سلبریتی علیه سلبریتی

صحبت‌های اخیرِ حامد بهداد در جشن منتقدان، حاوی نکته ظریفی بود. بهداد با تلخی و تندی می‌گوید: «این عنوان سلبریتی را از چهره ما بردارید، ما خودِ خودِ مردمیم.» در حقیقت بهداد آن شب همنوا با منتقدانی که رفتار، گفتار و افکار سلبریتی‌ها را نقد می‌کرده و می‌کنند گفت: «سلبریتی ها با مردم فاصله دارند.» لایه نهفته دیگرِ این سخن نیز به خشمِ سلبریتی‌ها از تصور مردم نسبت به خودشان بازمی‌گردد. آنها به خوبی فهمیده‌اند علی‌رغم جلوه‌گری‌های پرزرق و برقشان، چندان محبوب نیستند، مردم آنها را دوست ندارند و چه بسا از آنها خسته هم شده باشند.

جمله معروفی میانِ «سوپراستارها»، «بازیگرانِ شاخصِ» و یا «ورزشکارانِ» محبوبِ نسل‌های قبل رایج بود که بارهای بار در مصاحبه‌هاشان نیز به آن اشاره می‌کردند: «مشهور با محبوب فرق دارد!» بزرگانِ سابق همیشه محبوبیت را اولویتِ خود می‌دانستند. فارغ از بررسی میزانِ موفقیتِ آنها در کسبِ محبوبیت که مسئله این سطور نیست، سوال اساسی که باید از «سلبریتی‌های امروز» پرسید این است که به چه میزان چون بزرگانِ نسل‌های قبل این سوال را از خود پرسیده‌اید و مسیرش را دنبال کرده‌اید؟

با کمی دقت در کنش‌های مختلفِ ایشان می‌توان گفت آنچه از مقطعی به بعد به اولویتی جدی برای آنها بدل شد چیزی نبود مگر میل و عطش «دیده شدن» به هر شکل و در هر قالبی. بدون شک رسانه‌های نوظهور چون شبکه‌های اجتماعی نقشی جدی در پررنگ شدنِ این میل داشته و دارند، به آنها اضافه کنید تبِ مصرف، تبلیغات و سرمایه‌داری را؛ تبی که سلبریتی‌ها را به یک کالا در سرمایه‌داری بدل می‌کند و البته نسبت و رابطه‌ای مستقیم با رسانه‌ها و ویژگی‌های ستاره‌سازیشان دارد. (برخی نظریات جامعه‌شناسی و شهرت در این خصوص سلبریتی‌ها را کالاهای سرمایه‌داری می‌دانند که در این سطور بدانها نمی‌پردازیم.)

بازگردیم به صحبت‌های حامد بهداد. این اعترافِ صریح که قطعا به صورت ناخودآگاه بر زبان بهداد جاری شده چرا که او توجهی به نکاتِ درونی و لایه‌های اصلیِ گفتارش نداشته است، نقطه عطفی مهم برای فهم رفتار و افکار آنها و مواجهه با ایشان است. امروز ما در جایگاهی ایستاده‌ایم که اصطلاح «سلبریتی» به شمشیری علیه خودش بدل شده و بزرگترین آشکار کننده حقیقت و ماهیتِ خود است. صحبت‌های بهداد نشان داد «سلبریتی» بار روانیِ منفیِ زیادی برای منسوبان به این اصطلاح دارد. شاید بتوان چنین فضایی را زائیده همان رسانه‌هایی دانست که توانایی ستاره‌سازی دارند، رسانه با ایجاد بستری برای مواجهه مداوم مردم با کنش‌های فردی و اجتماعی سلبریتی‌ها که تمایل زیادی برای منتشر کردنشان دارند باعث شده مخاطبین بدون واسطه سبک زندگیِ عجیب و تذبذب فکری آنها را به خوبی ببینند و در درازمدت به درکی تلخ و منفی از آنها و شخصیتشان برسند.

باید به حامد بهداد گفت آنکه اصطلاح سلبریتی را منفی و تلخ کرده است خود شمائید جناب بهداد! از سوی دیگر شما خاستگاهی مردمی ندارید بلکه برخاسته از رسانه‌های تبلیغاتی و سرمایه داری هستید، پس لطفا نگوئید خودِ خودِ مردمید.  

انتشار در نسیم آنلاین

تولدِ تاریخ؛ نتیجه پیوند ناس و اسطوره

                                                                                             تاملی در مبانیِ سلیمانیِ اسوه و سلیمانیِ اسطوره

شهادت سردار سلیمانی را نمی‌توان تنها یک واقعه معمولی در قالب شهادتِ یک فرمانده ایرانی دانست، بلکه این رخداد ویژگی‌هایی داشت که عینی ترینِ آنها برقراری نسبتی پررنگ با زندگی مادی انسان‌های مختلف در نقاط مختلف کشور، منطقه و چه بسا نقاط دوردست دنیا بود. رخداد شهادت در ابتدایی‌ترین گام خود علاوه بر آشکار کردنِ بخش‌هایی از وجودِ سردار سلیمانی که تا به حال پنهان مانده بود، بخشهایی مهم از وجوهِ تاریخی یک ملت را به نمایش گذاشت.

تا پیش از این اتفاق میزان محبوبیتِ سردار سلیمانی بر کسی پوشیده نبود، به گونه‌ای که همین محبوبیت زمینه‌ساز گمانه‌هایی برای شرکت او در انتخابات ریاست جمهوری هم شده بود، اما می‌توان گفت عمق این محبوبیت و ابعاد آن با شهادت این مردِ مقاوم آشکار شد. گویی حقیقتی در پرده، به یکباره متجلی شود تا همگان به علمِ حضوری دریابند آنچه را که در درونی‌ترین لایه‌های وجودی خود فردی و جمعیشان پنهان بود. تجلیِ این حبِ جمعی در کشور زمینه‌ساز بروز نقاط عطفی خاص در تاریخ ایران گشت: نقطه عطفِ تشییع پیکر سردار شهید در مرزهای ایران و پس از آن سیلیِ تاریخی به آمریکا در خارج از مرزها که از حمایتِ جدی مردمی برخوردار بود. می‌توان گفت شهادت سردار سلیمانی مبدا حیاتِ حقیقی او در سه ساحت زندگی فردی آدم‌هایی که به او علاقه مندند، زندگی جمعیِ نفوسی که او را «اسطوره» خود می‌دانند و زندگی اجتماعی و سیاسیِ مردم و انقلاب اسلامی در درون و برون مرزهاست. سردار سلیمانی پس از رخداد شهادتش حیاتِ دیگری را آغاز کرده است، حیاتِ یک «اسطوره» در دو بسترِ ملت و فراتر از آن امت. ما زین پس با سلیمانی دیگری خواهیم زیست، نه ما که فراتر از ما تاریخ زین پس می‌تواند با این رخداد بزید. اما امکان زیستن تاریخ با «اسطوره سلیمانی» چگونه ممکن می‌شود؟

سلیمانیِ اسوه/سلیمانیِ اسطوره

من در بند پیشین سلیمانی را اسطوره نامیدم، اما او چه شاخص‌هایی دارد که می‌تواند اسطوره باشد؟ سلیمانی یادآور پهلوانان باستان ایرانی است، پاکبازی، جنگاوری، رافت و مهربانی با قوم و خشم و جنگیدن با دشمن، اخلاص و مردمداری، آرامش در سکنات و جوش و خروش در مبارزه و جنگیدن بیرون از مرزها برای حفاظت از کشور از ابعاد وجودی سلیمانی است که در بستری از تقوا و اخلاص، او را به فردی ویژه بدل کرده است. پس از شهادتِ وی بسیاری او را با پهلوانانِ شاهنامه مقایسه کردند. او در زمانه‌ای که سیاست بازی و سیاسی‌کاری، تاکید بر منافع شخصی و استفاده از منابع بیت المال از مسئولین سیاسی کشور چهره‌ای منفور و غیرقابل اعتماد ساخته است، با پرهیز از همه آنها خلا جدی جامعه ایرانی در مواجهه با حکومت و حاکمیت را پر کرد، تا نقاط امیدی در جامعه باقی بماند و امید به اصلاح جان بگیرد. همه این موارد و بالاخص پر کردن خلاهای امروز جامعه ایرانی در نسبت با مسئولین، او را به موجودی ویژه در منظر مردم بدل کرده است.

ما به سلیمانی اسوه نیاز داریم یا سلیمانی اسطوره

از سوی دیگر سلیمانی دارای شاخص‌های رفتاری است که قادر است او را به یک «اسوه» بدل کند، الگویی برای رفتارهای فردی هر ایرانی! انتشار فیلم‌های مختلف از حالات، رفتارها، تعاملات و برخوردهای مختلفش در زندگی شخصی و کاری در روزهای پس از شهادتش نشان می‌دهد که جامعه میل دارد وجوه اسوه‌گونه او را نیز پررنگ کند. تاکید بر مقولاتی چون تربیت نسل سلیمانی‌ها، فرزندان ما همگی سلیمانی‌اند و تبدیل سلیمانی به سلیمانی‌ها نیز نشان از این امر دارد. اما سوال اساسی این است: ما به سلیمانی اسوه نیاز داریم یا سلیمانی اسطوره؟ جامعه امروز ایرانی به کدام یک نیازمند است؟

در ابتدا باید بگویم اسوه به ما و جامعه «جهت» می‌دهد و اسطوره کارکرد «امیدبخشی» دارد. اسوه ترازوی سنجش رفتار افراد است، آدم‌ها با نگاه به اسوه به رفتارهای خود جهت می‌دهند و در واقع از اسوه الگو می‌گیرند. اما اسطوره برخاسته از رویاهای ذهنی، جمعی و اجتماعی یک قوم است، تجلی دردها، رنج‌ها و خوشی‌هایشان که زمینه تخلیه روانی جامعه را فراهم می‌کند و در واقع آرامش بخش است. واکنش بدیع مردم سراسر کشور به رخداد شهادت سردار سلیمانی به خوبی خلا جامعه ایرانی و نیاز جدیِ این جامعه به اسطوره را نشان داد.

نکته ویژه ای که در اسطوره سردار سلیمانی وجود دارد، جمع دو شاخصه ایرانیت و اسلامیت است. جامعه ما دارای دو بعد ایرانی و اسلامی است که همراهی این هردو می‌تواند موجب رشد جامعه شود، اما حقیقت آن است که سالهاست اسطوره ای که جمیع این دو ویژگی باشد زاده نشده است، اما سردار سلیمانی در قامت فردی که نمیانده دو بعد ایرانی-اسلامی است توانسته جمعِ میان این دو باشد و اسطوره‌ای واجد ایرانیت و اسلامیت خلق کند، نکته ای مهم که پاسخگوی نیاز جدی امروز ایران است. تشییع باشکوه سردار به خوبی این شاخصه او را به نمایش گذاشت.

اما آیا در چنین وضعیتی و با توجه به نیاز مهم ما به اسطوره، تبدیل سردار به اسوه صحیح است؟ می‌توان گفت اسوه‌های زیادی در دل انقلاب اسلامی و حتی اسلام وجود دارند، که می‌توانیم با تکیه بر آنها نیاز به اسوه را در جامعه برطرف کنیم، اما اسطوره ای اینچنین خلایی جدی است که نباید آن را نادیده بگیریم. تبدیل سردار سلیمانی از اسطوره به اسوه، موجب سرکوب نیاز جدی جامعه ایرانی به اسطوره شده و حتی کارکردهای حداکثری اسطوره را نیز حداقلی می‌کند.

نسبت ناس با اسطوره

نسبت ناس، مردم و جامعه با اسوه روشن است. آنها از اسوه الگو می‌گیرند، زندگی فردی و اجتماعی خود را بر اساس رفتارهای اسوه تنظیم می‌کنند و سعی می‌کنند از آنها یاد بگیرند، نظریات روانشناسی نسبت میان افراد، الگوها و تنظیم رفتارهای فردی و اجتماعی را به خوبی تبیین کرده اند و حتی در بستر نظریات یادگیری اجتماعی به این مقوله پرداخته اند. وقتی ما از تلاش برای تبدیل سلیمانی به سلیمانی‌ها سخن بگوئیم، در حقیقت درپی آنیم که سلیمانی را به الگویی برای رفتارهای فردی و اجتماعی آدمها بدل کنیم، در آن صورت بدیهی است که افراد مختلف مختار باشند این الگو را انتخاب کنند و یا نکنند. اما اسطوره ضمن داشتن وجوه اسوه گونه، به نوعی تجلی روح جمعی یک جامعه است، تجلی آرمانها، ایده آل‌ها و رویاهای آنها. در این صورت نسبت میان ناس، مردم و اسطوره چگونه خواهد بود؟

من از میان این واژه‌ها ناس را برمی‌گزینم. باید گفت در نسبت میان ناس و اسطوره مسئله الگوگیری در رفتارهای فردی و اجتماعی نیست، بلکه مسئله نوع ارتباطی است که ناس با اسطوره برقرار می‌کند، در حقیقت ناس نباید در پی تبدیل سلیمانی به سلیمانی‌ها باشد(چه اینکه این تبدیل و تبدل کارویژه اسوه است) بلکه باید نسبت خود را با اسطوره مشخص کند. همراهی ناس با اسطوره موجب شکل گیری فضایی می‌شود که قادر است تاریخ جدیدی خلق کند. به بیان دیگر خلوص یافتنِ ناس در پی تولد اسطوره و یکی شدن با آرمان‌ها و ایده آل‌هایی که مدتها در درونی ترین لایه‌هایش بود و در رخدادی شگرف همراه با تولد اسطوره به رویی ترین و عینی ترین بخش‌هایش رسید، قادر است به خلق تاریخ منجر شود. ما در گذشته یک بار شاهد چنین اتفاقی بودیم، در زمانه ظهور امام خمینی در قامت یک اسطوره خاص، ناس به خوبی نسبت خودش را با اسطوره تعیین کرد و پس از آن بود که انقلاب اسلامی در قامت تاریخی جدید در دل تاریخ بشر زاده شد. آیا ما امروز ظرفیت روشن کردن رابطه خود با اسطوره سردار سلیمانی را داریم تا چه بسا در دل انقلاب اسلامی تاریخی نوین متولد شود؟

آیا این رخداد و این بزنگاه تاریخی را فهم می‌کنیم؟

 

انتشار در نسیم آنلاین

مرگ اندیشه و ادبیات در باتلاق سیاست

                                                         حاشیه‌ای بر انتخاب «حدادعادل» به عنوان چهره ادبی سال

خبرِ انتخاب غلامعلی حدادِ عادل به عنوان چهره ادبی سال، در اهالی ادبیات، فرهنگ، رسانه و فعالین شبکه‌های مجازی (که معمولاً در نقشِ پیشتازانِ واکنش به موضوعات مختلف ظاهر شده و می‌شوند) واکنش خاصی در پی نداشت. (در چند روزی که از اعلام این خبر می‌گذرد، تمام واکنش‌ها به چند یادداشتِ کوتاه و پاسخ در نشستِ خبری جشنواره و نقدِ احمد شاکری به این انتخاب خلاصه شده است.) (۱) نمی‌توان این انتخاب و خبرِ آن را در ذاتِ خود بی‌اهمیت و کم‌ارزش دانست، چه اینکه انتخابِ فردی که نه تنها سال‌هاست از حوزه فعالیت‌های ادبی رخت بربسته بلکه در سالی که به‌عنوان چهره ادبی سال نیز برگزیده می‌شود، هیچ فعالیت ویژه‌ای در این حوزه نداشته است، دارای ریشه‌ها و دلایلِ بسیاری است که جای بحث و تعمیق فراوان دارد. ابتدایی‌ترین لایه قابل تأمل در این موضوع، مسئله تبعیض و بی‌توجهی به سرمایه‌های واقعیِ عرصه ادبیات است. اما چرا چنین خبری کمترین واکنش را در پی ندارد؟! آیا ما در «سکوتی» ویژه نسبت به این موضوع به سر می‌بریم؟!

  • سکوت یا بی‌تفاوتی؟!

می‌توان مواجهه افراد با موضوعات و مسائل مختلف را در دو دسته‌بندی کلان قرار داد: «واکنش منطقی عملی» و «سکوت» در مقابل «واکنش هیجانی» و «بی‌تفاوتی». دسته اول هردو وجهی از منطق و اثرگذاری مناسب را در خود دارند، فرد در حالتِ اول پس از فهمِ مناسبِ مسئله مبتنی بر منطقی خاص، شرایط، موضوع و نوعِ اثرِ مدنظر دست به واکنش منطقی و یا سکوت زده و هردو انتخابش می‌تواند به نوبه خود حدی از اثرگذاری را داشته باشد. اما در حالت دوم انتخابِ فرد بافهم دقیق (یا نسبتاً دقیق) و مناسبِ موضوع همراه نبوده و انتخابِ واکنش نیز از سر هیجان، جو، حرکتِ جمعی و یا هر چیزی به جز منطق و یا عملیاتِ معطوف به هدف و نتیجه مؤثر است. در هردو حالت دوم آنچه غلبه دارد هیجان، تخلیه انرژی و واکنشِ توده‌ای است. طبیعی است که در چنین شرایطی اگر انتخابِ فرد اثر منفی نداشته باشد، بی‌اثر خواهد بود.

تلخ‌کامانه باید گفت ما امروز در جامعه و رسانه‌ها در اکثرِ موارد با «سکوت» و یا «واکنشِ منطقی عملی» روبرو نیستیم، بلکه آنچه در مواجهه با مسائل مختلف می‌بینیم در دو دسته «بی‌تفاوتی» و «واکنش‌های هیجانی» جای می‌گیرد. با چنین مقدمه‌ای من مواجهه با موضوع انتخابِ حدادِ عادل به عنوان چهره ادبی سال را نه «سکوت» بلکه «بی‌تفاوتی» می‌دانم. گویا چنین انتخابِ عجیب و قابل تأملی برای جامعه ادبی، فرهنگی و رسانه‌ای چندان اهمیتی ندارد؛ اما چرا اتخاذِ موضع بی‌تفاوتی در چنین موضوع مهمی را شاهدیم؟! از دو منظر می‌توان به این مسئله نگریست:

یکم: این رویکرد رویِ دیگر «واکنش‌های هیجانی و فراگیر» در حوزه‌های سیاسی و اخیراً اجتماعی (در سال‌های اخیر شاهدیم برخلاف همیشه که تنها مسائل و موضوعات سیاسی به قول معروف «داغ» می‌شدند، برخی موضوعات اجتماعی نیز به همان اندازه و چه بسا بیشتر «داغ» می‌شوند و موردتوجه‌اند!) است. هرچه در آن عرصه‌ها موضوعات «موردتوجه‌تر»، «داغ‌تر»، «پرحاشیه‌تر» و «توپ‌ها پُرتر» است، در چنین موضوعاتی که در حوزه فرهنگ و اندیشه تعریف می‌شوند «عرصه خالی‌تر» و «میدان بی مبارزتر» است. توجه به اصطلاحاتی که در گیومه گذاشته‌ام به غلبه رویکردِ «جنگجویانه» و «هل من مبارزطلبانه» در چنین فضایی بازمی‌گردد. به‌بیان‌دیگر عرصه‌هایی که هنوز کمی رنگ و بوی اندیشه به خوددارند و در ابتذالِ رسانه‌ها و رسانه بازها به بازیچه‌های زندگی امروز بدل نشده‌اند، به‌جای «واکنش‌های هیجانی، فراگیر و توده‌ای» اسیرِ «بی‌تفاوتی» شده و در صحنه منازعاتِ به ظاهر مؤثر روزمره فراموش می‌شوند. غلبه چنین رویکردی (چه بی‌تفاوتی و چه واکنش‌های هیجانی) تنها به فراموشیِ حقیقیِ موضوعاتِ مهم (در حوزه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اندیشه‌ای) در جامعه منجر شده و راه هرگونه تغییر و بهبودی را صعب می‌کند.

دوم: این بی‌تفاوتی را می‌توان از منظرِ برهوتِ اندیشه و غلبه سیاست بر فرهنگ و اندیشه نیز نگریست و مورد تحلیل قرارداد. وقتی دامانِ فرهنگ (در اشکالِ مختلف سینما، داستان، نمایش، قلم، اندیشه ورزی و..) همگی آلوده به سطحی‌ترین و دم‌دستی‌ترین مسائل و نیش و کنایه‌های سیاسی است، به‌گونه‌ای که حتی نویسندگانِ جدیِ ادبیات نیز سابقه، نام و قوتِ قلمِ خود را خرجِ موضع‌گیری‌های سطحی سیاسی کرده و آثاری خلق می‌کنند در حد و اندازه‌های آثارِ ضعیفِ ادبی اما مشحون از مواضعِ کلیشه‌ای سیاسی؛ وقتی کمتر اثرِ جدیِ سینمایی تولید می‌شود و هر کارگردانی (چه بزرگ و باسابقه، چه تازه‌کار و جوان) سعی می‌کند حتی در حد یک کنایه سیاسیِ سطحی خود را منتقدی صاحب‌فکر و یا اجتماعی جلوه دهد؛ وقتی مجری‌ها، کارشناسان و برنامه‌سازان مختلف رسانه‌ای به هر شکلی گوشه‌ای از برنامه‌شان را بی‌ربط و یا با ربط به زلفِ سیاستِ سطحی گره می‌زنند و... چرا باید انتظار داشت چنین انتخابی از این فضا دور بوده و یا واکنشی مناسب در میان مخاطبان برانگیزد؟ حقیقت این است که این انتخاب نیز در دامی فرو غلتیده است که اکثرِ ابعادِ زندگیِ امروزِ ایرانی را بلعیده است، دامِ سیاست زدگی و سواری گرفتنِ سیاست از اجتماع، فرهنگ، هنر و اندیشه.

خاستگاهِ چنینِ انتخابی را می‌توان ادبیات و فرهنگِ خنثی و بی تعهدی دانست که هم از تولید اندیشه‌ای ماندگار و فاخر برای جامعه امروز درمانده است و هم نسبت به مسائلِ حقیقیِ امروزِ جامعه ایران که زیرِ انباشتی از هیجانات و مسائلِ کاذبِ بزرگ‌نمایی شده پنهان‌شده است، بی‌تفاوت است. فرهنگ و ادبیاتِ بی‌دغدغه، خنثی و جو زده امروز بدیهی است که به‌راحتی به خدمتِ سیاست و اصحابِ سیاست درآمده و به سیاستِ گذرا و میرا سواری می‌دهد. این انتخاب خروجیِ حقیقیِ ادبیات و فرهنگِ امروز است، چهره درونیِ آنچه ظاهری پرطمطراق و پرافاده دارد.

پی‌نوشت:

۱- همین واکنش‌های محدود سبب شد رحیم مخدومی دبیر جایزه قلم زرین درباره حاشیه‌های ایجاد شده بر سر انتخاب چهره ادبی سال 1398، بگوید: «پس از معرفی چهره ادبی سال، برخی انتقادها درباره آن شنیده شد که چرا به جوان‌گرایی رو نیاورده‌اید، در حالی که از آن صحبت می‌کنید؟ در پاسخ باید بگوییم ما در انتخاب آثار جشنواره، این نکته را لحاظ کرده‌ایم،‌ اما در بخش معرفی چهره سال می‌خواهیم نکوداشتی برای یک پیش کسوت داشته باشیم. کسانی که راهی را در مظلومیت و تنهایی ادبیات، در سال‌های گذشته آغاز کرده و هدایت‌گر بوده‌اند. این‌ها، در تنهایی راه را آغاز کردند‌ اما امروز پیش کسوتان این حوزه شمرده می‌شوند».
 

انتشار در نسیم آنلاین

کاپیتولاسیونِ آقازاده ها

                                                                وقتی نباید از دیالگوهای اعتراضیِ گاندو ذوق زده شد

شب گذشته بازیگرِ سریالِ گاندو اصطلاحِ جالبِ «کاپیتولاسیونِ آقازاده‌ها» را به کار برد، علاوه بر این واژه جالب حرف‌های جالب دیگری هم زد، اینکه چهل سال است از «امنیت و برهه حساسِ تاریخی حرف می‌زنیم»، «رانت و ویژه خواری چه ربطی به شرایط حساس تاریخی دارد؟»، «نمی‌شود از نزدیکان مسئولین بازخواست کرد؟!» و...! مضمون و کلماتِ این جملات بارها و بارها در کوچه و خیابان و خانه و محله و محافل دوستانه و غیردوستانه و بحث‌ها و جدل‌ها به گوشمان رسیده بنابراین می‌توان گفت حرف‌های تازه و جدیدی نیستند که جالب و هیجان‌انگیز باشند، جذابیتِ مضامین این بار نه در خودِ مفاهیم و کلمات بلکه در تریبونی است که آن‌ها را بیان کرده است، در رسانه ملی و سریال شبانه و پربیننده‌اش.

با شنیدن این جملات فکری شدم که الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ طرحِ این مضامین در رسانه ملی جای خوشحالی دارد و باید از انتقادی بودن و حریت رسانه خوشحال شد یا ماجرا بعد دیگری هم دارد؟! این روزها بسیاری از رسانه‌ها جسارتِ گاندو در طرحِ این مباحث را می‌ستایند و بساط تشویق، شادی و شعفشان به راه است، با خود گفتم من هم باید خوشحال باشم، اما راستش من خیلی خوشحال نیستم. نه اینکه گاندو بد است که اتفاقاً به تصویر کشیدنِ یکی از پرونده‌های مهمِ جاسوسی در کشور بسیار موضوع مهم، تحسین‌برانگیز و ضروری است، چه اینکه می‌تواند زمینه آشنایی بیشتر و بهترِ مخاطب با وضعیت و شرایطِ کشور را فراهم آورد. اما مسئله برای من وجه انتقادیِ سریال و برخی جملات و فضاهایی است که گاندو به تصویر می‌کشد و سوال اساسی برای من سطحِ توقع و مواجهه ما با وضعیتی است که در آن به سر می‌بریم.

بگذارید سرراست بگویم، همه حرفم این است: وقتی لایه‌های مختلف اجتماعی، مردم در سطوح مختلف و آدم‌های ریز و درشتِ این مملکت به آقازاده بازی، رانت‌خواری، ویژه خواری و زد و بندهایی که وجود دارد آگاهند، از این وضعیت ناراضی‌اند و به آن اعتراض دارند و حتی در مواجهه با آن هجو و تلخند و طنز را نیز برگزیده‌اند، گفتنِ این حرف از رسانه ملی هنر بزرگی است؟! در حقیقت سوال این است که رسانه ملی از چه منظری به حیطه بیانِ این جملات ورود کرده است؟ آیا این جملات از موضعی فعال بیان‌شده‌اند یا منفعلانه؟

فرض اول می‌تواند آگاهی بخشی رسانه ملی باشد. باید گفت این فرض رد است، چه اینکه مردم به لطفِ رسانه‌ها و شبکه‌های مجازی از مسائل بسیاری باخبرند و به لطفِ افشاگری‌هایی(که حتی قابل‌بحث‌اند و شاید چندان هم مفید نباشند) از جزئیاتِ بسیاری اتفاقات نیز اطلاع دارند.

فرض دوم را می‌توان اعتراض دانست. اگر چنین فرضی صحیح باشد باید پرسید از کی تابه‌حال جای طلبکار و بدهکار عوض‌شده است؟! رسانه‌ای که در بزنگاه‌ها نشان داده تا سرحدِ ممکن محافظه‌کار و نسبت به مردم، خواسته‌ها و علائقشان بی‌توجه است؛ به بنگاه تبلیغ بدل شده است و مروج مصرف و شیوه‌های زندگی عجیب و غریب است، در تحلیل‌های مختلف نماینده طبقه مرفه بالای شهرِ تهران خوانده می‌شود، خودش در برخی موارد جولانگاهِ رانت و آقازاده‌ها و ویژه خوارهاست، چگونه می‌تواند از موضع منتقد و یا معترض ظاهر شده و حرفی را تکرار کند که دردِ دلِ مردم است؟!

فرض سوم سوپاپِ اطمینان بودن است، من این وجه را از آن دو پررنگ‌تر می‌دانم و می‌بینم. گمانم این اتفاق در واکنش به بالا رفتنِ تولیدِ اطلاعاتِ اعتراضی و انتقادی در رسانه‌های غیررسمی و شبکه‌های اجتماعی شکل‌گرفته است. در حقیقت رسانه مطابق روشِ محافظه کار همیشگیِ خود و در حالی که باز هم از مردم و بطنِ جامعه عقب است، برای جبرانِ عقب ماندگی و جهت توجیه چهره و وجهه خود چنین دیالوگ هایی را در دهان بازیگرانش می گذارد تا کمی و فقط کمی برای خود وجهه مثبت ایجاد کند.

فرضِ چهارم فرضِ صداقت و همدلیِ رسانه با مردم و اعتراضاتشان است، یعنی رسانه نیز در مقام معترضی صادق قامت بسته است. اما سوال اساسی این است که به فرضِ پذیرشِ صداقتِ رسانه آیا ما در چنین شرایطی نیازمند تکرارِ حرفهای مردمیم؟! مردم خود می دانند در جامعه رانت و ویژه خواری وجود دارد، اما آیا نقشِ رسانه در تکرارِ آن حرفها خلاصه می شود؟ آیا رسانه پویا رسانه ای است که در اوجِ عقب ماندن از قافله مردم و رسانه های غیررسمی و شبکه های مجازی، به تکرارِ چیزهایی که بارها و بارها به گوش رسیده و تکرار شده اند بپردازد؟ آیا با این شیوه می توان به بهبود اوضاع امید بست؟ آیا تکرارِ همان حرفها گرهی از مشکلات باز می کند؟! ما امروز نیاز نداریم رسانه با سالها عقب ماندگی، چون فردی که تازه از خواب بیدار شده است، منگ و خواب زده به تکرارِ حرفهایی که از فرطِ تکرار به مرزِ کمدی و طنز رسیده اند بپردازد، ما به رسانه پویایی که در این مسیر به نقشی ویژه خودش برسد نیازمندیم، رسانه ای که با رصدِ دقیقِ وضعیت بتواند به نقاطِ کور، گره ها و مسائل دست یافته و در قامت یک رسانه توامند و پیشتاز، موضعِ اعتراض و تکرارِ جملاتِ اعتراضی را به انتقادِ سازنده همراه با راهکار برای بهبود بدل کند، نه اینکه با جملاتِ دل خنک کننده ای که بارها از زبانِ مردم شنیده شده است، در قامتِ قهرمانی پیشرو ظاهر شود.

تلخ کامانه باید بگویم اگر امروز به گفتنِ چند جمله تکراری که سالهاست در بطنِ جامعه بارها و بارها به گوش همگان رسیده‌اند دل خوش کنیم و از فرطِ ذوق زدگی کلاه از سر به هوا پرتاب کنیم و هورایی بلند سر دهیم که بالاخره رسانه حرف دلمان را زد، یقین بدانیم نه در کوتاه مدت و نه در درازمدت تغییری به وقوع نخواهد پیوست، چه اینکه شنیدنِ این حرفها از زبانِ رسانه ملی در روزگاری موجبِ ذوق زدگی بود که هیچ رسانه دیگر و تریبونی برای بیان حرفها وجود نداشت، نه امروز که هر کودکی با یک موبایل از ریزترین تا درشت ترین اخبار مطلع شده و می‌تواند به وضعیت اعتراض کند و امکان شنیده شدنِ صدایش نیز وجود دارد.

رسانه ملی امروز باید بتواند نقشِ موثری در مواجهه با این مسائل و مشکلات ایفا کند و این نقش آفرینی با تامل و تدبیرِ مسئولینش و اهتمامِ جدیِ ایشان جهت مقابله با فساد ممکن می شود. صدا که بسیار به گوش می رسد، صداهایی که ممکن است دیگر تاثیر چندانی نیز نداشته باشند، ما امروز محتاجِ عملیم.

 

انتشار در نسیم آنلاین

آبگوشت خوری بر سفره سیاست

کنکاشی در عکس اخیرِ رائفی پور، جبرائیلی و یامین پور

سوم: می خواهم از آخرِ ماجرا شروع کنم، از دو اصطلاحِ «خرحزب الهی» و «سگ سکولار» که در پیِ تصویرِ «آبگوشت خورانِ» «یامین پور»، «رائفی پور» و «جبرائیلی» توسط «مشهورترین» عضوِ آن جمع منتشر شد. چرا رائفی‌پور اینگونه برآشفت و حتی کار را به خط و نشان کشی و پختن آشی با یک وجب روغن نیز کشاند؟! وجه عمیق ترِ این سوال بدین شکل است: آیا رائفی‌پور واقعا برآشفت و ما با «های نفس‌کش طلبی» روبروئیم؟!

هر فردِ آشنا با «بحرانِ سیاست زدگی» در فضای جامعه ایران می تواند آثار و نتایجِ انتشار عکسی مشترک از این سه چهره در فضای مجازی را پیش بینی کند. سادگی است اگر این تصویر را تصویری معمولی بدانیم و یا تصور کنیم آن سه تن هیچ قصدی از انتشار عکس نداشته، در نتیجه انتظارِ واکنش از میان لایه های مختلف مردم و فعالان رسانه ای نیز نداشته‌اند و به همین دلیل یکی از آن سه تن اینگونه برآشفته است که این عکس تصویر معمولیِ یک گپ و گفتِ دوستانه بوده و حالا که اینطور است آشی برایتان می پزم که فلان! پس نمی توان برآشفتنِ رائفی پور و فحاشی اش را برآشفتنِ واقعی دانست، چه اینکه واکنش به چنین عکسی در فضای امروزِ ایران بدیهی‌ترین اتفاقِ ممکن بوده و هست. من اصطلاحات و واکنشِ رائفی پور را در بسترِ «قدرت» تفسیر و تعبیر می کنم!

او که از چهره های حامیِ انقلاب اسلامی است سالها در قالب سخنرانی با بدنه مردم در معمولیترین لایه های اجتماعی ارتباط داشت، به زبانِ آنها و در میانِ آنها سخن گفت، در محلات، مساجد و حسینیه‌ها! مسائلِ مورد نظرش را با ادبیاتی همه فهم و نزدیک به کوچه بازار مطرح کرد و در سال‌های گذشته با مداومت بر برنامه‌ها و رویکردش به مخاطبانی گسترده دست یافت به گونه ای که امروز می توان او را مقبولِ طیف وسیعی از مردمِ که ارتباط چندانی با جامعه نخبگانیِ انقلابی و غیرانقلابی ندارند دانست. با اینحال نه تنها در تمام دوران فعالیتش از سوی چهره‌ها، محافل، تریبون‌ها و رسانه‌های رسمیِ انقلابیون، چپ و راست به رسمیت شناخته نشد، بلکه همواره با زبانِ طعن و تحقیر آنها مواجه شد. رائفی‌پور این شیوه برخورد با خود را نیز به فرصتی برای خود، دیدگاه‌ها و جایگاهش بدل کرده و همواره بر فاصله میان خود و چهره‌های رسمیِ چپ و راست و انقلابیون تاکید کرد و در حاشیه ای پررنگ تر از متنِ فعالیت فرهنگیِ انقلابی باقی ماند. تا اینکه مدتی پیش با حضور در برنامه جهان آرا برای اولین بار در یکی از تریبون های رسمی روبروی یکی از چهره های رسمیِ اصولگرا که وجهه ای انقلابی دارد حاضر شد. پس از آن تاکید بر ظرفیتِ ویژه رائفی پور در ارتباط گسترده با لایه های مختلف مردم آغاز شد و او به حلقه های رسمی نزدیکتر شد. عکس چند روزِ پیش و یادداشتِ جبرائیلی ورودِ قطعیِ رائفی پور به حلقه‌های رسمیِ جریاناتی که همواره از آنها تبری می‌جست (حتی در بیوی توئیتر خود بر فاصله بر جریاناتِ چپ و راست تاکید می کند!) و آنها نیز همواره از او دوری می‌جستند را به نمایش گذاشت، رائفی پور بالاخره از حاشیه به متنِ جریانات وارد شد و با آن تصویرِ آبگوشتی و توئیتِ پس از آن با اصطلاحاتی فحاشانه تنها فریادِ ناشی از «قدرت» و «مستیِ ناشی از این پیوند» را با مردم به اشتراک گذاشت. آن توئیت نه خشم و برآشفتگی از واکنش ها، که اتفاقا شادی ناشی از پیوستن به جریانات رسمی برای رسیدن به متنِ قدرت است. او بالاخره به رسمیت شناخته شد، رسمیتی که می تواند برایش منبع قدرت باشد، همین نکته می تواند زمینه بدمستی نهفته در توئیت آخرش باشد.

آیا طرفداران و هوادارانِ خشمگین و مسحور شده رائفی پور که در نتیجه آموزه های استادشان همه را دشمن و دشمن را همه غیر از خود می‌دانند و آماده هرگونه حمله شدید و فحاشی به منتقدینِ استادشان هستند، توانِ درکِ هضم شدنِ استادشان در حلقه های رسمیِ فرهنگ، سیاست و قدرت که تاکنون معترض جدیشان بوده (ساحتِ معترض و منتقد را جدا می دانم و فریادهای خشمگین، افشاگرانه و تندِ غیرِ عملیِ بدون راهکار و اندیشه را نه منتقدانه و موثر بلکه معترضانه و با تاثیرِ محدود و بیشتر منفی می دانم!) را دارند و قادرند فحاشیِ اینبارِ او را متاثر از قدرتی که به سمتش روانه شده است بدانند و نه چون فحاشی‌ها و حملاتِ دیگرش، ناشی از حاشیه‌نشینیِ خشم آلودِ سالهای گذشته‌اش؟!

دوم: تصویرِ آبگوشت خورانِ در ظاهر معمولی این سه تن، مرا به فرودگاهِ مهرآباد در سالِ 1396 برد، آنجا که امیرحسینِ مقصودلو معروف به امیر تتلو با ابراهیم رئیسی کاندیدای اصولگرا دیدار کرد تا اتفاقاتِ جدیدی در این جریان رخ دهد. نه اینکه رائفی پور تتلو باشد، چه اینکه خاستگاه و هوادارنِ این دو کاملا با هم متفاوت است، مسئله این نیست. مسئله «فُرمولی» است که گویا قرار است به «فُرمول» و «مدلی» ثابت برای بقای جریاناتِ سیاسی بدل شود، مسئله تکیه بر «هیجان» و «هواداری» برای ایجاد محبوبیت و مشروعیت و حیاتِ جریاناتِ سیاسی است. (همان اتفاقی که برای جریانِ دیگر سیاسی کشور نیز رخ داده و همواره در ادوارِ مختلف بر آن تکیه کرده اند!) در حقیقت جریانات سیاسی، اصولگرایی و نواصولگرایی (در این یادداشت ما را با دیگر جریانِ سیاسی کشور کاری نیست!) از خلقِ کلمه برای ارتباط با لایه های مختلف مردم عاجز و ناتوان بوده و هستند و به همین دلیل سرِ بزنگاه‌های سیاسی به ناچار به ظرفیت های شکل گرفته توسط افرادِ مختلف، حتی کسانی که روزی با آنها مخالف بوده اند، پناه میبرند تا با سوار شدن بر موجِ آنها بتوانند چند روزی به حیاتِ خود ادامه دهند. اما آیا میتوان جریانی بدون برنامه و فاقدِ توان برای برقراری ارتباط با مردم را جریانی انقلابی دانست که با برنامه و هدفمند به عرصه سیاسی و فرهنگی ورود کرده و می‌کند؟! آیا صرفا از همراهی با افرادی که ظرفیتی اجتماعی دارند و در سالهای گذشته هویتِ خود را در نفیِ بدونِ برنامه، غیرعلمی و هیجانیِ همه وضعیتها، شرایط و اشخاصِ موجود به دست آوردهاند می توان، با ژستِ دغدغهمندی به سراغ مردم و جلبِ رای ایشان رفت؟!

اول: این تصویر روی دیگر برنامه‌های عصرِجدید و برنده شو و سیاست گذاری جریاناتِ اصولگرا (که سعی دارند خود را انقلابی بنامند و بنمایند) در رسانه های مختلف است. جریانات مختلف سیاسی(که از بردنِ نام انقلابی برایشان ابا دارم) تا به حال نتوانسته اند زبان و کلماتِ خود را برای ارتباط با مردم خلق کنند، در نتیجه در بزنگاههایی اینچنین برای چند روزی حیاتِ بیشتر دست به تنفس مصنوعی می زنند، شوک درمانی می کنند تا جسدِ رو به احتضارِ خود را برای مدتی دیگر زنده نگه دارند. حال آنکه بقا در میان مردم و در جریانِ انقلاب به تفکری عمیق، برنامه ریزی طولانی مدت و خلقِ کلماتی مبتنی بر زبان، فکر و اندیشه قوم نیاز دارد. نمی توان با اعمالِ هیجانی، به دور از عقلانیت و غیرصادقانه به حیات در میان مردم امیدوار بود. تفکرِ انقلابی با هیچ کدام از این جریانات و اعمالی اینچنین نسبتی ندارد، اعمالی که عطف به کسبِ کرسی های قدرت در مجلس و یا تلاش برای ورود به پاستور معنا مییابند، حال آنکه دستیابی به چنین جایگاه‌هایی اگر بدور از تعقلِ دقیق و برنامه ریزی سامان‌مند، انقلابی و بومی باشد نمی‌تواند انقلابی‌گری نامیده شود بلکه تلاش برای بقای جریاناتِ فاسد قدرت و ثروت با مکانیسم‌های هیجانی و مقطعی و مبتنی بر فریبِ مردم و بازی با احساسات آنهاست.

این تصویر، یک وجه دیگر از حاقِ اتفاقاتِ فرهنگی و سیاسی در کشور است، وجه سیاسی برنامه عصرِ جدید و عصرجدیدها. وجهی که نمایانگرِ معامله و همراهی میان دو طیف است، طیفِ حاشیه نشینِ فرهنگی که انقلابی مینامندش و جریانات و حلقه‌های رسمیِ فرهنگی که در پی ورود به راس هرم قدرت است، بدون هیچگونه برنامه و اندیشه دقیق، مشخص و متفاوت از وضعیتِ فعلی و مبتنی بر هیجان، احساسات و لذتِ آنیِ مخاطب و پیاده نظامِ سیاسی. این تصویرِ روی دیگر برنامه ریزی برای سرگرمی در حوزه فرهنگ است، سرگرمیِ سیاسی برای روزهایی که مردم از وعده و کلمه خسته اند.

انتشار در نسیم آنلاین

تاملی در خاستگاهِ فراخوانِ انتخاباتیِ قالیباف

                                                                                           فراخوانِ امتناع در شمایل امکان

با دیدنِ فراخوانِ محمدباقرِ قالیباف در خصوص ورود جوانان به عرصه انتخاباتِ مجلس، تنها یک سوال به ذهنم خطور کرد: «چرا قالیباف چنین فراخوانی صادر کرده است؟!» یا «خاستگاهِ ذهنی-عملیاتیِ فراخوانِ قالیباف چیست؟!»

یکم: انسان، تحول، رشد و دوباره انسان

می خواهم از نکته ای بدیهی شروع کنم: مناسبات و تعاملاتِ انسانی از تحول پذیرترین و پویاترین مناسباتِ خلقتند، این ویژگی نیز در گرو حضور فعالِ انسانها در عرصه های گوناگون است. اگر بخواهیم از پایه ای ترین عللِ تفاوت در وضعیتِ زیستِ فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، علمی و... جوامع و مجموعه های مختلف سخن بگوییم، بدون شک همین نکته بدیهی در صدر آن علل قرار می گیرد. در واقع برخی جوامع این نکته بدیهی را فراموش می کنند و برخی آنرا به پایه برنامه ریزی های خود بدل می کنند. (این یادداشت به علل فراموشی و یا توجه به این نکته نمی پردازد!) برخی با ایجاد عرصه ای گشوده به زمینه سازی برای حضور بیشتر و موثرترِ افراد می پردازند و برخی بی توجه به چنین ظرفیتی، تنها به افرادِ موجود دلخوش می کنند، خروجی این دو نوع نگاه دو وضعیتِ متفاوت است. اما باید گفت شرطِ تحول که می تواند مقدمه ای برای تعالی و رشد باشد، حضورِ فعال، پویا و قدرتمند انسانهای مختلف با توانایی های مختلف است و عرصه سیاسی نیز نمی تواند از این نیاز مبرا باشد.

دوم: انسداد، انسان و دوباره انسداد

حضورِ فعال انسانها در عرصه های مختلفِ سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و... مستلزمِ بسته و محدود نبودن این عرصه هاست. محدود شدنِ عرصه و مجموعه آن را به یک کلونی با ورودی و خروجی مشخص بدل می کند؛ وقتی مجموعه و عرصه به حضورِ عده ای محدود و معدود بسنده کند، قدرتِ نهفته در ظرفیت های گسترده انسانی، محدود شده و تحول نیز کنترل می شود، چه اینکه همه راهها به ذهن، تجربه و ایده های همان عده محدود ختم می شود. این در حالی است که جامعه انسانی با تناسل، تولد و افزایشِ جمعیت و از سوی دیگر با تکیه بر تولیدِ فکر و اندیشه در لایه های مختلف به صورت پیوسته در حال تغییر و تکامل است و با چه ضمانتی می توان مدعی شد با تکیه بر افکار، ایده ها و تجربه های معدودِ افرادِ حاضر در کلونی های بسته بتوان برای شرایطِ جدید برنامه ای موثر داشت؟! تصورِ نتایجِ تصمیم گیری ها و برنامه ریزی های کلونی ها چندان سخت نیست؛ «فاجعه» نام گزافی برای این نتایج است؟!

سوم: کلونی ها و انرژی متراکم مردم

سیاستِ ایران در چنبره کلونی هاست، مردم و جامعه نیز مدتهاست به این مهم پی برده اند. تاکسی ها، پیام های شبکه های مجازی، آرایشگاههای زنانه، وقتِ خرید و چانه زدن با فروشنده، بحث های جدی و نیمه جدی دوآتشه جوانان و میانسالها، محافل خانوادگی و... بحثِ سیاسی را به حلقه های قدرت و ثروتی که تشتشان از بام افتاده گره می زنند، حتی پای این مباحث به صورت کنایه به سریالهای تلویزیونی نیز کشیده شده است. تمام این نشانه ها را می توان به مثابه گازهایی دانست که پیش از فورانِ آتشفشان بالای کوههای آتشفشانی مشاهده می شوند. انرژیِ متراکمِ مردم و بالاخص نسلِ جوان در انتقادِ جدی از وضعیتِ مدیریت، سیاست و تمرکز عده ای معدود در عرصه سیاست، پتانسیلی است که در صورت جهت گیریِ صحیح می تواند زمینه سازِ تغییراتِ جدی شود. این انرژیِ متراکم با تاکیدات رهبری بر لزوم تکیه بر جوانان در حوزه های مختلف، آماده فوران است و بدون شک با فورانِ آن اتفاقاتی مهم در حوزه های سیاسی به وقوع خواهد پیوست. اتفاقاتی که برای برخی تلخ و برای برخی شیرین است.

سوم: فراخوان، تحول، انسداد و دوباره فراخوان

فراخوانِ قالیباف حاویِ چند نکته جدی و مهم بود:

  1. کلونی ها در قدرتند
  2. شکست کلونی ها در مدیریت جامعه
  3. ضرورتِ تغییر و کنار رفتنِ چهره های تکراری و قدیمی و به میان آمدنِ نسلِ جدید
  4. تغییرِ کنترل شده:

سه نکته پیش واضح و آشکارند، اما مهمترین بخشِ این فراخوان را باید در این بعد مهم جست. بعدی حاویِ تلاش برای اعمالِ تغییراتی کنترل شده در بدنه سیاسی و مدیریت کشور با محوریتِ چهره هایی که خود سالها مصدرِ امور بودند. قالیباف از زمانِ صدور بیانیه نواصولگرایی خط مشی جدید خود را میدان دادن به چهره های جوان معرفی کرد، او سعی کرد در موقعیتی متفاوت از همتایانِ خود، با مردم و بدنه جامعه همراهی کرده و خود را پلی برای ورود جوانان به عرصه سیاست نمایش دهد. اما آیا به واقع اینچنین است؟! آیا قالیباف پلی برای ورود جوانان به عرصه مدیریت کشور است یا او با هوشمندی انرژی موجود در جامعه را شناسایی کرده و قصد مصادره کردن آن را دارد؟ می توان گفت چنین بیانیه ها و فراخوان هایی تنها به معنای تلاش برای مدیریتِ انرژیِ شکل گرفته در لایه های مختلف مردمی جهتِ اعمال تغییراتِ جدی در جامعه است. مدیریت انرژی های شکل گرفته به بازتولید کلونی ها با محوریتِ افراد فعلی و کسانی که مورد تائید ایشانند منجر می شود، در نتیجه تفکر فعلی برای اداره کشور همچنان در راس باقی می ماند. شکلِ دیگرِ بیانیه قالیباف در اتاق های سری با تلاش چهره های سیاسیِ دیگر  برای شناسایی افرادِ تازه نفس برای تزریق به بدنه مدیریتی کشور و حتی مجلس دیده می شود. همه این گامها با اطلاع از انرژی انتقادی در بدنه جامعه در پی مصادره این انرژی به نفعِ حلقه های مدیریتی خویش اند، مسئله ای که نمی توان از آن چشم پوشی کرد. در نتیجه این اتفاقات تغییر و تحولی در پوسته شکل گرفته ولی روح و مغزِ عرصه های سیاسی همچنان در چنبره حلقه های بسته باقی می مانند.

چهارم: فراخوانِ امتناع

ثبت نام در سایتِ پیشنهادی قالیباف برای شرکت در انتخابات مجلس، پرده ای دیگر از عرصه مضحک و مبتذل امروزِ سیاست کشور است. سوالاتی معمولی حول این پرده وجود دارد:

  • چرا عده ای باید ملاک و شاخص برای حضور در انتخابات اعلام کنند؟
  • به واقع تمام درخواست ها بررسی می شود و از میان آنها گزینش می شود؟
  • با چه ضمانتی می توان مطمئن بود حلقه مشخصی از افرادِ نزدیک خروجیِ این ثبت نام ها نباشند؟!
  • چه سازوکاری در فضاهای مدیریت کشور وجود دارد و مدیران و سیاستمدارانِ ما چگونه می اندیشند که روندی ضروری و طبیعی که لازمه پیشرفت و تعالیِ یک کشور است را با منت به جامعه می بخشند، توگویی مسئولیت ملک طلق ایشان بوده و هست و اکنون در فضایی خیرخواهانه قصد بخشیدن آن به جوانان را دارند؟
  •  مگر ورود جوانان به عرصه مدیریت کشور باید سازوکاری مورد تائید و تاکید مسئولینِ پیشین داشته باشد؟
  • مگر استفاده از پتانسیلهای افرادی که قصدِ خدمت به این مرزوبوم را دارند نیازمند تائیدیه گرفتن از کسانی است که سالهاست بر عرصه های مختلف مدیریت می کنند؟!

اما سوالات و نکاتی جدی نیز در این میان وجود دارد که مهمترین آنها غیرممکن یا ممکن بودن ورود جوانان به عرصه در چنین فضایی است. پاسخ صریح عدم امکان است، باید گفت فراخوان قالیباف نشانه ای است جدی بر عدم امکانِ ورود حقیقیِ جوانان به عرصه سیاسی کشور و نمایشی بیش جهت در قدرت ماندن حلقه های فعلی نیست. این فراخوان اهتمامی جدی نیست، بلکه تنها مجموعه کلماتی است برای بازی با اذهان، سرگرمی و انعکاس در رسانه سرگرمی سازی که مهم ترین وسیله بازی های اخیر سیاسی است.

ریشه فکریِ این رویکرد بی میلی به حضور جوانان و محال بودن جوانگرایی بازمی گردد در غیراینصورت چه نیازی به فراخوان صادر کردن برای بدیهی ترین امرِ انسانی؟!

 

انتشار در نسیم آنلاین