یکی از مهم ترین انتقادات حزب الهی های انقلابی به روشنفکران این است که آنها مردم، تاریخ و جامعه خود را نمی بینند و در سطح بالاتر حتی آنها را(یعنی خودشان را) تحقیر می کنند و بهشان پشت می کنند. از زاویه ای دیگر مردم و جامعه برای آنها غریبه هایی هستند که می توانند و باید مطالعه شوند؛ آنها با مردم یکی نیستند.

بی تعارف اگر دقت کنیم، می بینیم این مرضی است که به جان طیف وسیعی از همان حزب الهی انقلابی های منتقد و درس خوانده و اهل کار فرهنگی هم افتاده. این دوستان(و چه بسا خود ما) فاصله ای میان خود و مردم و جامعه می بینند و رسالت اصلیشان نیز پر کردن این فاصله است؛ به چه وسیله ای؟ به وسیله کار فکری و فرهنگی. در این نگاه مردم غریبه هایی هستند دور که باید برایشان برنامه چید و برایشان کار کرد و برایشان نگران بود. فاصله درست در همین نقطه شکل می گیرد: باید برایشان... 

خودِ مردم کجای بازی اند؟ آنها مشغول "زندگیشان" هستند و این "ما" هستیم که باید حواسمان باشد! به چه چیزی؟ دقیقا معلوم نیست ولی به صورت کلی به فکر فرهنگ و فضای فرهنگی و وضعیت مردم. زندگی "ما" چیست؟ زندگی "آنها" چیست؟ اصلا این "ما" کیست و "آنها" کیستند؟ و چندین و چند سوالِ دیگر

وقتی به اصطلاحات "ما" و "آنها_مردم" دقت کنیم می بینیم که روشنفکران و حزب الهی هایِ انقلابیِ منتقد ِ روشنفکران در یک نقطه به اشتراک رسیده اند: غریبگی با مردم و ابژه انگاری مردم. در نگاه هر دو طیف مردم غریبه هایی هستند که یا باید مطالعه شان کرد و یا باید مواظبشان بود. هردو با متن جامعه فاصله دارند، هردو بیگانه از کف و واقعیت جامعه کار خودشان را می کنند، هردو برای مردم قدرت درک و انتخاب قائل نیستند و هردو بیش از جامعه به خودشان مشغولند. 

این فضا در حوزه زنان نیز به همین شکل است. این روزها که "پس از باران" را می بینم و به سکنات و رفتار "شهربانو" و "خانم بس" و "ارباب سالاری" دقت بیشتری می کنم، می بینم ما چقدر از فهم بسیاری از جزئیات روابط زن و مرد در جامعه ایرانی عاجزیم و با فاصله ای که از این روابط و مناسبات داریم به تحلیلهایی مبتنی بر اصطلاحات ذهنیمان می پردازیم.

پ.ن: درباره پس از باران خواهم نوشت.