فعلی زن مسلمان کیست، قصه ای است که به محض شنیدن نام «اوشین» به ذهن بسیاری خطور می کند.

انکار سودی ندارد، آن زن واقعیت را گفت؛ واقعیتی که تنها در آینه رسانه ها قابلیت تحقق و فعلیت می یابد چه اینکه افراد جامعه ای که با رسانه عمیقا خو گرفته اند اکثر تصاویر ذهنی خود را از همین بستر دریافت می کنند. از همین رو ایفای نقش رسانه ها در زندگی مخاطبین امری است جدی و انکارناپذیر. میزان جدیت و انکارناپذیری این مسئله را می توان در زمان پخش برنامه ها، سریال ها و فیلم های پرمخاطب و جایگاه خاصی که شخصیت ها، تکیه کلام ها و رفتارهای برجسته آثار تولیدی، در میان اقشار مختلف جامعه می یابند جستجو کرد.

فارغ از بحث هایی چون میزان فعالیت و یا انفعال مخاطب در برابر پیام های رسانه ای، می توان تاکید نظریه پردازان حوزه رسانه بر نقش آفرینی های این پدیده عصر مدرن در حوزه هایی چون سرگرمی، تربیتی، انتقال مواریث فرهنگی، آموزش و پرورش و… را تائیدی بر مدعای سطور فوق دانست.

از همین روی و علی رغم تلاش های مختلف در حوزه تعمیق فرهنگ خودی، می توان پاسخ آن خانم را پاسخی به جا دانست؛ چه اینکه آن زن مدتی طولانی با اوشین زندگی کرده و حالات، روحیات، برخوردها و نوع نگاه و برخورد او را از فاصله ای بسیار نزدیک لمس می کرد.

آن زن و تمام زنان دیگری که در تمام مدت پخش سریال با یانگوم، سوسانو، دونگ یی، اوشین و…. خندیدند، گریستند، انتظار کشیدند، بزرگ شدند، بحث کردند و حتی سعی کردند مانند آنها حرف بزنند و فکر کنند، علی رغم حضور در خانه های خود در کوچه پس کوچه های کره و ژاپن قدم می زدند و ای بسا که سرزمین های توکیو، بویو، گوگوریو و چوسان برایشان آشناتر از شهرهای همین ایران خودمان باشد؛ چه اینکه رسانه های تصویری در ایجاد شرایط همذات پنداری از توانایی بالایی برخوردارند و حتی در بده بستان فرهنگی با مخاطب خود می توانند از تاثیر به سزایی برخوردار باشند. پس در صورت پخش اوشین و دونگ یی نباید از الگو شدن رفتار، کردار، پوشش و سبک زندگیشان بهراسیم! مثال «گندم از گندم بروید جو زجو» آنقدر ها هم قدیمی نیست.

۲- «یک الگو چیزی است که ساخته می شود تا برای ساختن نمونه های دیگر سرمشق قرار گیرد. الگوی رفتاری با تکرار مداوم یک «ژست» توسط اشخاص بسیار ساخته می شود. یک عادت وقتی بوجود می آید که شخص عملی را مرتباً و با شیوه ای یکسان تکرار کند. به حکم قیاس می توان گفت وقتی عده زیادی از اشخاص در جامعه ای به طرزی نسبتاً مشابه و در مدتی طولانی عملی را تکرار می کنند «عادت اجتماعی» بوجود می آید. این شیوه تکراری فکرکردن و عمل کردن یک الگو یا یک میزان فرهنگی است. الگوی رفتاری کوچکترین واحد نقشها، نهادها و فرهنگ است، رفتار انتزاعی استاندارد شده و نظم یافته ای است که در یک جامعه برای تشخیص این که چه رفتاری پذیرفته نیست به عنوان الگو و میزان بکار می رود.»۱

از نظر مارت، جی، آلن الگوپذیری به فرایندی اطلاق می شود که در آن رفتار یک فرد یا گروه یعنی الگو، به مثابه محرکی برای افکار، نگرشها و یا رفتارهای شخصی دیگری که او را مشاهده نموده به کار گرفته می شود.۲

نظریه های مختلف فرآیند الگو پذیری را در سه مرحله مشاهده، اکتساب و پذیرش توصیف کرده اند. با گسترش رسانه های جمعی و نفوذ ویژه تلویزیون در بطن خانواده ها، می توان به وسیله این مدیوم رسانه ای که دارای ویژگی هایی چون واقعیت پنداری برنامه ها و بالاخص سریال ها و همذات پنداری است،به نمایش فرهنگ های مختلف که قادرند به تحقق مرحله مشاهده و اکتساب الگوپذیری منجر شوند، پرداخت.
ایفای نقش جدی رسانه ها در عرصه الگوسازی و ایجاد ارتباط میان گروه های مختلف جامعه و گروهها و شخصیت هایی که می توانند موجبات ترویج گفتمان های فرهنگی-رفتاری را فراهم آورند، به جهت دهی فرهنگی جوامع و شکل گیری الگوهای رفتاری نوین و یا تثبیت الگوهای رفتاری موجود در جامعه منجر می شود. در حقیقت رفتار الگوها ریشه در نوع افکار و جهان بینی افراد و گروه های الگو دارند که در صورت نو بودن و تقابل با فرهنگ جامعه، می توانند سبک های نوینی از پوشش، رفتار، افکار، آرمان، اهداف و دیگر ابعاد زندگی را ایجاد کنند.

۳- سخنران از فضائل، محسنات و شاخصه های انسانی و ایمانی حضرت زهرا (س) می گوید. انکار این محسنات و ویژگی ها و شاخصه های برتر و الگو مانندِ حضرت کاری است مشکل و غیرممکن و البته چهره مخاطبان حاکی از همراهی و همنوایی جمع با این بیانات است. نکته اینکه پس از پایان سخنرانی،همان زنان در پی بحث و بررسی شخصیت هایی برمی آیند که شب گذشته و یا لحظاتی قبل از سخنرانی، از سریال های تلویزیون دیده و یا قصه فوق العاده اش را از مجلات یا کتب خوانده اند.

مشکل کجاست؟ همزیستی مخاطب با سریال ها و شخصیت هایی که از تلویزیون دیده و یا با داستان به زندگی ایشان سفر کرده است به تقابل با سخنانی می آید که در بستری جدی و یکسویه به گوش او فرور فته اند و مخاطب با حالتی راحت طلبانه ترجیح می دهد به واکاوی شخصیت هایی که دیده و تصویر کرده بپردازد و ضمن احترام به حضراتی چون ائمه و معصومین، خود را به شخصیت های نمایشی نزدیک تر کند.

به دیگر سخن تکثر چهره های نمایشی قهرمان و سخت کوشی که قادرند به جنگ با سرنوشت رفته و روحیه مبارز و قدرتمند خود را در این میدان صیقل دهند به حدی هست که قادر باشد در فضاهای نمایشی واقعیت نما، مخاطب را از احساس نیاز به الگوهای خودی که در هیچ عرصه ای از میادین هنر چون داستان، سینما و سریال رخ ننموده اند بی نیاز کند.

نیاز جامعه انسانی به الگو جهت باز پروری برخی ویژگی ها، خصلت ها و رفتارهای مناسب که می توانند پایه تثبیت و یا شکل گیری فرهنگ های متعالی انسانی باشند، انکار ناپذیر است. (البته که الگوسازی می تواند به در راستای تقویت فرهنگ های پست نیز به کار برده و به انحطاط فرهنگ جوامع منجر شود.) در همین راستا استفاده از ابزار هنر و سینما و تلویزیون می تواند منجر به عمیق ترین تاثیرات شود، مسئله ای که در کشورهای مختلف جهت نمایش زنان و مردانی که با شاخصه هایی چون سخت کوشی، انسانیت، مدارا، حق محور بودن و… می توانند جامعه را به فکر وادارند مد نظر قرار گرفته شده است و در بازه های زمانی مختلف با خلق شخصیت هایی برجسته چون دونگ یی، اوشین و… جامعه را با آنها درگیر کرده و حتی با هدف مبادله فرهنگی به دیگر ملل صادر می کنند.

نکته اما ضعف هنر،سینما و فیلم سازی این مرز و بوم در ساخت و پرداخت شخصیت هایی است که در فرهنگ و اعتقادات همین مردم ریشه دارند. زنان و مردانی که نه تنها نسبت به زنان همسایه هیچ کمبودی ندارند بلکه در بسیاری موارد اعجاب انگیزتر و قدرتمندتر عمل می کنند.
پرداختن به زنانی که در سایه این فرهنگ نفس کشیده اند، می تواند به تثبیت و قدرتمند شدن همین فرهنگ منجر شود چه اینکه رفتارهای ایشان است که الگو شده و بسط داده می شوند. اوشین زن بزرگی است، اما سوال این است که آیا تابه حال ایران و اسلام نتوانسته است زنی پرورش داده که قادر باشد به نمونه نمایشی برای یک سریال تلویزیونی تبدیل شود؟

نمایش مداوم شخصیت هایی چون اوشین، یانگوم، دونگ یی و… به بسط فرهنگی منجر می شود که قادر است در دراز مدت پایه های فرهنگ درونی را ضعیف کرده و پرورش نسلی غیرخودی را رقم بزند. اینجاست که مخاطبان در میان هجمه سریال های خارجی دیگر نمی تواند زنان سختکوش ایرانی و یا حضرات معصومین را الگوی خود بداند و در راستایی که آنها اندیشیده اند بیندیشد. ما در پرورش شخصیت های قهرمان دینی-ملی ضعیف عمل کرده ایم و تا به حال از ساخت یک الگوی تمام قد همچون اوشین سخنی به میان نیاورده ایم و همواره در برابر شخصیت های آنها کلاه از سر برداشته ایم.قصه از این قرار است: مرغ همسایه همیشه برایمان غاز بوده!

پی نوشت: سالها پیش، بعد از شنیدن و خواندن بسیار از «یک مرد» «اوریانا فالاچی» وقتی با عطش بسیار، راسته کتابفروشی های انقلاب را طی می کردم و هربار ناامیدانه از کتابفروشی ها بیرون می آمدم تا اینکه بالاخره خسته و ناامید در آخرین دور جستجویم کتاب را یافتم و بعد با ولعی باور نکردنی خواندنش را شروع کردم تا با ورق زدن هر صفحه نیابم آنچه را که در پی اش بودم و بعد از بستن کتاب و فکر کردن به اینکه پاناگولیس نه قهرمان بود و نه مبارز سیاسی و نه رهبر انقلابی و نه هیچ چیز دیگر و تنها و تنها نام فالاچی، قلمش و توصیفات او بود که پاناگولیس را «یک مرد» کرد، به این نتیجه رسیدم مرغ همسایه برای ما غاز است!

در حقیقت با وجود امام خمینی خمینی که یک رهبر سیاسی بود و توانست انقلابی با ویژگی های خاص را در یک نقطه از جهان ایجاد کند و علی رغم تمامی وجوهی که برای خلق یک اثر هنری خوب می توان در زندگی و شخصیت این مرد یافت، حضور او در یک اثر هنری مناسب و قابل تامل تا به حال ممکن نشده است، اما در همین مرزهای خودمان می توان قهرمانانی از سرزمین و فرهنگ های دیگر یافت، مدتها با آنها زیست، بر اثر تبلیغات به یادشان کلاه از سر برداشت و نامشان را آوازه ای دو صد چندان بخشید. بررسی چرایی این مسئله مجالی دیگر می طلبد.

همین مسئله را می توان به شخصیت شهید چمران، امام موسی صدر و شهدای هسته ای امروز و… و ضعف فعالیت های ما در راستای احیای نامشان در عرصه فرهنگ و فرهنگسازی در مقابل چگوارا و امثال چگوارا و چریک های دیگر تعمیم داد.

۱- نیک گهر، عبدالحسین : مبانی جامعه شناسی
۲- آلن. مارت. جی: روان شناسی تقلید، ترجمه سیامک مهجور

انتشار در سرسرا

بازگشت به 1997

                                             غربی ها درباره «روحانی» چگونه می اندیشند؟

«آیا سیاست های شما به سالهای پیش از 2005 بازمی گردد؟» این سوال یکی از خبرنگاران خارجی حاضر در اولین کنفرانس خبری حسن روحانی بود که حاوی نکات مهم و دقیق زیادی مبتنی بر نوع نگاه غرب به ایرانِ پیش و پس از سال 2005 است. تقسیم تاریخ سیاسی سالهای پس از دفاع مقدس در ایران به پیش از 2005 و پس از آن، نکته دقیقی است که صرف نظر از موافقت یا مخالفت با سیاست های بین الملل این سالها می تواند مورد وثوق عده کثیری از کارشناسان، اهالی سیاست و حتی مردم عادی کوچه و بازار باشد.
تقابل جدی گفتمانی دولت 2005 با غرب با زیرسوال بردن مداوم سیاست های استعماری آمریکا و اسرائیل، ایجاد تشکیک در بنیان های مهمترین مسئله تاریخی اسرائیل یعنی هولوکاست، حمایت «مقتدرانه» از دول و ملل تحت ظلم و ستم آمریکا و اسرائیل بالاخص فلسطین که در ادبیات وام گرفته از انقلاب اسلامی «مستضعفین» خوانده می شوند، برقراری و استحکام ارتباط با دول مخالف آمریکا و اسرائیل که در ادبیات تحقیرآمیز مخالفان این سیاست، دولِ «حاشیه» خوانده می شوند، حمایت از بیداری اسلامی، پافشاری بر مسئله هسته ای و تسلیم نشدن در مقابل غرب که آنها را به مقابله فیزیکی و ترور و حذف دانشمندان جوان هسته ای کشور واداشت و نقش آفرینی مقتدرانه در مسائل خاورمیانه بدون احساس نیاز به همراهی قدرت های «ظالمِ» جهانی آغاز و به افزایش اقتدار بین المللی ایران در منطقه و جهان منجر شد.
پررنگ شدن اصطلاحات «مستکبر» و «مستضعف» که ریشه در ادبیات اصیل انقلاب اسلامی ایران دارد و تاکید بر نمونه های عینی بین المللی این واژه های انقلابی یعنی آمریکا و اسرائیل و نقش آفرینی ویژه آنها در وقایع فتنه 88 و ترور دانشمندان هسته ای که موجبات عمیق تر شدن خشم انقلابی مردم ایران نسبت به این دول ظالم را فراهم آورد، از اتفاقات پس از سالهای 2005 است.
تاکیدات مقام معظم رهبری بر افزایش قدرت، عزت و استقلال ایران در عرصه بین الملل در این سالها و وسیع تر شدن حوزه نفوذ ایران در عرصه های مختلف دیپلماتیک و نیز تاکیدات خود مقامات غربی بر مهم و اثرگذار بودن حضور ایران در حل مسائل خاورمیانه از نکاتی است که می توان آنرا به پای سیاست های پس از سالهای 2005 نوشت.
«در زمینه‌‌ى ارتقاء جایگاه کشور در عرصه‌‌ى سیاست خارجى و مسائل بین‌‌المللى همهمین جور است. امروز در عرصه‌‌ى سیاست خارجى، ثقل و وزنه‌‌ى کشور با چند سال قبلتفاوت دارد؛ ما در مسائل، تأثیرگذاریم؛ اینها مهم است. در حوادثى هم که پیش آمده، ما تأثیرگذار بوده‌‌ایم- که آن، داستان جداگانه‌‌اى دارد - به نظر ما آن هم خیلى مهم است.» بیانات مقام معظم رهبری1391/06/02
«از لحاظ انعکاس بین‌المللى، کشور از یک عزت کم‌سابقه یا بى‌سابقه‌اى برخوردار است؛ابهت نظام اسلامى، عظمت ملت ایران، رسایى و شفافیت اغراض و اهداف جمهورى اسلامى دردنیاى اسلام، بیش از همیشه است؛ و حّتى در دنیاى غیر مسلمان، امروز عزت و ابهت ملتما بسیار برجسته است و این را همه تصدیق میکنند و از نشانه‌ها و عکس‌العملهاىخارجى‌اش هم این را مى‌فهمیم. به هر حال، فرصت بسیار مهمى است.» بیانات مقام معظم رهبری1385/06/06
«مسئله‌ى اعاده‌ى عزت ملى و ترک انفعال در مقابل سلطه و تجاوز و زیاده‌طلبى سیاستهاىدیگران و ترک شرمندگى در مقابل غرب و غربزدگى را هم انسان در این دولت احساس مى‌کند؛ عزت ملى و استقلال حقیقى و معنوى از اینجا حاصل میشود. استقلال به این نیستکه انسان شعار استقلال بدهد یا حتى مثلاً در زمینه‌هاى اقتصادى هم به یک رشد بالایى دست پیدا کند؛ نه، استقلال این است که یک ملت به هویت خود و به عزت خود معتقد وبراى او اهمیت قائل باشد، براى حفظ او تلاش و کار کند و در مقابل متعرضین ومستهزئین، شرمنده‌ى اظهارات و جایگاه خود نباشد.

ما متأسفانه در برخى از اوقات گذشته، میدیدیم که بعضى از کسانى که مرتبط با مسئولین بودند یا حتى خودشان مسئول یک بخشى بودند، کأنّه از گفتمان انقلاب در مقابل دیگران شرمنده‌اند و خجالت میکشند که حقایق انقلاب را بر زبان جارى کنند یا آنها را پیگیرى کنند یا به آنها اهمیت بدهند! این براى یک جامعه خیلى بلاى بزرگى است؛ این را شما ندارید.» بیانات مقام معظم رهبری1387/06/02
«این دولت در برابر زیاده‌خواهی‌هاى استکبار، دچار انفعال نشد؛ این به‌نظر من خیلى مهم است که در تعامل با دنیا، انسان جاى خودش را بداند، خواست خودش را بداند، نیرو و قدرت خودش را بداند و بداند که باید چه‌کار کند. امروز دنیا یک میدان بى دردسر آرامِ بى‌رقیبى نیست که انسان بگوید: خب، ما هم منافعى داریم، دنبال منافعمان آرام آرام راه مى‌افتیم و مى‌رویم! نه، دنیا این‌طور نیست. البته همیشه همینجور بوده؛ امروز با ارتباطات نزدیکى که بین افراد بشر هست، این تشدید شده. دنیا جاى تعارض،جاى کارشکنى و جاى تعرض زورمندهاست به کسانى که زور ندارند یا کم زور دارند؛ به معناى واقعى، یک قانون جنگل در فضاى سیاسى دنیا حاکم است. این کارهایى که الاندولتهاى مستکبر و در رأسشان امریکا انجام مى‌دهند، منطق عقلائى و عقلانى و سیاسى وبین‌الملل‌پسند دنبالش نیست؛ منطق زور دنبالش است. مى‌گوید: چون مى‌توانیم، پس مى‌کنیم! منطق، منطق زور است. در یک چنین دنیایى اگر انسان تسلیم شد و از خودشوادادگى نشان داد و بر سر مواضعش ایستادگى نکرد و از توان خودش در مقابله و مواجهه استفاده نکرد، قطعاً ضرر خواهد دید. در چنین دنیایى کسى رحم به کسى نمى‌کند! اینایستادگى در مقابل زیاده‌خواهى استکبار و احساس عزتى که در این میدان مى‌شود،به‌نظر من یکى از خصوصیات این دولت است. اینها خصوصیاتى است که بحمداللَّه هست.» بیانات مقام معظم رهبری 1386/06/04
«یکى از مظاهر دفاع از عزت هم همین مسئله‌ى انرژى هسته‌اى است. مسئله‌ى انرژىهسته‌اى، براى ما فقط این نبود که ما میخواستیم یک فناورى داشته باشیم، دیگرانمیخواستند ما نداشته باشیم؛ این فقط بخشى از قضیه است. بخش دیگر قضیه این بود کهقدرتهاى گوناگون، پُررو، متجاوز، زورگو و دنباله‌ها و اقمار بى‌ارزش آنها،میخواستند حرف خودشان را در این زمینه بر ملت ایران تحمیل کنند. خب، ملت ایران،دولتِ شما و شخص رئیس‌جمهور، در مقابل این زورگویى و این تحمیل و این افزون‌طلبىایستادید؛ خداى متعال هم کمک کرد؛ پیش رفتید. اینها آن بخشها و اجزاء گفتمان عمومىاین دولت است که براى من اهمیت دارد.» بیانات مقام معظم رهبری1387/06/02
فکر کردن به چرایی سوال آن خبرنگار خارجی و مقایسه تاکیدات فوق با سخن های شبهه انگیز کسانی که ایران سالهای اخیر را ایرانی منزوی، تنها و مطرود تصویر می کنند و با نادیده انگاشتن افزایش قدرت ایران که در گرو احیای گفتمان ناب انقلاب یعنی حمایت از مستضعفان و سازش ناپذیری است، سعی در ابطال تلاش های بین المللی دولت پس از 2005 دارند؛ می تواند ابعاد خاری که احمدی نژاد در سالهای اخیر به چشمان غرب فرو کرده است را مشخص کند.
از سوی دیگر دقت به برخوردهای غرب در سالهای پیش از 2005 و ایجاد کلیدواژه ای به نام «محور شرارت» و پیوند زدن این کلیدواژه با نام ایران، کمرنگ شدن گفتمان ناب انقلاب یعنی مقابله با استکبار در عرصه بین المللی و تلاش برای سازش بدون در نظر گرفتن خوی استکباری دشمنان که به تضعیف جایگاه انقلاب در جهان منجر شد و حرکات نرم فرهنگی داخلی در راستای ایجاد زمینه پذیرش تحولات بین المللی می تواند مبین علت تقسیم بندی به پیش و پس از 2005 باشد.
نکته اساسی این سطور را می توان از بحث بر سر خار در چشم بودن سیاست های احمدی نژاد دانست، سیاست هایی که غرب را به مواجهه علنی با دولت وی مجبور کرده و دلارهای آنها را در سال 88 به خیابان های ایران کشاند. چشمک زدن همین دلارها برای حضور و تاثیرگذاری در انتخابات 24 خرداد و تلاش مضاعف برای تخریب برخی چهره های حاضر در رقابت انتخاباتی و لبخندهایی که پس از انتخاب حسن روحانی توسط مردم بر برخی لب ها نشانده شد و همچنین سوال ابتدایی این سطور، زنگ خطری است که باید رئیس جمهور منتخب را هوشیار و آگاه روانه پاستور کند.
می توان گفت غرب با امید بستن به روحانی، منتظر جبران زخمی است که طی این 8 سال و همچنین 8 سال دفاع مقدس و پافشاری بر مواضع اسلام انقلابی، با آن دست به گریبان بوده است. در حقیقت غرب امیدوار است روحانی با فاصله گرفتن از گفتمان ناب انقلاب و در اصطلاح با نشان دادن روی خوش به آنها کمی از مواضع اساسی نظام و انقلاب فاصله بگیرد، این است که در موارد مختلف و با طرح سوالاتی از این قبیل نمی تواند نگاه خود به دولت آینده را پنهان کند.
رئیس جمهور منتخب با رصد شرایط فعلی، تاکید بر گفتمان انقلاب، در نظر گرفتن پیچ عظیم تاریخی که به درستی مورد تاکید مقام معظم رهبری قرار گرفته است و دقت در بیداری اسلامی و تضعیف جایگاه غرب در اذهان مردم ملل مختلف می تواند به اتخاذ مواضعی در شان انقلاب اسلامی که امید مستضعفان جهان و مسلمانان جهان است دست بزند.
به دیگر سخن جایگاه والای انقلاب و تاثیرگذاری گفتمان عزت، مقاومت و پیشرفت در نقش آفرینی مهم و تاریخی ایران در تحقق پیچ عظیم تاریخ از نکاتی است که در صورت فراموشی، می تواند انقلاب را به محاق رانده و موجبات ورود قدرتمند ایران به دوره جدید تاریخ را به تعویق بیندازد.
«مسیرى که ما حرکت میکنیم، مسیر مهمى است؛ یک مسیرى است که میتواند تاریخ جهان رامتحول کند؛ کمااینکه دارد تاریخ منطقه را متحول میکند؛ مى‌بینید. کى خیال میکرد کهدر منطقه‌ى مهمِ حساسِ شمال آفریقا و غرب آسیا - همین منطقه‌اى که اروپائى‌ها دوستدارند به آن «خاورمیانه» بگویند - این حوادث مهم اتفاق بیفتد؟ اتفاق افتاده است،تمام هم نشده است. حوادثى هم که اتفاق مى‌افتد، به زیان غرب و بخصوص به زیان آمریکاو تهدید رژیم صهیونیستى است.» بیانات مقام معظم رهبری1391/07/19
«ما در طول تاریخمان، چنین وضعیتى را در کشورهاى اسلامى نداشتیم. اینکه احساس هویت،احساس بیدارى، نه در یک ملت، بلکه در کشورهاى متعددى از کشورهاى اسلامى پدید بیایدو این احساس بیدارى، این احساس هویت، متکى به اسلام باشد، این را ما در گذشته هرگزنداشتیم؛ این مال امروز است؛ این یک نشانه است، نشانه‌ى تحول است. چون مسلمانها یکمیلیارد و نیم از جمعیت دنیا را تشکیل میدهند، ده‌ها کشور شامل اکثریتهاى مسلمانهستند و کشورها هم جاهاى حساسى قرار دارند، بنابراین این بیدارى یک امر عادى نیست؛نشان‌دهنده‌ى یک تحول در ساخت و نقشه و هندسه‌ى جدید دنیاست.» بیانات مقام معظم رهبری1391/05/22
حرکت در مسیر فعلی تاریخ و تاکید بر گفتمان انقلاب و خواسته های برحق مردم از مواردی است که می تواند موضعی پیشتازانه به رئیس جمهور منتخب ببخشد، نکته ای که از چشم روحانی پنهان نبود.
تاکید روحانی بر حقوق هسته ای ایران و طرح دقیق شرایط مذاکره با آمریکا مواردی است که می تواند علامت سوال خبرنگار خارجی را پاک کرده و او را با دولتی مواجه کند که روند رو به رشد و عزت محور نظام و انقلاب را جدی گرفته است.
«هرگونه سخن گفتن با آمریکا علاوه براینکه باید بر مبنای احترام و منافع متقابل دو طرف باشد باید آمریکایی ها تصریح کنند تا در امور ایران دخالت نکرده و تمام حقوق حقه ایران به خصوص حقوق هسته ای را به رسمیت بشناسند و سیاست های یکجانبه و خصمانه علیه کشورمان را نیز فراموش کنند. دولت آینده از حقوق ملت ایران کوتاه نیامده و بر این مبنا آماده کاهش تنشها هستیم؛ حتی اگر حسن نیت دیدیم می شود قدم ها را نیز برداشت.» صحبت های روحانی در کنفرانس خبری 27/3/1392

پیروزی شیخ حسن روحانی سند پیروزی ماست

                                                            بازی اشکنک نداشت

یکم- 22 خرداد 1384: صندوقها آرا را در آغوش می گیرند و باز پس دادنشان یعنی شمارش نوشته ها و رویت کردن آنچه که در ذهن ملت می گذرد و بیرون آمدن نام یک نفر! جمهور مردم کسی را برگزیده که به مذاق برخی ها خوش نمی آید و این بهانه ای است برای بنا نهادن خشت اول دیواری که کج است پس تا ثریا کج می رود.

قمار می کنند با هرآنچه که دارند و نشان می دهند تنها سیاست باز نیستند که قمار بازی می تواند روی دیگر سیاست بازی باشد. هرجا که بازی است بیهودگی هم هست و سیاست بازان قماربازان قهاری هم می شوند، این است که بازی در می آورند که زندگی و مردم و جمهوریت برایشان بازی ای بیش نیست. اما میز قمار رقیب می خواهد و رقیبی نیست، پس با خودشان قمار می کنند و چون زنگیان مست هل من مبارز می طلبند و با هر آشوب فریاد می زنند بازی اشکنک داره سر شکستنک داره! همه چیز برایشان بازی است و بازی برد و باخت دارد و آنها علی رغم بازی گریشان قواعد را نمی دانند.

با رقیب که می بازند «ت ق ل ب» بهانه می شود اما باخت بی رقیبشان بر سر میز قمار توجیهی ندارد؛ زده اند و شکسته اند و هزینه کرده اند و هزینه ساخته اند و آبرو را ریخته اند و دیگر هیچ.

بزرگان می دانند از یک بازی ناجوانمردانه تنها انگ ها و برچسب ها باقی می ماند و زخم های بی بهبود. عده ای دروغگو و دیکتاتور و دشمن مردم و دزد و هزار و یک چیز دیگر می شوند و آبرویشان حراج می شود؛ اما مردم تماشاگران خوبی اند و نجیب و آرام. فهم بازی گران برایشان آسان است و «ف ت ن ه» را از دل فریادها می شناسند حتی اگر همه جا تیره و غبارآلود باشد.

دوم- 24 خرداد 1392: بازی را زودتر شروع کرده اند با همان قواعد ناجوانمردانه! با تهمت و دروغ. چون شیاطین درگوشی نجوا می کنند و هلهله ها را حواله می کنند برای بعد، چهباز هم همه چیز برایشان بازی است و هیچ رنگی را برنمی تابند و زنگ ها را از پیش به صدا درمی آورند. شاید خوانده اند حنایشان دیگر رنگی ندارد!

انتخابات «آ ز ا د» از دل گمگمه هاشان بیرون می آید تا تداعی گر «ت ق ل ب» باشد؛ تقلب زمانی است که مردم نخواهند دستشان با حنای آنها رنگی شود و انتخاب آزاد مرزهایش را از نگاه آنها وام می گیرد. گمگمه پشت گمگمه...

کاغذها که به صندوق وارد می شوند، نامشان که بیرون می آید بازی را تمام شده می دانند و آماده سر دادن هلهله، اما هنوز نفهمیده اند رقیبشان اهل بازی نیست که اگر بود همان چهار سال پیش بازیشان می داد. رقیب جدی تر از این حرفهاست و سیاست برایش عین دیانت است و دیانت از لهو و لعب و لغو و بازی به دور، پس بازی نمی کند و آرام و نجیب، انتخاب جمهور مردم را شکرگزار است.

برد برای رقیبش حنایی است که مردم رنگش را پذیرفته اند حتی اگر مورد پسند خودش نباشد و روسیاهی به سیاست بازان قماربازی می ماند که ذغال وار سفیدی را در گرو رنگ خود می دانند ولاغیر!

نامشان از صندوق دولت دروغگو و نظام دیکتاتور بیرون می آید و همین دولت متقلب و نظام دیکتاتور دیروز، امروز دموکرات ترین انتخابات را برگزار می کند.

می خواهم بگویم برد شیخ حسن سند روسفیدی نظام و انقلاب و روسیاهی قماربازان سیاست باز است. برد شیخ حسن نظام را آماده جهشی بزرگتر از پیش کرده است.

 پ.ن: ما شکست خوردیم، اما این شکست از آن شکست هایی است که می ارزد به هزار و یک پیروزی! ما شکست خوردیم تا ببینیم کسانی که تا چند وقت پیش می گفتند انتخاباتی در ایران وجود ندارد امروز می گویند دموکرات ترین انتخابات انتخابات ایران است، ما شکست خوردیم تا به چشم ببینیم خودمحوری ها را، ما شکست خوردیم تا ببینیم نجابت و متانت اصولگرایانی را که چماق به دست خوانده می شوند، ما شکست خوردیم تا مرور کنیم عکس العمل های بازندگان مختلف تاریخ را، ما شکست خوردیم تا ببینیم ادعای خط امامی بودن چقدر توفیر دارد با عمل به خط و رای امام، ما شکست خوردیم تا نشان دهیم ملاک های برد و باخت در قاموس انقلاب و انقلابی فرق می کند! بله ما بلافاصله بعد از فتنه ۸۸ شکست خوردیم تا این دو حادثه عظیم پشت سر هم در حافظه تاریخ ثبت و ضبط شوند؛ باشد برای آیندگان.

بخوانید: به رئیس جمهور محترم آقای حسن روحانی. تقی دژاکام

شکوه شکست. سجاد صفار هرندی

آقای هاشمی! می دانید چرا کسی سطل آشغال آتش نمی زند! مسعود ده نمکی

انتشار و انعکاس در تریبون مستضعفین، خبرنامه دانشجویان ایران، خط نیوز، سایت خبری 598، بی باک نیوز، سایت حیات طیبه(ستاد مردمی دکتر جلیلی)

تکیدگی ژورنالیسم علمی

«عَلَم عِلم بر زمین نمی ماند»؛ این جمله ای است که طی ماه های اخیر به گوش بسیاری از اهالی فرهنگ، رسانه و دانشگاه رسیده است و حتی با ورود به طراحی های مختلف گرافیکی، به شکل پوسترهای شکیل به عرصه هنرهای تجسمی نیز قدم نهاده است.

انکار تاثیر مسائل هسته ای ایران و ترور ناجوانمردانه دانشمندان هسته ای این مرز و بوم، مطرح شدن بحث تحول در علوم انسانی و تاکیدات مکرر مقام معظم رهبری بر تولید علم و پیشرفت علمی و تاثیر آن در قدرتمند شدن کشورها در عرصه جهانی و حتی منازعات بین المللی، در پررنگ شدن این شعار کار مشکلی به نظر می رسد. پررنگ شدنی که حیات خود را در ظرف حنای رسانه ها می جوید تا با تبدیل شدن به مطالبه ای عمومی و فراگیر، با گوشت و پوست و خون مردم ایران عجین شود.


در همین راستاست که می توان انگشت اشاره را به سمت حوزه ژورنالیسم علمی دراز کرد و آن را در شرایط فعلی یکی از بازوهای مهم دانشمندان و ترویج علم دانست که حفظ، رشد و بقای یک اندیشه در جهان امروز، در گرو فعالیت رسانه هاست.


اما دقتی کوتاه به فضای رسانه های مکتوب، مجازی و صداوسیمای جمهوری اسلامی از ضعف و مهجور بودن این حوزه مهم و تاثیرگزار در عرصه رسانه ها خبر می دهد. به دیگر سخن علی رغم تاکیدات مکرر مقام معظم رهبری و ادعاهای مداوم مسئولین رسانه ها، برنامه سازی و روزنامه نگاری علمی جزء اولویت های اول رسانه به شمار نمی آید. این نکته را می توان در صفحات متفاوت روزنامه ها، صفحات اصلی سایت ها و خبرگزاری ها و برنامه های تولیدی صداوسیما جستجو کرد و یافت.


می توان گفت در حالی که بخش اعظمی از تولیدات این رسانه ها به مسائل سیاسی و فرهنگی اختصاص دارد، فرصت، توان و علاقه کمتری برای پرداختن به مسائل علمی که به دو حوزه «برنامه های درباره علم» و «برنامه های علمی و مروج علم» تقسیم می شوند، وجود دارد.


البته این پرداختن به مسائل علمی در مواقع ویژه که تولید، اختراع و پرورش محصولی خاص اتفاق می افتد پررنگ تر شده و اتفاقات مهم در اولویت تبلغیاتی قرار می گیرند. نکته اینکه این اتفاق تنها به حوزه علوم تجربی و فنی اختصاص دارد و تحولات علوم انسانی و مسائل مربوط به آن مورد توجه کمتر رسانه ای قرار می گیرد، مگر آنکه مسائل این حوزه بردی تبلیغاتی و سیاسی بیابند.


در حقیقت تاکید بر علوم انسانی طی سالهای اخیر رنگ و بویی سیاسی یافته است و این حوزه از علوم تنها از منظر سیاسی و بدون دقت علمی- نظری مورد توجه قرار می گیرد که این نکته قادر است آسیبی جدی به مسئله علوم انسانی و جایگاه حقیقی آن در عرصه علوم وارد کند.


با استخراج سوالی از دل این سطور مبنی بر «چرایی ضرورت پرداختن به مسائل علمی که مورد علاقه هرکسی نیستند»، می توان علامت سوالی بزرگ در کنار جملات فوق قرار داد. تاکید بر کلمه علاقه و ریشه یابی آن می تواند ما را به نیازهای جهت داده شده یا بی جهتی رهنمون شود که فرد نیازمند را به مورد برطرف کننده نیاز خود علاقمند می کند.


با این پیشفرض می توان از «چرایی بی علاقگی هرکسی!» به موضوعات علمی پرسا شد و با تاملی کوتاه پاسخ احساس بی نیازی مخاطب به مسائل علمی را یافت و با دقتی بیشتر از چرایی احساس نیاز مخاطب به دانستن مسائل سیاسی و فرهنگی پرسید. روشنایی احساس نیاز مخاطب به پیوند خوردن با مسائل سیاسی و در سالهای اخیر فرهنگی به خورشید صلوات ظهر می ماند، چه اینکه مخاطب خود را در سرنوشت، حال و آینده سیاسی کشور و وجوه نرم افزاری تمدنی که پایه در فرهنگ دارد سهیم دانسته و این احساس سهم خواهی او را به رصد و بررسی مسائل این دو حوزه و پیوندی وثیق با آنها می کشاند.


نکته اینکه رشد آگاهی مردم از نقش خویش در مسائل سیاسی و اهمیت فرهنگ در تعالی زندگی ایشان به پررنگ تر شدن گرایش آنها به این حوزه ها می انجامد و این همان معنای نیازسازی است. اما سوال اساسی این است که چرا در فرایندی چندجانبه مردم به نقش علم در رشد عقلی، تکامل فطری، عقلانی شدن عبودیت و رشد جامعه انسانی خود آگاه نمی شوند؟


با غور در آیات و روایات مختلف می توان به تاکید بر اهمیت علم و دانش، دقت در آفاق و انفس برای یافتن آیات الهی، تلاش برای پرورش فکر و اندیشه و لزوم تدبر، تفکر و تعقل پی برد؛ چه اینکه این امور در قوام بخشیدن به روح انسان و در نتیجه شکل گرفتن بهتر جوامع انسانی تاثیری انکارناپذیر دارد. از همین منظر اهمیت جایگاه رسانه ای علم را می توان مورد تاکید جدی قرار داد، آنجا که با نقش آفرینی به جای رسانه در این حوزه می توان به تاثیر در نوع اندیشیدن و تفکر افراد جامعه امیدوار بود.


از سوی دیگر نیز با تولید و ساخت برنامه ها و گزارش هایی در رابطه با پیشرفت علمی کشور و تاثیر علم و فن آوری بر قدرتمند شدن جامعه و کشور در عرصه های ملی و بین المللی، مردم را با حرکات و تلاش های علمی دانشمندان همراه و همدل کرد. این نکته را می توان با محور قرار دادن برنامه های علمی و پیگیری تحرکات علمی دانشمندان از آغاز تا انجام پروژه های مختلف علم و فن آوری و به تصویر کشیدن این فرآیند طولانی که همراه با شکست های مختلف است تا در نهایت به پیروزی مورد نظر دست یابد، محقق ساخت.


اما با رصدی کوتاه می توان خلا جدی این نوع برنامه ها را در عرصه ژورنالیسم علمی احساس کرد؛ آنجا که در حرکاتی مقطعی و بدون احساس نیاز به همراه و همدل کردن مردم، تنها اخبار کوتاه موفقیت های پروژه های مختلف علمی به مردم میرسد؛ حال آنکه در صورت آگاهی مردم از وجود مشقات زیاد در مسیر موفقیت پروژه ها، شادی و نشاط و احساس غرور و همراهی ایشان با جامعه پرتلاش علمی چند برابر خواهد شد و مسیر علمی، واقع بینانه و براساس اطمینان با مردم به اشتراک گذاشته می شود.


این رسالت بزرگ تنها بر عهده رسانه هاست، چه احساس مسئولیت این طیف به عنوان یاور مردم و دانشمندان به رشد علم کمک شایانی می کند.


اما با اشاره میتوان مسائل و مشکلات این عرصه که از رشد و پررنگ شدن جایگاه علم در جامعه ممانعت می کند را اینگونه برشمرد:


1- رویداد محور بودن و پرهیز از روند محوری: ژورنالیسم پویا و پرقدرت به جای پرداختن به حوادث و اتفاقات علمی به روند تحول علمی جامعه پرداخته و در حرکتی عمیق و علمی تمام اتفاقات و رویدادهای جاری را در بستر روند و جریان تحولات علمی جامعه و جهان و بررسی می کند.


2- سیاست زدگی: تاثیر بیش از حد سیاست بر عرصه های مختلف فرهنگ و علم در کشور ما نکته ای است که انکار آن کاری است مشکل، اما جریان رسانه ای علمی باید بتواند با پرهیز از سیاست زدگی به آینده تمدنی اسلام و ایران اندیشیده و به ارزیابی جدی جریانات علمی کشور به دور از بازی های سیاسی بپردازد.


3- نداشتن روح اعتماد به نفس و خودباوری در برابر دیگر عرصه های رسانه ای: پررنگ شدن حوزه های فرهنگ و سیاست در عرصه رسانه ها این حوزه از ژورنالیسم را به انزوایی ویژه کشانده است، اما نقش آفرینی روند محور و درک جایگاه علم در ایجاد نشاط و اعتماد به نفس در لایه های مختلف جامعه قادر است به اعتماد به نفس علم در رسانه افزوده و این حوزه را در کنار حوزه های دیگر به نقش آفرینی جدی وادار کند.


4- ضعف روحیه جسارت و پیشتازی که از مهمترین نیازهای برنامه سازی و روزنامه نگاری علمی است: عرصه های کشف و روشن نشده و یا به اطلاع عموم نرسیده در علم به حدی هست که برنامه سازی و روزنامه نگاری علمی را به حرکت های ایجابی وادار کرده و به میدان بازی های جدی علمی با روحیه جسارت بکشاند.


5- ارتباط ضعیف با بدنه جامعه دانشگاهی و دانشجویان: بخشی از روند محور بودن ژورنالیسم علمی را می توان در سایه سیاست زدگی و انعکاس رویدادهای مختلف علمی از زبان مسئولین دانشگاه ها و پژوهشگاه ها که مهمترین جایگاه تولید علم اند، یافت؛ حال آنکه این عرصه به برقراری ارتباط جدی و وثیق با بدنه جامعه دانشگاهی و اندیشمندان و دانشمندان جوان نیازمند است تا از این طریق بتواند به پویایی خود کمک کند.


6- نپرداختن به مسائل فکری جهت رشد عقلی و شکوفایی فطری جامعه و مردم که مورد تاکید احادیث و روایات نیز می باشد.

انتشار در خبرگزاری دانشجو

مرده‌باد گفتمان انفعالی

                                        به بهانه‌ی بیانات اخیر رهبر انقلاب در خصوص مسائل زنان

در حدیث است که زبون و ذلیل، قومی است که در خانه خود با دشمن می‌جنگد و به بیان امروزی‌تر بحث بر سر توپ و میدان بازی است. این که توپ در میدان چه کسی است و ابتکار عمل در دستان کیست! انکار اهمیت این مسئله در نزاع سخت و نرم، کاری است مشکل. شواهد تاریخی بسیاری نیز بر برتری جنگجویانی که خارج از دیوارهای قلعه خود و با نفوذ به قلعه دشمن با رقیب گلاویز شده‌اند، صحه می‌گذارد.

در نزاع و جنگ نرم نیز می‌توان از طریق نفوذ افکار از طرق مختلف و به واسطه امواج رسانه‌ای به نفوذ در قلعه دشمن امیدوار بود و با چسبیدن یقه رقیب او را به سینه دیوار چسباند، جنگ باید خارج از مرزها باشد! همین نکته است که طی سالهای اخیر تفکر غرب را در موضع پرسشگری نسبت به دیگر مواضع فکری واداشته تا با نفوذ فرهنگی به ملل دیگر پایه‌های فکری خود را تثبیت کند.

بیانات اخیر رهبر انقلاب در خصوص زنان و مسائل آنها تبیین‌کننده نوع مواجهه با حریف و تاکید بر همین نکته با اشاره به تشکیل جبهه‌ای تهاجمی و طلبکارانه در خصوص مسائل زنان در جهان بود. ایشان در صحبت‌های دیگر خود نیز بر لزوم طرح مسائل زنان بدور از انفعال و ضعف تاکید می‌کردند و یادآوری‌های ایشان در خصوص نقش غرب بر تقلیل جایگاه حقیقی زن در جامعه در خاطر بسیاری مانده است. ایجاد مواضع پرسشگرانه در تقابل جدی با اندیشه غرب در خصوص زنان از موارد مورد تاکید ایشان بوده و هست.

اما طرح مسائل حقیقی زنان که در شرایط فعلی به علت تقابل درونی و ذاتی که با نگاه‌های غالب غرب دارد حالتی تهاجمی و جنگجویانه می‌یابد، با کدام موانع روبروست و در کدام بستر و چگونه ممکن است؟

طرح و برنامه روشن برای رسیدن به افق‌های مدنظر همواره راهگشای طی طریق بوده و هست، حال آنکه در اردوگاه‌های فکری زنان مسلمان افقی مشخص برای طی طریق تعریف نشده و کارهای صورت‌گرفته به قطعات پازلی می‌مانند که قادر نیستند در کنار یکدیگر طرح و برنامه رسیدن به افق را کامل کنند. در حقیقت تشتت و پراکندگی، مسیرهای همسو و دوباره‌کاری، نداشتن نقشه جامع از هدف و بعضا داشتن اهداف مقطعی و کوتاه‌مدت از مسائلی است که گریبانگیر فعالان حوزه زنان است.

همین نکات را می‌توان در کنار تلاش‌های بی‌وقفه غرب از عوامل رواج و نضج‌گرفتن شیوه تفکر و زندگی غرب در این مرز و بوم دانست، چه اینکه می‌توان ردپای این تفکر را حتی در نوع بیان برخی اندیشمندان مسلمان نیز یافت.

از سوی دیگر غلبه نگاه و تفکر غرب در بدنه جامعه به ویژه جامعه زنان، متفکران پیشتاز و خلاق را به موضعی انفعالی و محتاطانه کشانده است؛ چه اینکه طرح مسائل متفاوت با شرایط تفکر روز می‌تواند به طرد اندیشه و اندیشمند منجر شود. از همین روی می‌توان ورود به عرصه تقابل تهاجمی با غرب را در گرو تطهیر ابتدایی نوع نگاه جامعه و زنان به جایگاه خویش و تعریف افق‌هایی با توجه به ابعاد اسلام برای شکل‌دهی شیوه‌ای نوین از زندگی دانست.

همراهی جامعه و تربیت زنانی که با خروج از سایه تفکر غرب به برنامه‌های اسلام برای زنان اعتماد کرده‌اند، می‌تواند پس از به چالش کشیدن غرب و طرح انتقادها و پرسش‌هایی که به حق طرح می‌شوند و همگی بر تقلیل جایگاه حقیقی زنان تاکید می‌کنند؛ به یاری مبارزه شتافته و با کنار زدن پرده به عنوان الگوها و نمونه‌هایی موفق که براساس تفکر اسلامی تربیت شده‌اند به غرب معرفی شوند.

نکته اینکه خود غرب نیز پس از طرح ایده ها و دیدگاه‌هایش در خصوص زنان به نمایش چهره‌هایی همت گماشت که به عنوان نمونه‌های موفق تفکر خود تربیت کرده بود و بدین شکل توانست در مقاطعی از حمایت جامعه زنان در نقاط مختلف جهان بهره‌مند شود.

حمایت جامعه زنان از درون مرزهای ایران اولین گام جدی در تقابل با غرب است که این حمایت را می‌توان در گرو حرکات تربیتی و اندیشه‌محور دانست.

نکته بعد رنگ سیاسی و سپس رسانه‌ای یافتن بسیاری مسائل جدی از جمله مسائل زنان و در نتیجه ذبح ناجوانمردانه آنهاست. به بیان دیگر به محض تاکیدات مقام معظم رهبری در خصوص مسائل متفاوت، افراد مختلف در جایگاه‌های بی‌ربط و مرتبط دچار احساس مسئولیتی مبتنی بر ارائه بیلان کار، پرداختن به سطح مسئله و…. شده و در راستای به نمایش گذاشتن ولایت‌مداری خود گوی سبقت از یکدیگر می‌ربایند و با تکرار حرف‌های مقام معظم از بررسی‌های کارشناسانه به علل مختلف پیشگیری می‌کنند. این مسئله را می‌توان در بطن دانشگاه و نهادهای فرهنگی آن و تشکل‌های دانشجویی و البته سازمان‌های فرهنگی جمهوری اسلامی یافت.

رسانه‌های مختلف نیز با پرداخت‌های سطحی، مسئله را از روح حقیقی خود تهی کرده و به جسدی بی‌کالبد و کلیشه‌ای تبدیل می‌کنند و فرصت پرداخت‌های عمیق علمی و کارشناسانه را از جامعه پژوهش‌گر و متخصص سلب.

در راستای ایجاد فضای تهاجمی علیه غرب می‌توان به مسائلی از این دست اشاره کرد:

ایجاد اعتماد به‌نفس در متفکران مسلمان و زنان آزاد اندیش نسبت به هویت خود با تاکید بر نگاه کرامت محور اسلام نسبت به انسان و تدوین افق نهایی اسلام در راستای استخراج شاخصه‌های زن مسلمان که همواره در بستر سلول مهم جامعه به نام خانواده تعریف می‌شود و از این طریق در بطن محوری‌ترین بعد جامعه نقش هسته اساسی را ایفا می‌کند، اولین گام برای تطهیر جامعه از تفکر غربی است. در حقیقت اصلاح جامعه در گرو اصلاح و دمیدن روح اعتماد به نفس به جامعه متفکر و پیشتاز زنان مسلمان است.

این حرکت می‌تواند ما را به سمت آموزش و پرورش و نظام جامع دانشگاهی رهنمون شده و با تلاش در جهت تدوین الگوهای تربیتی و آموزشی مبتنی بر ویژگی‌های زنان و نگاه خاص اسلام برای ایجاد تحول در زنان و جامعه سوق دهد. ایجاد تغییر در برنامه‌های آموزشی برای تقویت ابعاد زنانه دختران امروز می‌تواند به تربیت زنانی توانمند و پرورش استعدادهای ایشان کمک کند.

تفکیک حوزه‌های اندیشه و فلسفه، حقوق، جامعه‌شناسی و اقتصاد در مسائل زنان را می‌توان از طرح به جای این نکات به وسیله محیط‌های آکادمیک و دانشگاه انتظار داشت. تفکیک این حوزه‌ها افراد را از شتابزدگی در پاسخگویی به شبهات مختلف غرب برحذر داشته و با طرح هر مسئله در جایگاه و بستر حقیقی خود از دامن زدن به شبهات و طرح پاسخ‌های سطحی پیشگیری می‌کند. از سوی دیگر همین طرح هر مسئله در بستر حقیقی خود است که می‌تواند به موضع تهاجمی اسلام در مقابل غرب کمک کند.

وجود کانال ارتباطی میان مدرسه، دانشگاه و صداوسیما که دانشگاه عمومی نامیده می‌شود امری است روشن و مبرهن و لحاظ کردن نگاه اسلام و دقت به شاخصه‌های یک زن مسلمان در دانشگاه و مدرسه به بروز این نگاه در برنامه‌های تولیدی صداوسیما منجر می‌شود. در همین راستاست که می‌توان به تلاش صداوسیما برای نمایش چهره‌ها و الگوهای موفق و کارآمد زنان که به دور از شعارزدگی و طرح کلیات اسلامی مطرح می‌شوند، امید بست. در حقیقت تقویت تهاجم به غرب در گرو تربیت جامعه‌ای الگو، سالم و قابل عرضه به جامعه جهانی است.

پس از این مرحله با ایجاد اتحاد میان جبهه‌های مخالف غرب و آزاد اندیش زنان که از الگوهای غرب و فمنیسم خسته شده و در پی یافتن نقشه و طرحی جامع و کامل‌اند، با جبهه اسلام می‌توان به قوی‌تر شدن تهاجم به غرب امید بست. تقویت روح‌های آزاده و جهت دادن مسیر تشنگی آنان به اسلام در گرو استخراج نگاه جامع‌الاطراف اسلام به زنان است و به تفقهی کامل نیازمند.

انتشار در چارقد

رنگ وعظ

                                                                   چگونگي كاركرد تربيتي رسانه

ورود به عصر تکنولوژی بسیاری از مناسبات و شیوه های زندگی انسان را دستخوش تغییر و تحول کرد. البته پیدایش مفاهیم و الگوهای نوین زندگی امری بی سابقه نبوده و هر نسل با توجه به اقتضائات زمانی و مکانی زیست جهان خود شیوه ها و مدل های خاص زندگی خویش را داشته است. اما پیدایش تکنولوژی های نوین ارتباطی و رسانه ها شگرف ترین و عمیق ترین تغییرات را در ابعاد مختلف زندگی بشر به بار آورده است.

یکی از ابعاد مهم تاثیر پذیرفته از رسانه ها مسئله مهم تربیت و شکل گیری رفتارهای انسانی است. با نگاهی کوتاه به حیات انسان در ادوار مختلف می توان وظیفه تربیت فرد را عمدتا بر دوش خانواده ها، وعاظ و مبلغان و اسطوره ها دید. به تدریج می توان سازمانهای دیگری چون آموزش و پرورش، آموزش عالی را در این مسئله دخیل دانست. فارغ از بحث های مناقشه برانگیز مختلف در حوزه کارکردهای مثبت و منفی رسانه ها و میزان تاثیرات آنها، بالاخص تلویزیون؛ می توان بر وجود رابطه میان رسانه و رفتار مردم و جامعه نیز تاکید کرد.
 
با عنایت به همین رابطه است که امام خمینی تلویزیون را دانشگاه عمومی نامیده اند و رسالت تربیت عمومی جامعه را بر دوش یک جعبه به ظاهر کوچک نهاده اند.
 
اما رسانه چگونه می تواند در امر تربیت دینی نفوس انسانی ایفای نقش کند؟
 
اولین اصطلاح مهم در سوال فوق اصطلاح تربیت است که به «کم کردن فاصله بین توان بالقوه و بالفعل انسان و حرکت دادن متربی از مبدا نقص به انتهای کمال1» تعریف شده است؛ با افزودن صفت دینی به اصطلاح تربیت می توان تربیت دینی را اینگونه معنا کرد: « تربیت دینی فرایندی است دو سویه میان مربی و متربی که ضمن آن مربی با بهره گیری از مجموعه عقاید، قوانین و مقررات دینی تلاش می کند تا شرایطی فراهم آورد که متربی آزادانه در جهت رشد و شکوفایی استعدادهای خود گام برداشته و به سوی اهداف مطلوب رهنمون شود2.»
 
در حقیقت در این فرآیند مربی که در این مقاله رسانه فرض شده است، باید بتواند طبق آموزه های دینی تزکیه, تادیب و تربیت را صورت دهد تا مفاهیم نظری درون دینی چون ناپسندی دروغ، غیبت، دزدی و... پسندیده بودن صداقت، انفاق، نماز و... به رفتار دینی در افراد تبدیل شوند.
 
تبدیل مفاهیم نظری به رفتارهای دینی همان تربیت دینی است، اما شکل گیری و بروز و ظهور رفتارها در گرو باورها و نگرشهای فرد هستند. یعنی برای ایجاد رفتار مناسب باید باورهای افراد را جهت دهی کرد. با نگاهی عمیق تر می توان از ریشه باورها و چگونگی تکوین و شکل گیری آنها پرسید. اینکه شکل گیری باورها در گرو چیست؟ دو رکن و عنصر مهم باورها را می توان: 1- شناخت و اطلاعات 2- وجود احساس دانست. به دیگر سخن شناخت به همراه احساس باورها را شکل می دهد که موجب پدیداری رفتارها می شوند.
 
همین نقطه، یعنی نقطه مهم و مرکزی باور محل حضور جدی رسانه مربی در شکل دهی رفتارهای انسانی و رقم زدن تربیت دینی است. در حقیقت رسانه زمانی می تواند در امر تربیت دینی موفق عمل کند که به تقویت باورها در دو بعد اطلاعات و احساس بپردازد و زمینه بروز و ظهور رفتارهای دینی را ایجاد کند.
 
یعنی رسانه با ارائه اطلاعات، جهت شناخت مفاهیم نظری و ایجاد حس علقه نسبت به آن مفاهیم می تواند زمینه باورمندی افراد را فراهم آورده پس از آن فرد را به داشتن رفتارهای مناسب رهنمون شود.
 
در این راستا دو مسئله «کدام اطلاعات» و «چگونگی ارائه اطلاعات» مسائلی هستند که می توانند مربی گری رسانه را مناقشه بر انگیز کنند. با تاکید بر اصطلاح «کدام اطلاعات» نقش کارشناسان دینی_تربیتی رسانه ها پررنگ شده و چگونگی ایفای نقش ایشان در زمینه رشد فکری و اطلاعاتی مخاطب اهمیت می یابد.
 
به بیان دیگر دقت کارشناسان و برنامه های مختلف حاوی پیام های تربیتی، اعم از فیلم و سریال، تاک شو، برنامه های ترکیبی و... در ارائه اطلاعات صحیح و دقیق به شکل گیری رفتارهای صحیح در جامعه منجر شده و از بروز انحرافات فکری و رفتاری پیش گیری می کند. این مهم، با استفاده از اندیشمندان و کارشناسان متبحر رقم می خورد.
 
اما با این وجود و با در نظر گرفتن تمام ابعاد مسائل تربیتی و جایگاه رسانه در این حوزه، دست به عصا بودن نسبت به پذیرش تمام قد بحث های ارائه شده در رسانه از نکات مهم و غیرقابل انکار است. در حقیقت با توجه به زیر و بم افکار متفاوت، عدم توانمندی جدی برنامه سازان رسانه، متفاوت بودن حدود دینداری در برنامه سازان، زمان کم و عجله در برنامه سازی و.. همواره باید به امکان ناسره بودن برخی اطلاعات ارائه شده در برنامه های مختلف توجه داشت.
 
این نکته را نیز می توان در تربیت مخاطبانی هوشمند و فعال که در تعامل جدی با رسانه اند جستجو کرد. مخاطبانی که صرف ارائه پیام توسط رسانه را دلیل صحت آن نمی دانند.
 
از سوی دیگر و با تاکید بر اصطلاح «چگونگی ارائه اطلاعات»؛ با توجه به جایگاه خاص تخیل و احساس در هنر و رسانه می توان بر استفاده به جا از المان های هنری حاوی پیام های غیر مستقیم تربیتی و اعتقادی تاکید کرد تا ارائه اطلاعات با روح رسانه و انسان تناسب یافته و میزان تاثیر گزاری افزایش یابد.
در این نگاه هنرمند و رسانه به جای پرداختن مستقیم به اصل مطلب و نکته مورد نظر، با زبان هنر در جهت انتقال روح پیام تلاش کرده و اثر هنری خود را به رنگ معنویت آغشته می کند.
 
تقابل جدی پند و اندرز مستقیم و داشتن روح و رنگ معنویت در این تعریف قابل لمس است. یعنی هنرمند برای نشان دادن قبح دروغ و دزدی به جای اشاره های جا به جا و پیاپی به زشتی دروغ، می تواند با غالب کردن روح زشتی این عمل در اثر خود، ضمن افزودن دانش مخاطب نسبت به این اصل؛ حس نفرت مخاطب را برانگیزاند.
 
در حقیقت وقتی یک واعظ اخلاقی جهت رساندن مطلوب مورد نظر خود در جملات مختلف و با گفتن احادیث متفاوت بر زشتی دروغ تاکید می کند؛ وظیفه رسانه گفتن و تکرار همان جملات نیست، بلکه باید بتواند زشتی جاری در کلمات را به زبان هنر درآورده و به صورت روح غالب اثر درآورد. در یک جمله می توان گفت کار رسانه و هنر وعظ و خطابه نیست بلکه انتقال حس و رنگ و بوی معنویت و باورهای اعتقادی است.
 
رسانه باید زمینه باورمندی افراد را فراهم آورده تا در تغییرات رفتاری و تربیت دینی افراد موثر واقع شود.
 
منبع:
1- نقش رسانه ها در گذر از آموزش دینی به تربیت دینی، پژوهشگاه ملاصدرای زنجان
2- همان