خرخوانیزاسیون فرهنگی

به مدرسه می رویم که درس بخوانیم، یعنی وظیفه دانش آموز درس خواندن است و دانش آموزی. اولین اصطلاحی که در مدرسه باهاش دست به یقه می شویم «خرخوان» است. خرخوان یعنی دانش آموزی که به وظیفه اش عمل می کند. دقیق تر یعنی دانش آموز «بد» و «نچسبی» که به وظیفه اش عمل می کند؛ یعنی عمل کردن به وظیفه و قانون اصلی در مدرسه آنقدرها هم کار درستی نیست. چرا؟ چون مدرسه، درس، معلم ها و کتاب ها آنقدرها جدی گرفته نمی شوند و مهم نیستند.- بررسی چرایی این مورد باشد برای جای دیگر!- در تمام این مدت هم بساط نک و نال و غر زدن به جان مدرسه و سیستم بد آموزشی و... باقی و پابرجاست. اکثر قریب به اتفاق بچه مدرسه ای ها با این فضا دوازده سالی را طی می کنند تا برسند به کنکور! از اینجا به بعد کنکور مهم می شود، ضریب می گیرد و رتبه یک اولویت های زندگی همان دانش آموزها را کسب می کند. چرا؟ چون قرار است دروازه ورود به سرزمین رویایی دانشگاه باشد. دانشگاه می رویم که درس بخوانیم، اما به محض ورود به دانشگاه باز هم با اصطلاح بچه خرخوان با همان تعریف دست به یقه می شویم. یعنی دوباره ضریب اهمیت درس و قانون اصلی دانشگاه افت می کند و دانشجویان وظیفه شناس تحقیر. در کنارش بساط نک و نال و غرزدن به جان سیستم آموزشی و دانشگاه ناکارآمد و ... هم پر رونق است و داغ. سر کار می رویم که کار کنیم، که زندگی خودمان و جامعه بچرخد. اما به محض ورود زرنگ بازی و هالوبازی بهمان چشمک می زند. زرنگ کسی است که بیشتر کار را دور بزند و...! البته که قصه های مقایسه ساعت کاری در کشورهای ژاپن و ایران و اخراج کارگران ایرانی توسط مهندسین آلمانی به خاطر اینکه فرق بین ساعت هفت و هفت و یک دقیقه را نمی فهمیدند و وقت برایشان به اندازه آلمانی ها مهم نبود از رایج ترین مکالمات همان دانش آموزان مدرسه ای است که حالا برای خودشان کاره ای شده اند و مشغول کارند. این رشته را می توان همینطور ادامه داد، چون همه ما همه جا هستیم؛ توی مدرسه، دانشگاه، اداره، سر ساختمان، توی بانک، پشت چراغ قرمز، سر صف نانوایی، پشت فرمان تاکسی، روی صندلی ریاست و وزارت و وکالت؛ و هرکدام از اینها قصه خاص خودشان را دارند با همان قالب ثابت غر زدن و بی توجهی به قوانین. جالب این است که در تمام این قصه ها مقصر هرکسی است به جز خود ما! انگشت اشاره مان قادر نیست به سمت خود ما برگردد چون نشان دادن اطراف برایش راحت تر است و این مسئله عجیب در حال رشد است. واقعیت تلخی است، اما همه ما در هر جایی که باشیم تا عمق جان به مبانی اندیشه ای اصطلاح خرخوان معتقدیم و برای تطبیق این اصطلاح با شرایط مختلف آماده ایم و حاضر.

با عنوان خرخوان در همشهری جوان

دل بری در محراب و منبر

سال هاست با دختران ساکن خوابگاه های دانشجویی و روحانیونی که به خوابگاه های دانشجویی رفت و آمد دارند سروکار دارم. در کنار برکات این حضور آفاتی هم جود دارد که به نظرم متاسفانه رو به افزایش است. روحانیون خوابگاهی عمدتا افرادی هستند جوان که نه تنها باید توان درک جوانان دانشجو را داشته باشند بلکه از قدرت ارتباطی بالایی نیز برخوردار باشند. این قدرت ارتباطی باید در مسیر به اصطلاح جذب دانشجویان به کار برده شود. ظاهرا تا اینجای ماجرا مشکلی وجود ندارد، اما مسئله در دل این قضیه و برداشت متفاوت روحانیون از ارتباط گیری موثر و جذاب با دانشجویان نهفته است. یعنی هرکدام از روحانیون به شیوه ای که مخصوص خودشان است اقدام به برقراری ارتباط موثر با دانشجویان می کنند، روابطی که متاسفانه بعضا حدود شرعی را نیز در می نوردد. چطور؟ اینطور که بعضی از این روحانیون محترم در جهت جذب دانشجویان با روابط راحت، آمیخته با شوخی، مهربانی و عطوفت و در عین حال به شدت جذاب و استفاده از وسایل ارتباطی همچون پیامک و ایمیل زمینه جذب دختران دانشجو آن هم دختران مذهبی را به خود فراهم می آورند؛ به گونه ای که برخی از دختران دلبسته آنها شده و مسئله رخ می نماید. یعنی روابط ایشان به جای جذب دانشجویان خوابگاهی به دین موجب جذب دانشجویان به خود آنها می شود. حالا این وسط تکلیف آسیب های روحی ناشی از این گونه روابط چه می شود خدا می داند! چگونه باید با دختری که به واسطه رفتار آن روحانی نه تنها در عمق دین غوطه ور نشده بلکه در سطح روابطی عجیب غریب گرفتار شده رفتار کرد؟ کسی را می شناسم که با وجود پایان تحصیلات و بازگشت به خانواده، سال هاست در بحران عشقی روحانی که مثلا استاد اخلاقش بود دست و پا می زند، دختر دیگری که روحانی خوابگاهشان سر ظهر عاشورا از آن سوی شهر به دانشگاه و خوابگاه می آید و ظرف غذای نذری را به او می دهد همراه با جمله وقتی این غذا به دستم رسید احساس کردم باید به شما برسانمش، دختر دیگری که با شنیدن خبر ازدواج روحانی خوابگاهشان چنان ضربه ای خورد که هنوز هم با آن درگیر است و و و!

اما چرا اینگونه؟ آیا کمی دقت به رفتار نباید چاشنی حضور روحانیون خوابگاهی در آن محیط باشد و آیا اسلام اینگونه روابط راحت را مجاز می داند؟

دنیای وارونه

زندگی-همان حیات که قطعا فراتر از همین هفتاد سال عمر کوتاه است- همیشه قواعد خاص خودش را داشته و دارد، از قوانینی که می بینیم و لمس می کنیم گرفته تا قوانینی که ممکن است ندیده باشیم ولی مطمئنیم هستند و بالاخره یک جایی و یک جوری موفق به دیدنشان می شویم. همین است که خودمان را موظف می کنیم به رعایت قوانین زندگی و حیات. حالا اگر یک نفری، دو نفری، سه نفری و یا اکثریت مان شروع کنیم به شکستن قوانینی که می دانیم وجود دارند و بنابه دلایلی بهشان پشت پا می زنیم و بی خیالشان می شویم، همه چیز برعکس می شود. آنوقت همان قوانین حیات ایجاب می کند که طبق روشی که مردم پیش گرفته اند همه چیز پیش برود و در این بستر حقوق ضایع شود- چه اینکه ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم-و آنوقت آن بنده خدایی که سعی می کند به قوانین حقیقی-و نه جعلی که ساخته و پرداخته بیخیالی ما به قوانین حقیقی هستند- پایبند باشد دچار مشکل می شود؛ کارش پیش نمی رود، گره به کارش می افتد و زندگی اش می شود یک کلاف در هم پیچیده که پیروی از قوانین حقیقی برایش به ارمغان آورده. این می شود ابتلا! حالا طرف باید چوب پایبندی اش را بخورد و از خدا بخواهد بهش صبر بدهد که نه تنها با این شرایط کنار بیاید بلکه ایمانش هم حفظ شود و یکهو نزند و همه کاسه کوزه ها را روی سر خدا و پیر و پیغمبر خراب نکند! فکر می کنم این عصر فروبستگی که ازش حرف می زنند باید همچین شرایطی باشد!

خدا به همه مان رحم کند...

دوپینگ ارتباطی

دوست بودن و فامیل بودن دو چیز است، با مرزهایی روشن که ممکن است به هم نزدیک شوند اما به هم نمی‌ریزند. شاهد مثالش هم جمله رایج «من پیش از اینکه مادر دخترم باشم دوست او هستم»! واقعیت این است که فامیل مثل شناسنامه آدم است، اگر مدت‌ها تهِ کشو باشد یا جایی که دقیقا نمی‌دانی کجاست باز مطمئنی که هست، مال توست و هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از تو بگیرد. تو شناسنامه‌ات را می‌شناسی و او تو را به همه می‌شناساند. اصلا خاصیتش همین است ولی دوست این شکلی نیست.

هرچقدر هم که دوست، دوست جانی باشد شناسنامه آدم نمی‌شود. در عوض انتخاب دوست دست خود آدم است، برعکسِ فامیل که تو هیچ نقشی در انتخابش نداری.- منهای اقوام سببی که پیوندشان در گرو انتخاب یک نفر است فقط!- می‌توانی با هرکسی که بخواهی دوست شوی، به او نزدیک شوی و بعضی از حرف‌هایت را به او بگویی. بعضی از حرف‌ها یعنی اینکه حرف‌های دوستانه که با حرف‌های فامیلی فرق می‌کند، علتش هم برمی‌گردد به تفاوت مرزهای این دو وضعیت که آنها را به شدت از هم جدا می‌کند.

با این وجود همه ما بعضی وقت‌ها سعی می‌کنیم مرزهای این دو وضعیت را به هم نزدیک کنیم، یعنی می‌خواهیم به عواطف و ارتباطات‌مان عمق بیشتری ببخشیم. با فامیل‌مان دوستانه برخورد کنیم و به دوست‌مان مانند برادر یا خواهر محبت کنیم. خب در این صورت چه اتفاقی می افتد؟ در این صورت همه آن فامیل‌هایی که ممکن است سال تا سال سراغی ازشان نگیریم برایمان پر رنگ می‌شوند و نگرانی فامیلی که معتقدیم نتیجه ارتباط خونی است به روابط دوستانه‌مان سرایت می‌کند که از قضا اتفاق خوبی هم هست.

حال اگر شبکه‌های اجتماعی مجازی که عجیب‌ترین وسایل ارتباطی حال حاضرند را به این وضعیت اضافه کنیم چه اتفاقی می افتد؟ فالوئرهای ما نه دوستند و نه فامیل. با ورود به شبکه های اجتماعی مرز جدیدی که قابل قیاس با آن دو نیست شکل می‌گیرد که در نتیجه آن مثلث دوست- فامیل- فالوئر در زندگی ما به وجود می‌آید. در این شرایط به یک دوپینگ ارتباطی دست زده‌ایم که به طور شگفت‌آوری، گستره ارتباطی‌مان را دستخوش تغییر می‌کند. در نتیجه این دوپینگ همه آنهایی که از ما دورند به ما نزدیک می‌شوند و آنهایی که به ما نزدیکند از ما دور و مرزها به هم می‌ریزد.

دوست، فامیل، فالوئر! دوپینگ ارتباطی ما در یک تست انسانی رو می‌شود و مرزهای به هم ریخته شده نمایان می‌شوند. به گمانم بد و خوب این وضعیت را دیدگاه شخصی هرکس تعیین می‌کند ولی سوال اینجاست که مرزهای این مثلث چه شکلی است؟!

در همشهری جوان