اوصیکم و نفسی بتقوالله و نظم امرکم

شهروند امروز که چاپ می شد از همون شماره اول، فوق العاده منظم و با کمترین فاصله زمانی از تهران میومد دهدشت؛ یعنی شهر ما! مهرنامه که چاپ شد باز هم از همون شماره اول، فوق العاده منظم باز هم با کمترین فاصله زمانی از تهران اومد یاسوج؛ یعنی شهر فعلی ما! هنوز هم این روند ادامه داره! نسیم بیداری که چاپ شد از همون شماره اول........! اخیرا یه مجله جدید اومده به اسم اندیشه پویا که از همون شماره اول، با کمترین فاصله زمانی از تهران اومده یاسوج! و تمام اینها رو هر دکه ای که من میرم دیده میشن! با تعداد زیاد. اما راه نه میومد دهدشت و نه میاد یاسوج! تا اینکه یه دفعه با فاصله خیلی زیاد از تهران رو یه دکه پرت و بی ربط لای مجله هایی که هیچ کس نمیخوندشون اتفاقی دیدمش! هفته نامه ۹ دی هم اون اوایل (البته فکر نکنید الان بهتر شده ها!!) پنج شنبه ها میومد رو دکه! فکر کن شنبه چاپ میشد، پنج شنبه میومد!!! ماهنامه جدیدالانتشار داستان رو هم وقتی که دو هفته، سه هفته یا شاید هم بیشتر از چاپش میگذره، باید با هزارتا بدبختی رو یه دکه پیداش بکنی در حالیکه صاحب دکه میگه فقط دونسخه اومده ازش!!!

فتامل


پ.ن۱: یه دفعه با خواهرم می گفتیم چرا بچه های نسل ما (و نسل قبل ترما) اکثرا حزب اللهی نشدن و تفکراتشون اون وریه؟ حالا دارم می فهمم که وقتی خوراک فکری برا بچه ها تهیه نکنیم براشون تهیه می کنن!!!

پ.ن۲: تا حالا فکر میکردم به خاطر این که شهرستانیم و از تهران دور، مجلات به اینجا دیر می رسن! اما کم کم دارم مطمئن میشم مشکل از خود ماست، نه هیچ چیز دیگه ای! چطور مجله های اونا سروقت میرسن؟ البته تجربه موفق پنجره و مثلث هم مثال زدنیه ها!

حمومی آی حمومی لنگ حمومم رو بردن

چند روز پیش اکرم سادات توی گوگل پلاس ادم کرد! ایمیلش رو که دیدم هیچ توجهی نکردم و اصلا نفهمیدم چی شد! امروز اومده بود نهاد.

 گفت: دیدی ایمیلمو؟

 گفتم: کدوم یکیش؟

ت: همون که برای اد گوگل پلاس اومده بود برات!

تم:هوم...

ت: تو گوگل پلاس ادت کردم! برو عضو شو! همه هستن...بچه های خودی....

تم: اوم؟

ت: آره بابا

تم: تو که می دونی! من هیچ وقت از این چیزا خوشم نیومده و نمیاد و نخواهد اومد...

ت: برو بابا

الان رفته بودم ببینم چه خبره و این بچه های خودی کیان؟! دیدم که آره! راست میگه همه بچه ها هستن! همونطور که همشون تو فیس بوک هستن و..! گذشته از بحث ها و کارکردهای سیاسی اجتماعی و فرهنگی این شبکه ها و برداشت هایی که میشه ازشون داشت و علی رغم اینکه هیچ وقت از فیس بوک و تویتر و گوگل پلاس و کلا این تیپ شبکه ها خوشم نمیاد! ور رفتم باهاش و بعد دیدم ۴۵ دقیقه شده که اون توام و دارم یه عده آدم که همه چیشون رو با همه دنیا به اشتراک گذاشتن رو دید می زنم! بعد دیدم خود من هم باید اونجا، یعنی جایی که همه قادرن ببینن بنویسم اهل کجام، کجا کار می کنم، کجا زندگی می کنم، به چی فکر می کنم، چی دوست دارم، از چی بدم میاد و...! خلاصه به اشتراک بگذارم رازهایم را برای کل جهان! همونطور که مثلا توی این وبلاگ لعنتی توی قسمت پروفایل فریاد زدم هست و نیستم رو! و اصلا هم با خودم فکر نکنم که به کسی چه ربطی داره! بعد به خودم گفتم اینم شد زندگی؟! بری سر کوچه وایسی و بدون اینکه کسی ازت بخواد داد بزنی: حمومی آی حمومی لنگ حمومم رو بردن!!! که چی؟ که همه بدونن تو الان تو چه شرایطی هستی و چی میخوای و اینقد این قضیه تکرار بشه که دونستن رازهای دیگران بشه برای خودت و همسایه های این ور و اون ورت عادت! و اینطوری دیگه نه تو رازی داری و نه لذتی که از رازهات میتونی داشته باشی!! اصلا مسئله راز نیست! مسئله اینه که چرا من باید وایسم سر چارراه و یه کاری رو بکنم که هیچ ضرورتی نداره؟

من این تیپ کارا رو دوست ندارم  

 

ایستاده در برهوت

                                                آلن اف چالمرز از ما چه می خواهد؟

                                                 نگاهی کوتاه به کتاب چیستی علم

آلن اف چالمرز در صفحه 198 كتاب سنگين خود مفهومي را متذكر مي شود كه به مثابه پارج آب يخي است بر سر تصورات رايج: فلسفه يا روش شناسي علم هيچ كمكي به دانشمندان نمي كند.

چيستي علم كه طرح و بررسي مكاتب فلسفي علم شناسي اعم از ابطال گرايي، استقراء گرايي، ساختارگرايي، نظريات لاكاتوش و  معرفت شناسي فايبراند را مطمح نظر خود قرار داده، حين بررسي تمامي اين مكاتب و بيان نقاط ضعف و قوت آنها، مخاطب را در برخوردهايي خشن با مكاتب مذكور با حقيقت پديده اي به نام فلسفه علم مواجه مي كند. جايي كه خواننده در برهوت حقيقت و به دور از جارو جنجال هاي حاميان و مخالفان نظريات فوق، به راحتي مي بيند كه اين نظريات به مجمع الجزاير پراكنده اي مي مانند كه قادر نيستند براي حقيقت و ابديت و هستي نسخه اي شايسته بپيچند. (البته اين احتمال را هم مي دهد كه شايد بپيچند خب! كسي چه مي داند!!!)  نسخه اي كه در هاله اي از تقدس فلسفه علم ناميده مي شود. نكته اينجاست كه پس از اين درك، مخاطب حتي به خود علم هم شك مي كند. آيا پديده اي به نام علم وجود دارد؟ و اگر وجود دارد آيا همانقدر كه ديگران مي گويند راهگشاست؟؟؟ يك شالوده شكني بي مثال!

چالمرز با هنرمندي تمام طي 14 فصل كه به چهارده پرده نمايش مي ماند هر بار بخشي از اين واقعيت را نمايش داده و اجازه مي دهد خود مخاطب در مواجهه اي مستقيم به كشفياتي دست بزند كه هيچ كجا برايش مقدور نبوده است. پس از اين مواجهات است كه نويسنده در دو صفحه آخر تمامي حدسيات مخاطب را در دو صفحه و طي چند جمله به واقعيت بدل مي كند: هيچ تلقي ابدي و جهانشمولي از علم يا روش علمي وجود ندارد. چالمرز اين جمله را در شرايطي مي گويد كه مخاطب يخ زده و بي پناه خود را در واقعيتي ويران شده رها كرده است! البته اگر بتوان آن را واقعيت ناميد! اين كتاب تمام شالوده هاي ذهني فرد را ويران كرده و تمام آن نظريات را مسائلي مي داند كه بايد در چارچوب، اهداف، شرايط تولد و جغرافياي زماني و مكاني خودشان ديده شوند. و اين واقعيتي است تلخ براي كسي كه تمام اميد خود را به نظرياتي بسته است كه شايد به هيچ وجه راهگشا نباشند.

نكته من اما در طول مطالعه اين كتاب و ديگر كتب از اين دست هميشه اين بوده است كه بالاخره علم چيست و از چه منظري بايد به اين پديده نگريست؟ آيا نظريات پراكنده و مختلف چندين و چند دانشمند و انديشمند و نظريه پرداز( اگر بتوان براي اين القاب و اسامي وجودي قائل شد البته!) قادرند واقعيتي مقدس به نام علم را پديد بياورند؟ اصلا آيا علم مقدس است؟ آيا علم مجموعه نظرياتي است كه در انتظار اثباتند؟ و اگر به انتظار اثباتند مي توانند علم ناميده شوند؟ (علم بايد اثبات شود و يا اثبات شده به دنيا بيايد و كشف شود؟) تعاريف ديگري كه علم را نور مي دانند و مترادف با ذات احديت از چه سخن مي گويند؟ در اين صورت اگر علم نور است، خود نور چيست؟( اين سوالي است كه هميشه درگيري مفرطي با آن داشته ام و آن روز در كمال حيرت شاهد بودم كه استاد محترم دكتر غفاري آن را مطرح كردند!) علم از ما جداست يا در درون ما نهفته است و ما بايد در خود آن را كشف كنيم؟ اصلا چرا پديده اي به نام علم مهم است؟ من مسلمان بايد حكيم باشم يا عالم؟ يا بر طبق اصل الجمع مهما امكن اولي من الطرد بايد مسلح به هردوي اينها حركت كنم؟ علم و حكمت چه تفاوتي دارند و چه شباهت هايي؟ و و و و و و

اما ايمان من به انديشه و عقلي كه ما عبد به الرحمان و اكتسبه الجنان تعريف شده، بيش از آن است كه در درياي اين سوالات غرق شده و از كتبي چون چيستي علم كه حقيقت را آنگونه كه هست به من نشان مي دهد بترسم. و به جمله آيت الله حكمت نيا ايمان دارم آنجا كه مي گويد: بالاترين جنايت، بالاترين خيانت محدود كردن انديشه است؛ و در تعريفي زيبا و استثنايي از انديشه مي فرمايند: انديشه نيروي شناوري است در درياي وجود براي به دست آوردن مطلوب.

البته عريان شدن به وسيله كتاب چالمرز را هم با نظريه كتابش مبني بر اينكه هيچ نسخه كامل و جامعي براي اين مسئله نيست رفع مي كنم و در برابر كتابش زمزمه مي كنم: هر چيزي امكان پذير است...حتي طرد و رد كتاب آلن اف چالمرز


پ.ن۱: دکتر غفاری استاد درس مدیریت اسلامی ضمن تدریس در کلاس همیشه به معرفی یه سری کتاب می پرداختند. در آخر هم ایشون به عنوان تکلیف کلاسی از ما خواستن که یکی از کتابهای معرفی شده رو بخونیم و برداشتمون رو بنویسیم ازش. من چون همیشه به مباحث تولید علم علاقمند بودم چیستی علم رو خوندم و این برداشت من بود ازش.

پ.ن۲: کلاس دکتر غفاری از اون کلاسایی که نمی تونی هرجایی تجربش کنی! از اون اساتید خاص که هر جایی گیر نمیان!  و من بالاخره اون تیپ استادی رو که به کلاسش علاقمند بشم رو پیدا کردم! یک استاد کیفی که خارج از سیستم آموزشی کمی ما به دانش و علم حقیقی فکر می کنه و نه هیچ چیز دیگه ای. 

 

امام یعنی هادی

حضرت علی:

امامان قوام خداوند برخلق و عارفان او بربندگان می باشند و کسی وارد بهشت نمی شود مگر با شناخت آنان و همچنین کسی داخل در آتش نمی شود مگر با انکار امامان و امام.

روزگار سپری شده یک تفکر

آیـا زنـان، دنـیـای دیـگـری دارنـد؟!

به محض تکرار این سؤال، کارتون «شهر بچه‌ها» از دور به ذهنم چشمک می‌زند و با نزدیک‌تر شدن، ابعاد آن شهر رؤیایی که توسط بچه‌ها و برای بچه‌ها ساخته شده و رؤیای سال‌های دورم بود، برایم پررنگ می‌شود. و بعد، این سؤال مهم که چرا ما به دیوار کشیدن علاقه‌مندیم؟

شهر بچه‌ها، دنیای زنان، جهان مردان، دنیای نوجوانان و… همه و همه نمونه‌های کوچکی هستند از مرزبندی‌های مرسوم این روزها یا همان عصر جدید؛ مرزهایی که ضخامت و نازکی خود را از بینش، تفکر و جهان‌بینی افراد وام گرفته و به شکل دادن زیست‌جهان همان افراد مشغولند.

از میان مرزها و دنیاهای نوظهور که ریشه در واقعیت‌هایی قدیمی و همیشگی دارند، می‌توان دنیای زنان را برجسته‌ترین و مورد‌توجه‌ترینِ مرزها دانست؛ دنیایی که میزان توجه به آن همواره در حال افزایش بوده و هست. اما این دنیا تا چه حد واقعی است؟ یا تکرار همان سؤال اول که آیا زنان، دنیای دیگری دارند؟

انکار ویژگی‌های خاص زنان، پتانسیل‌ها و توانمندی‌های آن‌ها امری است مشکل و البته مشکل‌آفرین! اما دقت در نکته‌ی نهفته در این جمله، ما را با سؤالی مواجه می‌سازد که نمی‌توان نادیده گرفت:
«آیا مردان ویژگی‌هایی مخصوص به خود ندارند؟»
(بسط و توسعه‌ی این سؤال، ما را با ویژگی‌های خاص کودکان، نوجوانان، نوزادان و… نیز مواجه می‌سازد!)

آیا پتانسیل‌ها، توانمندی‌ها، وظایف واگذارشده و نقش‌های مورد انتظار از مردان، ویژه و خاص ایشان نیست؟
طرح این سؤال، پرسشگر را با دو پاسخ که هرکدام پرسش دیگری دربردارند، مواجه می‌کند:

پاسخ اول: پتانسیل‌ها و توانمندی‌های مردان، مخصوص به خود ایشان است.
اما سؤال این‌جاست که چرا هیچ‌کس یا هیچ زن و مردی آن‌ها را خاص نمی‌داند، بررسی نمی‌کند و جنبشی برای به‌رخ‌کشیدن و حمایت از آن‌ها شکل نمی‌گیرد؟

پاسخ دوم: پتانسیل‌ها و توانمندی‌های مردان، مخصوص به ایشان نیست و چون جنس دیگری به‌جز زن در جامعه وجود ندارد، میان زن و مرد مشترک است.

اما سؤال حاصل از این پاسخ، این‌گونه رخ می‌نماید که اگر ویژگی‌های زن و مرد مشترک است و هردو به یک شکلند، چرا فقط زنان مورد توجه قرار می‌گیرند و دنیایی خاص برای آن‌ها ترسیم می‌شود؟ آیا مردان، جهانی برای عرضه و‌ نمایش ندارند یا کسی مایل به نمایش جهان مردان و خاص‌قلمداد‌کردن آن نیست؟

بررسی ابعاد و ویژگی‌های زن و مرد و درکِ مخصوص بودن توانمندی‌های هر جنس، نقش برخی بینش‌ها را در پُررنگ‌کردن یک جنس یعنی زن، و تأکید بر «خاص» بودن او روشن می‌کند. البته با دقت در معنای مورد نظر ایشان از اصطلاح «خاص»، می‌توان معیاربودنِ ویژگی‌های مردان را برای بررسی زنان به‌روشنی یافت. در حقیقت تفکر مذکور، هر جنس را به‌طور مستقل و به‌عنوان مکمل یکدیگر نمی‌بیند، بلکه مرد و ویژگی‌های مردانه را افق، و زنان را تا بدانجا رشدیافته و کامل می‌داند که به کارکردهای اجتماعی و حتی فردی مردان رسیده باشند.

این سؤال‌ها و پاسخ‌های ابتدایی و نه‌چندان پیچیده، ما را با مرزهایی مواجه می‌کند که تنها وجود دارند، ولی عده‌ای مایل به پررنگ یا کم‌رنگ کردن آن‌ها هستند. به بیان دیگر، در این عرصه هدف از این تفاوت‌ها و اشتراکات، بررسی آن‌ها در فضایی عقلانی برای رسیدن به هدفی والاتر -که همان پیوند این دو جنس در راستای تشکیل جامعه‌ای سالم است- نمی‌باشد، بلکه تماشای صرف تفاوت‌ها و تأکید بر آن‌ها و درنتیجه شکل‌گیری مرزهایی که هر لحظه پررنگ‌تر می‌شوند، مدّنظر مرزداران این جهان است.

نتیجه‌ی این مرزبندی‌ها، ایجاد شکافی عمیق میان دو جنس و تفسیر جهان و هستی از مناظری است که چندان معتبر نیستند. چه این‌که با تصویر جایگاه خاص انسان در عالم هستی و نقش مهم وی در خلقت و آفرینش، سؤال‌هایی که رخ می‌نماید، این‌هاست:

* آیا زن و یا مرد بودن در تفسیر جهان و خلقت دارای اعتبار است؟
* مرزهای زنانگی و مردانگی چقدر می‌توانند در رشد و تعالی افراد جامعه مؤثر واقع شوند؟
* این‌که یک جنس، خاص قلمداد می‌شود و با تبلیغات و اعمال محیّرالعقول جزو بدیهیات زندگی افراد می‌شود و از دیگر سو، ویژگی‌های جنس دیگر که خاص خود‌ اوست نادیده انگاشته شده و یا در بدترین شکل ممکن به‌عنوان معیار و میزانی که دیگر ویژگی‌ها میزان عجیب‌بودن خود را در فاصله و یا نزدیکی با او مشخص می‌کنند، چقدر می‌تواند واقعی باشد؟
پایه و بنیانی که با آن می‌توان هستی را تفسیر و تحلیل کرد، در کجا نهفته است؟

پاسخ سؤال اخیر قطعا جنسیت نیست، حال آن‌که همین مسئله به دستاویزی تبدیل شده است تا افراد مختلف با تمسک به آن و ترسیم هزارویک جهان تودرتو و واهی، از فکر کردن به جهان واحد و حقیقی جلوگیری کنند.

در حقیقت، این مسئله جنگی است زرگری که اصل مطلب را ناپدید کرده و افراد مختلف را به جنگی بیهوده وارد می‌کند، اما در ساحت حقیقت و با دقت به هدف اصلی و غایت خلقت، این زن و یا مرد بودن نیست که اهمیت دارد، بلکه ملاک تقرب تقواست که برای هر دو جنس میسر است.

دیدن و درنظرگرفتن تفاوت‌ها، با بزرگ کردن، پُررنگ‌کردن و تأکید بر آن‌ها فرق می‌کند. آموزه‌های اسلام با دیدن تفاوت‌ها و احترام به آن‌ها و واگذار کردن نقش‌هایی متناسب با تفاوت‌های موجود در دو جنس و البته داشتن انتظاراتی یکسان از آن‌ها که همان عبودیت و بندگی است، راهِ پررنگ‌کردن این تفاوت‌ها را سد کرده است.

زن و مرد در نقش اصلی خود یعنی بندگی، هیچ تفاوتی ندارند و جامعه نیز تنها در صورت جهت‌گیری به‌سمت اهداف والای دینی و پیاده کردن اصول و قواعد عبودیت است که می‌تواند راه ورود افکار متفاوت زن‌گرایانه را سد کرده، به ولایتِ الله گردن نهد.


انتشار در مجله الکترونیکی چارقد

 

خیس خیسم

 

 شب خواب باران می دیدم

 

 

 

 

                                     صبح فقط باران می بارید

خط چشم های مصنوعی

وقتی از خط چشمی سخن می‌گفت که به هیچ وجه من الوجوه پاک نمی‌شود -این «هیچ وجه من الوجوه» یعنی نه آب، نه دست کشیدن، نه دستمال کاغذی و نه حتی گذر زمان- بیش از آنکه پاک‌نشدنی بودن آن خط چشم تعجبم را برانگیزد، عکس‌العمل دختر کناری متعجبم کرد؛ وقتی از میان تمام جمعیت حاضر در قطار با تعجب به دوستش گفت: “پس چطور وضو بگیریم؟!”

واقعیت این است که آن سؤال، هم به‌جا بود و هم بی‌جا. به‌جا بود از آن‌رو که واقعا با این خط چشمِ عجیب چطور می‌شود عملی را به‌جا آورد که حداقل روزانه محتاج سه بار و حداکثر پنج بار دست و روی شستن از همه چیز و همه کس است؟ و این یعنی رها بودن از همه چیز و همه کس؛ یعنی بی‌تعلق بودن. و بی‌جا بود، چرا که جمع میان این دو ساحت که یکی عین تعلق و وابستگی و دیگری رها شدنِ محض است، ممکن نیست.

در حقیقت آن خط چشم، پیش و بیش از آنکه یک خط چشم ساده باشد، معلول و محصول شرایطی است که از ابتدای صنعتی‌شدن، به‌تدریج خود را نه تنها بر غرب، که بر کل جهان تحمیل کرد. برگزیدن زاویه‌ای دیگر برای نگاه به زندگی، از عوامل همان شرایط خاص و تحمیلی است که به ظهور سبک‌هایی از زندگی منجر شدند که ریشه‌ی خود را در ارائه‌ی تعاریف جدید از مفاهیم ریشه‌ای، چون احساس مسئولیت فردی و اجتماعی، ارتباط با همنوع، دوستی و هم‌چنین تحول در مبانی لذت فردی و اجتماعی و دیگرگونه شدن تعریف رضایت از زندگی و… می‌جستند.

پُرواضح است که تغییر در مفاهیم کیفی و معنوی، تأثیری شگرف بر جهت‌گیری حیات افراد مختلف و در نتیجه اجتماع انسانی خواهد داشت. (علل و چرایی این تحول‌ها نه در این مقال می‌گنجد و نه مد نظر نگارنده است.)

یکی از مفاهیم مهمی که از دست‌کاری نگاه جدید بی‌نصیب نماند، مفهوم زیبایی است. جایگاه خاص این مفهوم و نسبتی که با مفاهیمی چون لذت و رضایت دارد و البته ارتباط خاص آن با قشر تأثیرگذار و محوری جامعه یعنی زنان، اهمیت زیبایی را دوچندان می‌کند. چه اینکه یکی از منابع لذت از زندگی و در نتیجه بالا رفتن میزان رضایت از حیات خویش و البته جامعه، مسئله‌ی زیبایی است.

زیبایی به علت عرضی بودن یعنی ذاتی‌نبودن آن نسبت به اشیا و پدیده‌ها، می‌توان با ایجاد مبانی نظری جدید برای تعریف آن و تغییر ذائقه و سلیقه‌های فردی و اجتماعی و نهادینه کردن آنها، در جوامع و فرهنگ‌های مختلف تعریف نمود یا تعاریف موجود را دستخوش تغییر کرد. شاهد آنکه در دوره‌های مختلف و در فرهنگ‌های متفاوت، مثال‌های زیبایی با یکدیگر فرق می‌کرده‌اند.

نکته‌ی اساسی، تلاش غرب برای یکپارچه کردن تعریف زیبایی و یکسان کردن ذائقه‌های مختلف با مبانی غیرالهی و غربی است که با تمرکز در دو حوزه‌ی «ارائه‌ی الگوهای جدید در قالب مدل‌ها» و «بازارهای هزار و یک‌رنگ» به جهت‌دهی جامعه‌ی جهانی مشغول است. کارکرد الگوهای جدیدِ زیبایی و مدل‌هایی که توسط رسانه‌های جمعی به خانواده‌ها و به‌ویژه زنان و دختران ارائه می‌شوند، گرم کردن مصرف در بازارهایی است که تولیداتشان پایان‌ناپذیر است.

مدل‌های مختلف با استفاده از اصل همه‌جایی و هم‌صدایی، حس بهترین و زیباترین بودنِ خود را به مخاطب القا کرده و با ازبین بردن فضای ارائه‌ی دیگر مدل‌ها و حتی فکر کردن به دیگر امکانات زیبایی، مخاطب را وادار به همراهی با خود کرده و سپس او را به نزدیک‌ترین بازار فروش کالاهای خود راهنمایی می‌کنند و مصرف او را جهت می‌دهند. آنها با تغییر در مبانی تعریف زیبایی و با استفاده از کالاهای تولیدی خود، آنها را زیباکننده معرفی می‌کنند و ولع مصرف آنها را بالا می‌برند.

ولی سؤال اساسی این است که آیا واقعا مدل‌های غربی، زیباترین هستند؟ چگونه می‌شود که از دوره‌ای، نه تنها در ایران بلکه در کل جهان، موی بلوند، هیکل لاغر، چشم‌های آبی، لباس‌های خاص و حرکاتی متفاوت، زیبا تصور می‌شوند و تمام تلاش زنان برای نزدیک شدن به این الگوها صرف می‌شود؟!

نکته‌ی جالب اینکه در همین ایران خودمان پیش از الگو شدن این شمایل، چاقی، ابروهای پیوندی، پشت لب، چشم و ابروی مشکی و موی زاغی برای زنان، زیبا فرض می‌شده و به‌راحتی می‌توان به‌سخره گرفتن برخی از آن ملاک‌ها را توسط امروزی‌ها دید و یافت.

ملاک‌های زیبایی ریشه در فرهنگ، آداب و رسوم هر قوم و جامعه‌ای دارد و البته این ملاک‌ها تنها در ظاهر خلاصه نمی‌شوند. به‌طور مثال، حجب، حیا، عفاف و مواردی از این دست در زنان ایران ملاکی برای زیبایی و وجاهت و محبوبیت آنها نیز فرض می‌شده و همواره در این فرهنگ ممدوح بوده است.

به تصریح حافظ: «شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/ بنده‌ی طلعت آن باش که آنی دارد» و این نکته نشان‌دهنده‌ی اهمیت ویژه‌ی انسانیت و اصل عبودیت در تعریف زیبایی رایج در این مرز و بوم است.

حال آنکه غرب با بصری کردن ملاک‌های زیبایی و خلاصه کردن زیبایی در ظاهر، آن هم با شمایلی خاص و تنها منوط بر جنسیت، تغییری شگرف در زیبایی و جایگاه آن پدید آورده است و از سوی دیگر، اسباب آرایش جدید به گونه‌ای طراحی می‌شوند که زن به‌عنوان نیروی کار جامعه با یک‌بار استفاده از آنها تا حداقل یک روز نیازی به تکرار آن مواد و تجدید آرایش نداشته و همواره با ملاک‌های زیبایی فعلی همخوانی داشته باشد. اما میزان قرابت این نگاه به زن و زیبایی با فرهنگ ما و البته فرهنگ دیگر ملل جای تأمل دارد.

در حقیقت غرب با سوءاستفاده از حس زیبایی‌دوستی انسان، مخصوصا زنان، به جامعه‌ی مصرفی خود می‌اندیشد و درصدد کسب سود بیشتر از این راه است.

در این راستا نکته‌ی مهمی که رخ می‌نماید، فاصله‌ی اساسی مصرف با نیاز است. مصرف در جوامع امروزی نسبت دقیق و صحیحی با نیاز ندارد و تنها به رفع نیازهای کاذبی که به مصرف‌کننده القا شده است می‌پردازد. این نیازها از آن رو کاذب خوانده می‌شوند که گاه نه با فرهنگ جامعه نسبتی دارند و نه حتی با نبودشان زندگی آسیبی می‌بیند. تنها کارکردشان ایجاد تبِ کمبود و بالا رفتن میل به خرید و داشتن است؛ داشتنی که هیچ تعریف منطقی و درستی را با خود به همراه ندارد.


انتشار در مجله الکترونیکی چارقد

هنوز پرواز را یاد نگرفته ام

امروز سر کلاس رفتار سازمانی بودم که یکهو پروردگار یه کلاس فوق العاده برام گذاشت! تو اوج بادی که از پشت پنجره می شد صداش رو شنید صدای جیک جیک بلند و زجرآور یه گنجشک به گوشم خورد؛ سر که برگردوندم دیدم یه بچه گنجشک با مادرش اومدن تمرین پرواز! مادرش لب پنجره ولش کرد و رفت و اون مدام فریاد می زد و این سمت و اون سمت می کرد. مادرش سه مرتبه رفت و زود برگشت! دفعه آخر که رفت دیگه برنگشت! بچه تا تونست جیغ زد، فریاد زد، ترسید! بعد که دید فایده ای نداره ساکت شد و یه کم راه رفت و بعد از چند لحظه پریییییید.............


پ.ن: خوب می فهمی منظورم را! هنوز پرواز را یاد نگرفته ام

 کی باشه که بگیم قدس را خدا آزاد کرد

 

                                     خرمشهر را خدا آزاد کرد

خواب و خیال

                             تمام می شوند خیال هایم

                                                                   چون خواب هایی

                                                که هی...

                    کج و معوج

                                                  بزرگ و کوچک

                                                                          آخرش هم هیچ!