حمومی آی حمومی لنگ حمومم رو بردن
گفت: دیدی ایمیلمو؟
گفتم: کدوم یکیش؟
ت: همون که برای اد گوگل پلاس اومده بود برات!
تم:هوم...
ت: تو گوگل پلاس ادت کردم! برو عضو شو! همه هستن...بچه های خودی....
تم: اوم؟
ت: آره بابا
تم: تو که می دونی! من هیچ وقت از این چیزا خوشم نیومده و نمیاد و نخواهد اومد...
ت: برو بابا
الان رفته بودم ببینم چه خبره و این بچه های خودی کیان؟! دیدم که آره! راست میگه همه بچه ها هستن! همونطور که همشون تو فیس بوک هستن و..! گذشته از بحث ها و کارکردهای سیاسی اجتماعی و فرهنگی این شبکه ها و برداشت هایی که میشه ازشون داشت و علی رغم اینکه هیچ وقت از فیس بوک و تویتر و گوگل پلاس و کلا این تیپ شبکه ها خوشم نمیاد! ور رفتم باهاش و بعد دیدم ۴۵ دقیقه شده که اون توام و دارم یه عده آدم که همه چیشون رو با همه دنیا به اشتراک گذاشتن رو دید می زنم! بعد دیدم خود من هم باید اونجا، یعنی جایی که همه قادرن ببینن بنویسم اهل کجام، کجا کار می کنم، کجا زندگی می کنم، به چی فکر می کنم، چی دوست دارم، از چی بدم میاد و...! خلاصه به اشتراک بگذارم رازهایم را برای کل جهان! همونطور که مثلا توی این وبلاگ لعنتی توی قسمت پروفایل فریاد زدم هست و نیستم رو! و اصلا هم با خودم فکر نکنم که به کسی چه ربطی داره! بعد به خودم گفتم اینم شد زندگی؟! بری سر کوچه وایسی و بدون اینکه کسی ازت بخواد داد بزنی: حمومی آی حمومی لنگ حمومم رو بردن!!! که چی؟ که همه بدونن تو الان تو چه شرایطی هستی و چی میخوای و اینقد این قضیه تکرار بشه که دونستن رازهای دیگران بشه برای خودت و همسایه های این ور و اون ورت عادت! و اینطوری دیگه نه تو رازی داری و نه لذتی که از رازهات میتونی داشته باشی!! اصلا مسئله راز نیست! مسئله اینه که چرا من باید وایسم سر چارراه و یه کاری رو بکنم که هیچ ضرورتی نداره؟
من این تیپ کارا رو دوست ندارم