من همیشه عاشق تابستون بودم، عاشق ظهرای آروم و گرم و ساکت و شگفت انگیزی که پرن از صدای کولر! کولر خنک و هندونه و سانکوئیک پر از یخ و دوغ کوهی ترش (که همیشه معدمو به هم می ریزه ولی بازم دوس داشتنیه!) و چایی عصرونه (که هیچوقت دوس نداشتم و هیچوقت هم نخوردم ولی عاشقشم و یاد مادربزرگم منو می ندازه!) و سه ماه تعطیلات...

آخ که چقد تابستون خوبه، حتی الان که دیگه مثل بچه مدرسه ای ها تعطیلاتشو نمی فهمم. آخ که چقد انتظار کشیدن برا اومدن تابستون و گرمای جذابش خوبه، حتی الان که تو یاسوج نمی شه اونقدرا گرمت بشه و کی می تونه باور کنه ظهرا تو یاسوج اصلا فکر نمی کنی الان ظهر تابستونه!

آخ که چقد من تو تابستون آرومم و فکرم مدام پرواز می کنه.