تکیه صرف بر مفهوم«پدرسالاری/مردسالاری» یکی از راحت‌ترین و آسان‌ترین شیوه‌ها برای صورتبندی مسائل زنان و بحث و بررسی پیرامون علل تبعیض است. نمی‌توان تبعیض‌های موجود در عرصه‎های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی را نادیده گرفت اما این موضوع، مجوزی برای توقف در مفاهیمی چون پدرسالاری نیست. در حقیقت این مفهوم در کنار الهام‌بخشی‌های مهمی که دارد، قابلیت ایجاد دامگاه‌هایی جدی و در عین حال باتلاق‌گونه برای فهم، صورتبندی و پیگیری مسائل زنان را نیز داراست.

مردسالاری امکان نزدیک شدن به میدان را سلب می‌کند، رادیکالیزه شدن فضا را رقم می‌زند که در نتیجه آن پیگیری مطالبات واقعی را به حاشیه می‌راند، لایه‌های تودرتوی ایده مردسالاری مولودِ خودِ ایده است که ممکن است نسبت چندانی با فضای واقعی جامعه نداشته باشد(در حقیقت ایده پدرسالاری برای بازتولید خود با خود درگیر است و برای اثبات خود در پی یافتن دال‌هایی از دل جامعه است)، ذات‌انگارانه است و تغییر در وضعیت را ناممکن جلوه می‌دهد(مبتنی بر صورتبندی‌های مردسالاری این موضوع یا زیستی تلقی می‌شود که در نتیجه ازلی-ابدی است و یا فرهنگی و جهان‌شمول است که باز هم امری محتوم است). با چنین وضعیتی چگونه می‌توان همه مسائل زنان را به مردسالاری گره زد؟

می‌توان پرسید خب چه باید کرد؟ یکی از کارهایی که باید صورت بگیرد نزدیک شدن به تاریخ و فرهنگ است. شناسایی و نور افکندن بر تقاطع‌های مهمی که حذف، غیبت و یا حضور زنان را رقم زده‌اند امری مهم است. در کدام نقاط، طی کدام وقایع ریز و درشت تاریخی و به چه اشکالی زنان حذف شده یا غایب بودند و یا ظهور و بروز داشتند؟ بسترهای بروز و ظهور این زنان و یا زمینه‌های حذف و غیبتشان چه بود؟ معانی نشسته در کنش‌هایشان چه بوده و چیست؟ از این دست نقاط و زمینه‌ها کم نداریم اما باید در نظر داشت صورتبندی جزئیاتی به این مهمی ذیل مفاهیم کلی، انتزاعی و خاصی چون مردسالاری راه به جایی ندارد و ما را در دایره‌ای باتلاق‌گونه در خود فرومی‌برد.

از سوی دیگر آنچه اینروزها به وفور یافت می‌شود تمرکز بر تاریخ زنان در دوره قاجار و مشروطه است، این تمرکز در کنار الهام‌بخشی‌هایش به شکل‌گیری ترازویی یک‌سویه بدل می‌شود که دیگر مقاطع تاریخی و بخش‌های اجتماعی زیست زن ایرانی را نادیده می‌گیرد. پرسش اساسی در این نقطه باید این باشد: چرا این میزان از تمرکز بر تاریخ زنان در دوره قاجار؟! ساده‌ترین و دم‌دستی‌ترین پاسخ مد شدن این عرصه و یا بی‌حوصلگی پژوهشگران برای غورهایی از جنس دیگر است، اما با کمی تامل می‌توان به پاسخ‎‌هایی دیگر نیز دست یافت که یکی از آنها غلبه رویکرد پژوهشگرانی چون نجم‌آبادی و آفاری بر این حوزه و به حاشیه رفتن پژوهش‌هایی از جنس پژوهش‌های مردم‌نگارانه افرادی چون فرهادی در آثاری همچون واره است.

در رویکردهای تاریخ‌نگاری مشروطه و قاجار از زنان، پرسش از هویت زن ایرانی در تقاطع سیاست و قدرت رسمی معنا یافته و امر اجتماعی، زیست روزمره و تجارب معمولی زندگی زنان در این مرز و بوم که برخی آثار و نشانه‌هایش هنوز در برخی نقاط سنتی‌تر کشور دیده می‌شود، به حاشیه رفته و هویت زن ایرانی در این تقاطع تعریف و بازتعریف می‌شود. با پررنگ شدن موضوع زن در این بخش از تاریخ ایران و در نسبت با قدرت رسمی و سخت، ایده مردسالاری/پدرسالاری نیز برای تقویت لایه‌های مختلف خود، عناصری را به دست می‌آورد. فرورفتن در چنین بستری و چشم‌پوشی بر دیگر ابعاد وجودی زن ایرانی، مانعی جدی در مسیر تماشای دقیق‌تر و فهم بهتر وضعیت زن ایرانی ایجاد می‌کند که باید برای خروج از آن به دنبال چاره‌ای جدی در حوزه تاریخ زنان، تاریخ‌نگاری و نسبت آن با ایده مردسالاری و تاثیر آنها بر صورتبندی مسائل زنان بود.