رگ‌های پرخون یک روایت

تاملی بر عکس روایی «حوض خون»

«حوض خون» روایتی عکاسانه است. کلمات در کنار هم به پیکسل‌های یک عکس رنگی می‌مانند که مجموعشان عکسی از شصت و دو زن در یک محیط به ما می‌دهد.  دست‌های زن‌ها مشغول به کارند، نگاهشان به تشت‌ها و ملافه‌ها دوخته شده است و بدن‌ها در اتاقی سیمانی که یک حوض بزرگ پر از آب وسط آن دیده می‌شود کنار هم نشسته‌اند. عناصر، شخصیت‌ها و ماجراهای روایت رختشویخانه‌ای در قلب جنگ، عکسی پر از جزئیات از محیطی جان گرفته با حضور زنان معمولی در بستری خونین به دست می‌دهد. عکسی فراتر از زمان و مکان که بخش اعظم ابعاد و جزئیاتش با عناصری که به چشم نمی‌آیند و محسوس نیستند شکل گرفته است، عناصری نامرئی اما حاضر و زنده در عکس.

معمولا عکس‌ها دو وجه دارند، وجه دیدنی و وجه نادیدنی؛ وجه حاضر و وجه غایب. وجه دیدنی همانی است که در عکس ثبت است، عکس ثبت می‌شود چون دوربین از چشمِ کسی که پشتش نشسته‌ است چیزی را می‌بیند. وجه نادیدنی یا غایب هم همان چیزی است که ما نمی‌بینیم و کسانی چون برجر معتقدند تثبیت پدیداری آنچه غایب است علت به وجود آمدن تصاویر است. اما در عکس «حوض خون» همه چیز حاضر است، تلفیقی از عناصر دیدنی حاضر و عناصر نادیدنی و نامرئی حاضر که ماحصل آن تصویری است با جزئیات فراوان.

 

ما شاهد در کنار هم نشستن زنانی هستیم که همگی به یک کار مشابه مشغول‌اند و نگاه‌هایشان به یک سوست، اتاق سیمانی که فاقد معماری خاص و عناصر تمایزبخش است، باعث می‌شود تمایزگذاری میان زنان سخت شده و همه آنها در محیط، یکسان و شبیه به نظر برسند؛ بدون هیچ تفاوتی، گویی یک نفر تکثیر شده باشد. وجه دیدنی عکس همین است، وجهی ملموس، قابل مشاهده و حاضر که به نظر کسالت‌بار و بی‌معنی است. این زن‌ها آنجا چه می‌کنند؟ این اتاقک کجاست؟ در کدام نقطه زمین و زمان؟

پاسخ در وجه دیگر عکس است، وجه نامرئی و نادیدنی. هنر «حوض خون»، حاضر کردن وجوه نامرئی عکس است، وجوهی که با حضورشان عکس را از تصویری کسالت‌بار و یکدست به تصویری متکثر، پر از تفاوت و تمایزات جزئی بدل می‌کنند. ترکیب تمایزات جزئی، عکس را زنده و پرشور می‌کند تا از قبل روحی که در آن دمیده می‌شود، یکسان‌انگاری وجوه دیدنی عکس شکسته شود. رویاها، نگرانی‌ها، ترس‌ها، امیدها، انگیزه‌ها، انتظارها، دلشوره‌ها، دعاها و… همگی در عین نامرئی و نادیدنی بودن، به عینی‌ترین و ملموس‌ترین وجوه عکس بدل می‌شوند تا تمایزات قوام‌بخش «حوض خون» را شکل دهند؛ حسانی‌ترین، نافذترین و حیات‌بخش‌ترین وجوهی که می‌توان در این عکس روایی یافت.

این عناصر نامرئی، عمل مشابه و یکسان زنان در محیطی بسته و فاقد جزئیات و تمایز را به اعمالی متفاوت و متنوع بدل می‌کند. ظاهر یکسانِ عمل «رختشویی» در نسبت با زنان و وجوه نامرئی وجود و عملکردشان به «رختشویی‌ها» بدل می‌شود. حالا دیگر هر زن به یک کار مشغول است، هر زن در حال انجام یک عمل متفاوت و ویژه خود است، جهان هر زن به گونه‌ای خاص خود در آن محیط بسته خلق می‌شود و محیط سیمانی بدل به جهانی می‌شود که هر زن خودش را عطف به آن تعریف می‌کند و در مسیر آن حرکت می‌کند. عکس ظاهرا بسته به جهانی گسترده و وسیع با ابعادی متنوع بدل می‌شود، عناصر نامرئی حاضر غالب می‌شوند و عناصر مرئی حاضر را به دنبال خود می‌کشند. عکس جان می‌گیرد.

جذاب‌ترین بخش عکس اما به نسبت ما با آن بازمی‌گردد. دوربین به طرز عجیبی قادر است بوی تند وایتکس و خونابه دم کرده در اتاقک نمور را به ما منتقل کند، تو گویی همانجا نشسته باشیم، عبور کرده از مرز زمان و مکان. کمتر پیش می‌آید عکسی موقعیت بیننده را تغییر دهد و او را به جزئی از تصویر بدل کند، اما «حوض خون» از پس چنین کاری برمی‌آید. گاه ما به عنوان بیننده در عکس حاضر می‌شویم، بوها را استشمام می‌کنیم و با دیدن تکه گوشتی کنده شده از یک تن، چشم‌ها را می‎‌بندیم، به خود نهیب می‌زنیم که این خون، خونِ سرباز وطن است، پس از بویش فرار نکن و خو کن به بویناکی محیط بسته و نمور رختشویخانه؛ خو می‌کنیم، درست مثل زنانی که در تصویر نشسته‌اند.

عکسی که تماشا می‌کنیم از رختشویخانه گرفته شده است یا از زنان؟ پاسخ دقیقی برای این سوال وجود ندارد، چرا که آنها با یکدیگر درآمیخته‌اند. رختشویخانه را زنان متولد کرده‌اند، قدرت زایندگی، حیات‌بخشی و امید زنان است که آن اتاقک سیمانی را به وجود آورده است. آن اتاقک سیمانی به تدریج و با استنشاق نفس زنان به موجودی زنده بدل شد و با زنان زیست، به گونه‌ای که بعد از سال‌ها رد پای زنده‌اش حتی در خواب‌های زنان دیده می‌شود. آن دو در بده‌بستانی ویژه یکدیگر را جهت و معنا داده‌اند، بده بستانی که در عکس دیده می‌شود.

می‌توان پرسید این عکس تکان‌دهنده را چه کسی خلق کرده است؟ ثبت و ضبط عکس روایی را می‌توان به عکاس و یا جمع کننده روایت‌ها و نویسنده نسبت داد، اما خلق این تصویر باز هم در گرو تنفس و حیات زنان و درآمیزی‌شان با رختشویخانه است. این آنها هستند که کارشان را کرده‌اند تا بعدها دوربینی با نزدیک شدن به ایشان بتواند تصویرشان را به خودش نسبت بدهد، اما واقعیت این است که خالق عکاس و نویسنده و خوانندگان و بینندگان عکس روایی هم خود زنان رختشویخانه‌اند.

نباید فراموش کرد رختشویخانه نسبتی ویژه با زمان و مکان دارد. «او» در گذشته در یک جغرافیای مشخص در دل اندیمشک متولد شده است، اما جغرافیای مکانی و زمانی هیچ‌گاه نتوانست زندگی‌اش را تحت‌شعاع قرار دهد، رختشویخانه بعد از پایان جنگ در زمانی فراتر از زمان معمول و فارغ از مکان و جغرافیا دوباره متولد شد، در قالبی فراتر از یک ساختمان سیمانی، قالبی حیات گرفته از نفس انسانی چند زن. حالا دیگر نمی‌توان آن اتاقک سیمانی را یک ساختمان معمولی دانست، چون دیگر ساختمانی معمولی نیست که با تخریب و یا تغییر کارویژه ماهیتش تغییر کند، بلکه محیطی است با هویت مشخص که عناصر وجودی‌ زنان متفاوتی را به خود دیده است و با آنها درآمیخته است؛ رختشویخانه‌ای زنانه در دل تاریخ یک کشور.

 

انتشار در واو

دوربرگردان

چرا ادعای عبور از دوقطبی خانه‌داری-اشتغال ادعایی سست است؟

طرح مباحث انتزاعی در دل دوقطبی اشتغال-خانه‌داری و پافشاری بر ادعای ارائه مدل برای زیست اجتماعی زنان فارغ از دوقطبی معروف، عمده مباحثِ به ظاهر نظری در این میدان را به دامن فردی‌نگری و فردی‌نگاری افراطی افکنده و حوزه نظری زنان را به حوزه‌ای غیراجتماعی، غیرسیاسی و غیرمسئولانه بدل کرده است. دلائلم برای این ادعا کدام‌اند؟! آنچه نباید فراموش کرد نسبت میان نظریه و تجربیات زیسته زنان برای صورتبندی دقیق‌تر مباحث این حوزه است، به نحوی که حتی برخی متفکرین، نظریات مکاتب فمینیستی را استقرایی می‌دانند. فارغ از این شاهد، خودِ عناوین مورد بحث در ایده‌های کنشگران فعلی این حوزه، همگی در نسبت با میدان و تجربیات زنان واجدِ معنا می‌شوند. کمی دقت به استدلال‌های مربوطه نشان می‌دهد، دلائل انضمامی، عطف به میدان و عینی در خصوص معایب اشتغال زنان برای تقویت نگاه منفی به مقوله اشتغال و نسبتی که با خانواده، سرمایه‌داری و اجتماع دارد به وفور دیده می‌شود.

عمده این استدلال‌ها که مبتنی بر تجربه زیسته زنان غربی(به عنوان نماد یک طیف از زنان) توسط نظریه‌پردازان و کنشگران طیف‌های مختلف فمینیستی در نقاط مختلف دنیا خلق شده و توسط خود ایشان مورد بحث و بررسی قرار گرفته است، در دل این دوقطبی در کشور ما نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد. مسائلی چون مورد استفاده قرار گرفتن زنان توسط سرمایه‌داری، قرار گرفتن زنان در موقعیت پیچ و مهره بقای سرمایه‌داری، خدمت‌رسانی زنان به نظام مردسالار در موقعیتهایی که این نظام برای آنها تعریف کرده است و... برخی استدلالهای این طیف‌اند.

نکته مهم این است که اشتغال زنان به عنوان یک پدیده اجتماعی در کنار معایب مختلفی که داشته و دارد، مزایایی نیز داشته و دارد، مزایایی در نسبت با اجتماع و خود زنان. اما استدلال‌هایی که از مزایای اشتغال زنان و یا حتی مزایای دستیابی زنان به مناصب بالای مدیریتی، سیاسی، اجتماعی سخن می‌گویند، در موقعیت حذف و طرد قرار گرفته و نادیده گرفته می‌شوند.

از سوی دیگر و در کنار طرح مثال‌های عینی و انضمامی همراه با آمار و ارقام برای اثبات مضرات اشتغال زنان و حذف مثال‌های عینی مربوط به مزایای اشتغال ایشان، مفهوم خانه‌داری بدون طرح مثال‌های عینی و انضمامی و تنها مبتنی بر مباحثی کلی ارائه و صورتبندی می‌شود. نکته قابل تامل اینکه در این دست مباحث خانه‌داری تنها در نسبت با تربیت فرزند و نقش مادری و همسری زنان دیده می‌شود و حضوری تمام‌وقت در خانه برای تربیت نسل. با غلبه رویکرد تربیت فرزند، مادری و همسری بر فهم از خانه‌داری، وجوه اجتماعی این مقوله، تاثیرات سیاسی، فرهنگی آن و همچنین معایب و مزایای واقعی این مقوله دیگر مورد بحث و بررسی قرار نمی‌گیرد.

سکوت در بررسی جدی و عینی خانه‌داری در کنار حدف مزایای اشتغال و برجسته‌سازی معایب اشتغال زنان، ادعای عبور از دوقطبی زن خانه‌دار-زن شاغل را به ادعایی سست تبدیل کرده و این عبور را به یک دوربرگردان بدل می‌کند، دوربرگردانی برای تثبیت ایده زن سنتی خانه‌نشین، زنی که کمترین نسبتی با تصویری که انقلاب اسلامی از زن ایده‌آل خود ارائه داده است ندارد. آنچه نباید فراموش کرد، مشاهده و مطالعه تجربه زیسته زن ایرانی در طول تاریخ و در سالهای آغازین انقلاب است. در یادداشت بعد به تفصیل به این موضوع خواهم پرداخت.

شخصی، سیاسی است

 امروز مریم اردبیلی با حکم زاکانی شهردار تهران مشاور امور بانوان شهرداری شد. او نه تنها مادر است، بلکه تعداد فرزندانش نیز بالاست(پنج فرزند)، اما این وضعیت مانع از تحصیلات عالیه او در دو رشته(پزشکی، دکتری آینده‌پژوهی) و سپس فعالیت‌های اجتماعی-فرهنگی و سیاسی‌اش نشد. همه این موارد که در ظاهر انتخاب‌هایی شخصی‌اند «تصویر» یک زن «موفق» و «الگو» را به ذهن متبادر می‌کند.

نسبت میان سه واژه «تصویر»، «موفق» و «الگو» و قرار گرفتن آنها در جمله قبل در کنار نام یک زن، که به شکل‌گیری معنایی ویژه منجر شده است، ما را با گفتمانی مشخص که این واژه‌ها را در دل خود به عناصری مهم جهت بقای خود بدل کرده است روبرو می‌کند. این گفتمان در تقاطع سیاست و زنان شکل گرفته و با تکیه بر توان رسانه‌های رسمی و استفاده از ظرفیت زنانی نزدیک به مرکز و قدرت رسمی خود را ترویج می‌کند. در این نقطه انتخاب‌های شخصی یک زن در بستری دیگر به کار گرفته می‌شوند.

مریم اردبیلی به عنوان شخصی نزدیک به مرکز و قدرت رسمی، با تکیه بر انتخاب‌های شخصی‌اش که بی‌نسبت با موقعیت‌ فردی و خانوادگی‌اش نبوده و نیستند، در بده‌بستانی نانوشته قادر است در موقعیت‌های مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی حاضر شده و فرصت‌هایی بیشتر از دیگر زنان برای فعالیت به دست بیاورد؛ در مقابل گفتمان رسمی نیز زندگی شخصی او را به عنوان وضعیتی ایده‌آل، الگو و تراز به جامعه زنان معرفی می‌کند تا در معامله‌ای پایاپای هردو بقای یکدیگر در مسیر پیش رویشان را تضمین کنند.

در چنین وضعیتی کسی از چگونگی مدیریت زندگی شخصی زن الگو-موفق در کنار زندگی اجتماعی-سیاسی و فرهنگی‌اش نمی‌پرسد، چرا که این گفتمان با قدرت رسانه‌ای خود این مسیر را، مسیری طبیعی و البته مهم جلوه داده است و اگر زنی نتواند اینگونه باشد، باید علت را در خودش بجوید. حذف بخش‌هایی از زندگی یک فرد و پررنگ کردن بخش‌هایی دیگر که محصول بخش‌های نادیده گرفته شده‌اند، عملی خنثی و یا اتفاقی نیست، بلکه کنشی معنادار است؛ چه بسا معانی پنهان در حذف بخش‌هایی که دیده نمی‌شوند بسیار مهم‌تر از معانی نهفته در پررنگ کردن بقیه بقش‌های زندگی فرد باشد. حتی در کنشی مهم و بنیادین باید پرسش را در کنار این بخش‌ها نشاند: این تیپ زن‌ها چگونه و در چه شرایطی به این نقطه رسیده است؟

پاسخ به این پرسش لزوما ما را به مقولاتی رایج چون رانت و.. نمی‌رساند، آنچه من نیز مدنظر دارم رسیدن به این پاسخ‌ها نیست؛ بلکه معتقدم تلاش برای رسیدن به پاسخ ما را به نقاطی می‌رساند که چه بسا نسبتی با دیگر عناصر موجود در گفتمانی که این تیپ زنان را الگو و موفق جلوه می‌دهد نداشته باشد. در حقیقت حذف وضعیتی که زنان الگو را به نقطه مطلوب گفتمان می‌رساند، مهمترین اتفاقی است که در این گفتمان و تصویرسازی‌ها و مفهوم‌سازیهایش رخ می‌دهد.

اینگونه است که اردبیلی و اردبیلی‌ها به مهره‌ای در یک پروژه سیاسی که نسبت چندانی با واقعیت، مسائل و مسیر جامعه زنان ندارد مبدل می‌شوند. حتی می‌توان گفت آنها دیگر یک مادر یا یک پزشک و یا یک فعال اجتماعی نیستند، بلکه دلایلی اثباتی برای به رخ کشیدن قدرت گفتمان موجودند، وضعیتی عینیت‌یافته برای طراحی‌های سیاسی. این پروژه‌های سیاسی با امتداد خود در موقعیت‌های سیاسی و مدیریتی همچون معاونت‌ها و مسئولیت‌ها و مدیریت‌ها در حوزه‌های مربوط به زنان، سعی می‌کنند هم چهره‌ها و چهره‌سازی‌های مطلوب خود را حفظ کنند و هم مبانی نظری گفتمان خود را در موقعیت‌های اجرایی و عینی پیاده‌ کنند.

حال می‌توان گفت تخصص لازم برای مسئولیت در حوزه وسیع و چه بسا پیچیده زنان از کمترین اهمیت برخوردار است، بلکه آنچه اهمیت دارد نزدیک بودن زبان و تصویر زنِ الگو به زبان سیاسی گفتمان و تصویر مطلوب اوست. در چنین نقطه‌ای تخصص در مقوله جمعیت‌شناسی، فرزندآوری شخصی در تعداد بالا در کنار تحصیلات عالیه(یعنی پیوند میان خانه و اجتماع-با نادیده گرفتن چگونگی این پیوند- که از مهم‌ترین شاخص‌های این گفتمان است) به عنصری مهم جهت مسئولیت مریم اردبیلی بدل می‌شود.

 

 

 

حنجره قوم

در رثای مقام لالایی، زن و فرهنگ ایران

ما «حنجره» را می‌شناسیم، با ما و زندگیمان درآمیخته است به حدی که فراموشش کرده‌ایم، از فرط حضور به غیبت رسیده است. حنجره در میان عشایر از اهمیتی ویژه برخوردار است، در مقاطع مهمی چون «ازدواج»، «مرگ»، «جنگ و حماسه(برای بقا)» و «خواب» حضور پررنگ حنجره را می‌بینیم. شیره‌دوما(یا سرو، نوعی از آواز که در عروسی‌ها خوانده می‌شود)، شروه(نوعی آواز محزون که در عزاداری‌ها خوانده می‌شود)، شاهنامه‌خوانی(آوازخوانی با اشعار شاهنامه که برای حفظ روحیه حماسه و مقاومت و جنگ‌آوری رواج دارد) و لالایی که فراگیرترین و شناخته‌شده‌ترین محصول حنجره است همگی در پیوندی عمیق با زندگی روزمره عشایر(مشخصا اینجا منظورم عشایر لر و قشقایی است) قرار دارند.

همه این چهار مورد والد دیگری نیز دارند: ذهن و حافظه. پیوند کلمه و نوا آنها را می‌سازد. کلماتشان از دل گذشته، حال و آینده، تاریخ، فردا و آرزوهای یک قوم، جامعه و فرهنگ برمی‌خیزند و با نوایی که در نسبت با روح آن تاریخ و جامعه خلق شده است درمی‌آمیزند. نمی‌توان انکار کرد که این نواها حزنی ابدی دارند، حتی موسیقی‌هایی که در عروسی‌ها نواخته می‌شود و یا شیره‌دوما نوعی حزن در دل خود دارند که برای صاحبان این مواریث آشنا و ابدی است. خوانندگان اصلی لالایی، شروه و شیره‌دوما زنان‌اند. آنها در سه موقعیت تجربه مرگ، عروسی و آغاز خواب آواز سرمی‌دهند و تاریخ قوم و تاریخ انسان زیسته در قوم را به خودشان و دیگران یادآوری می‌کنند، تو گویی حافظه قوم باشند و تمام لحظات گذشته، موقعیت(شاد، یا اندوهبار) حال و آرزوهای آینده را بازگو کنند.

وجه مشترک این نواها «در آستانه بودن» آنهاست. آنها در آستانه دنیاهایی جدید سرداده می‌شوند، در آستانه دنیای پس از مرگ(هم دنیایی که متوفی پس از مرگ به آن پای می‌نهد و هم دنیایی که اطرافیان متوفی پس از مرگ عزیزشان تجربه می‌کنند)، دنیای پس از ازدواج و دنیای گنگ، غریب و ناشناخته خواب. خواب جهان غریبی است که به واسطه تکرار مواجهه انسان با آن، غریبه نیست، آشناست اما همواره غریب است و ناشناخته و رازآلود. خواب به سمت تو می‌آید اما اجازه نمی‌دهد تو به آن مسلط شوی یا حتی برای شناخت بیشترش به سمتش بروی، همیشه چیزی برای ناشناخته ماندن دارد. لالایی اما نوایی است از جهانی آشنا که از حنجره‌ای آشناتر به گوش می‌رسد، نوایی که فرد را برای ورود به جهانی غریب آماده می‌کند. جهان آشنای لالایی اما لزوما شیرین نیست، تلخی‌ها و سختی‌هایی دارد که حنجره و ذهن به آن می‌پردازند.

فرد با شنیدن از سختی و رنج و در حزنی ابدی، از این جهان کنده و در جهانی دیگر متولد می‌شود، نشسته بر نوای جادویی، بومی و خودی مادر. این نوا برای مادر نیز شدیدا حزن‌انگیز و تلخ است که با خود آرامشی ویژه به همراه دارد. آیا مادر بار دیگر چنین کاری نکرده است؟ با رنج و سختی و تحملِ درد زایش، فرزند را به این جهان وارد نکرده است؟ چه بسا زایندگی مادر در لالایی نیز جریان داشته باشد، زمینه‌ای برای ورود انسان به جهانی دیگر، بدون پاک کردن درد و رنج و سختی و با تلاش برای حفظ فرزند در جهانی که برایش غریب است. کارکرد لالایی در نسبت با فرد و در آستانه جهان خواب چیست؟ آیا به کودک اطمینان می‌دهد که از سوی نیروهای آشنا در جهان غریب خواب نیز یاری می‌شود؟ آیا فرد در آستانه ورود به جهان غریب خواب به نوعی اطمینان نیاز دارد؟ اطمینانی که چون بندی محکم قرار است او را به جهان آشنایش متصل نگه دارد تا لحظه‌ای که سفر تمام شده و از جهان خواب بازگردد. شاید چنین باشد.

بانو پروین بهمنی یکی از حنجره‌های قوم بود، سینه او سرشار از کلمات و آوایی‌هایی بود که حکایت زندگی قوم بودند و گوش ما پرورش یافته با این نواها. اما واقعیت این است که جامعه ایرانی و قوم ما در آستانه جهانی جدید قرار دارد، بی‌توجه به این آوا و سرمایه حنجره. کدام بند ما را به جهانی که در آن زیستیم و قصه‌های زیادی که از آن داریم وصل می‌کند؟ کدام حکایت‌ها و نواهای حزن‌انگیز و حماسی که در عین حال حکایت رنج‌ها و سختی‌های ما بودند و روح و جانمان را برای حرکت آماده می‌کردند، ما را به هنگام قدم نهادن در جهانی غریب و غریبه همراهی می‌کنند و کدام حنجره است که نوای محزون و آرامش‌بخشش را بستر ورود ما به این جهان کند؟ جامعه ایرانی بدون گذشته‌اش که بخشی از آن در حنجره زنان خفته است، نمی‌تواند جهان جدیدش را خوب و خوبتر بسازد.

اگر فردوسی و سرمایه فاخر شعری‌اش ضرورتی است که برای شناخت خویشتن و وضعیت امروز و فردایمان باید پررنگ شود، لالایی و حنجره مادران قوم چرا فراموش شده‌اند؟ شاید بتوان گفت امروز اهمیت عرصه مردانه فرهنگ، حماسه و تاریخ جامعه بر کمتر کسی پوشیده است، اما عرصه زنانه و مواریثی که حنجره‌ و سینه‌های مادران مامن‌شان بوده و هستند کجای جامعه امروز قرار دارند و دیده می‌شوند؟ جز این است که این سرمایه‌ها زیر یکسان‌سازی عجیبی که در حوزه زنان در حال شکل گرفتن است، فراموش شده و به خاک سپرده می‌شوند؟ نواهای رنگرنگ زنان اقوام مختلف ایرانی و چهره و صدا و قصه‌های متفاوتی که در این بسترها زندگی می‌کرد در آستانه ورود به جهانی که گویا افق برخی سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان است فراموش شده‌اند. ورود به جهان جدید بدون نواهای ماندگار و رنگارنگ زنان مختلف ایرانی چگونه خواهد بود؟ از این تجربه‌ دهشتناک می‌ترسم.