روزی روزگاری؛ زنان

تنها صحنه ای که از سریال خانه سبز توی ذهنم مونده؛ اون لحظه ای که عاطفه توی آشپزخونه نشسته و به پرونده های وکالتش میرسه! نمی دونم چرا فقط و فقط این صحنه توی ذهنم مونده و هرچند وقت یکبار بهش فکر می کنم! جالب اینه که دیگه هیچی نه از اون قسمت یادم میاد و نه از بقیه قسمتهاش!دیشب وقتی داشتم کانال عوض می کردم اتفاقی همون صحنه خانه سبز جلوم ظاهر شد و مات بهش نگاه می کردم.

ماجرای زنی بود که سهمش رو می خواست! سهمی که نه میشه کمی حسابش کرد و نه کیفیتش به چشم میاد! سهم اون توی خوشبختی، پیشرفت، آرامش و هزار و یک چیز دیگه مرد و خانواده که از همین سه کلمه کیفی و کلی مشتق میشن.

اما واقعا این سهم قابل حسابه؟ سهم مادر من توی پیشرفت پدرم چقدره؟ دوستی دارم که چند سال پیش ازدواج کرد با مردی که هیچی نداشت جز توکل و اعتماد به نفس. شوهرش اون موقع دانشجو بود و هنوز هم دانشجوئه! فاطمه سر کار میره و فضای امنی رو ایجاد می کنه تا حمید بتونه با استعدادهای فوق العاده ای که داره یه روز شکوفا بشه و بتونه اون و بچشون رو خوشحال بکنه! فاطمه از زندگیش خیلی خیلی راضیه! دیشب داشتم فکر می کردم آیا اون هیچ وقت از حمید سهم این ۸ سال رو می خواد؟ آیا اون یه روز به چرایی کارش فکر می کنه؟

ما زنها کجای این معادله پیچیده ایستادیم؟

بعد از این سوال بود که به خودم گفتم این معادله اصلا پیچیده نیست! یه معادله سر راسته که از بس جوابش رو و مشخصه فکر می کنیم غلطه! نه کاملا درسته...

زنها نه برای مردها و نه برای هیچ کس دیگه بلکه برای انسانیت و بندگیه که ایستادن و از سهمشون حرف نمی زنن! از حقشون نمی گن! چون با صحبت از حق افق دید کوتاه میشه ولی سخن از کرامت، افق را تا انتهای هستی بلند می کنه؛ نه قد کوتاه حقی که فقط به ۷۰ سال زندگی محدوده. اونها با این کار لذت می برن! از افق بلند مست می شن. کمک به رشد دیگران و خودشون. این اصل قضیه است. حفظ شان و کرامت انسانی باعث میشه به من فکر نکنن بلکه به ما و جمعی که میتونه حافظ تمامی منافع بندگان خدا باشه فکر کنن و به سمتش برن و درست مثل مردها برای حفظ همه چیز بجنگن.

زندگی یه جنگ بی پایانه و همه ما وسط این میدونیم! کی میتونه از این میدون در بره جز آدمای بی بو و بی خاصیت؟

همون دیالوگ عاطفه جواب همه سوالاست: چرا زنها برای زنها؟ چرا زنها برای مردها نه؟ چرا مردها برای زنها نه؟ مهم حق و عدالته...

من معتقدم زندگی یعنی حق سالاری

 

شهیدنا الشوشتری

سلام بر شوشتری

درود بر زاهدان

پ.ن: شهید شوشتری قلب تپنده ماست! حداقل من یکی که هست...

مرگ نویسنده

به سارا عرفانی که صبور است
و صبور است و صبور؛ و همه خوب می‌دانیم
درخت تلخ صبر چه میوه‌های شیرینی که در چنته ندارد!

آیا سارا عرفانی نویسنده است؟ پاسخ این سوال به ظاهر ساده را می‌توان از حد فاصل سارا عرفانی و آثار مکتوبش بیرون کشید. حد فاصلی که چون یک اتاقک سرتاسر سفید، حاوی زیست جهان ذهنی نویسنده و زیست جهان عینی و اجتماعی اوست. چیزی که کمک می‌کند تا نویسنده در یک فرآیند هنری دغدغه مند به خلق داستانهایی مشغول شود که گره‌های ذهنی او را به گره‌های اجتماع پیوند بزند.

در حقیقت پیوند ذهنیت و فردیت نویسنده با وقایع جاری در زیست جهان اجتماعی تحت لوای حقیقت جاری در هستی، قادر است به تولید آثاری موثر و ماندگار منجر شود. اما به راحتی می‌توان آثار سارا عرفانی را شاهدی بر مرگ او در همان اتاقک سفید دانست.

عرفانی نویسنده پر دردی است که در پی آوای حقیقت راهیِ کوچه و بازار زیست جهان خود شده است. او در میان مردم معمولی قرن ۲۱، در بطن انقلاب اسلامی می‌زید و دغدغه‌های جاری و روزمره آن‌ها را دستمایه داستان‌ها و قصه‌های خویش قرار می‌دهد. ارتباط وثیق و جدی او با وقایع و دغدغه‌های اجتماعی زیرِ چتر معنویت و حقیقتِ متولد شده از دل انقلاب اسلامی، به آثار او ویژگی خاصی می‌بخشد که او را به نویسنده ای مردمی تبدیل می‌کند. ویژگی مثبتی که در غفلت خاص نویسنده بزرگترین ضربه را به آثار او وارد می‌کند.

به دیگر سخن در تلاقی ذهنیت، تخیل و خلاقیت نویسنده و عینیت جامعه، تحت لوای حقیقت حاکم بر این دو؛ حنای ذهنیت نویسنده رنگ باخته و در انفعالی عجیب از سوی عرفانی وقایع اجتماعی بر خلاقیت و تاویل‌های ذهنی نویسنده از امور جاری می‌چربد و ماجراها بدون نویسنده و هنرش مسیر خود را پی می‌گیرند.

این اتفاق «داستان‌های مردم معمولی» را به «ماجراهای معمولی مردم» تبدیل می‌کند، حال آن که در صورت حضور فعال نویسنده در روایت وقایع و استفاده از ذهنیت خویش برای قوت بخشیدن به ابعاد مختلف ماجرا و رجوع به درون و محیط شخصیت‌ها می‌توان از خلق روایت‌های یکنواخت و تک خطی اجتناب کرد. نکته ای که در آثار عرفانی مورد غفلت واقع شده است.

در حقیقت عرفانی به هنگام داستان گویی با درون بینی زوم شده، تنها و تنها به دید زدن شخصیت مورد نظر و حرکات قابل رویت او اکتفا کرده و با حذف افکار، شرایط، مراوادات، آرمان ها، ضعف ها، قوت‌ها و در نتیجه حذف محیط و جامعه داستانی، از بستر سازی برای تاویل‌های مختلف از یک ماجرا پیشگیری می‌کند و در شرایط مرگ نویسنده، داستان را به یک روایت معمولی تنزل می‌دهد.

نکته قابل لمس دیگر در آثار عرفانی نثر یکنواخت و بعضا راکد اوست. عرفانی از انتقال روح و فضای غالب داستان به نثر و به خدمت گرفتن به جای کلمات عاجز است. می‌توان گفت نثر مناسب و نحوهٔ چینش و به کارگیری کلمات در یک داستان باید با روح و مغز داستان و فضای حاکم بر ماجراها هماهنگ باشد. به طور مثال در داستان «صدف» که فضای قصه، تداعی گر ناامنی، ترس، پنهان کاری و بی اعتمادی است همان نثری به کار برده می‌شود که در داستان شاعرانه «حضور آسمانی» یا «نگاه ماه» استفاده شده. حال آن که در فضای داستان «صدف» نثر باید حامل روح پنهان کاری و ترس باشد به شکلی که مخاطب، خود را در فضای آن خانه احساس کند. به همین صورت نثر داستان‌های «پارسا»، «به خاطر تو»، «در آخرین نگاهش» و «هدیه ولنتاین» علی رغم وجود فضاهای متفاوت در هر داستان، یکنواخت و یکدستند.

البته این نکته ای است که نه تنها توسط عرفانی بلکه از سوی بسیاری نویسندگان دیگر نیز مورد غفلت واقع شده و کارکرد نثر و تاثیری که در انتقال فضای مورد نظر دارد، معمولا با بی توجهی خاصی از سوی نویسندگان مختلف و بالاخص جوان مواجه می‌شود.

وسعت جهان ذهنی و شخصی نویسنده و توانایی درک ابعاد مختلف اجتماع در بطن هستی در وسعت بخشیدن به جهان داستانی نویسندگان تاثیری ویژه دارد و ایشان را از طرح مستقیم پیام مورد نظر خود منع می‌کند؛ نکته ای که می‌توان از آن به عنوان آفتی برای داستان یاد کرد. آفتی که گاه به جان داستان‌های خوب و خودمانی سارا عرفانی نیز می‌افتد. واکاوی روح پیام‌های مورد نظر و جستجو در انسان برای کشف ابعاد پنهان‌تر و حتی ناشناخته او و تلاش جهت تک بعدی ندیدن انسان، کلید طرح پیام به صورت غیر مستقیم و در لفافه ای به نام داستان است.

در این حالت است که می‌توان کارکرد انتقال معانی و حکمت‌ها را از داستان‌های مختلف انتظار داشت و نویسنده را حکیمی دانست که از قالب داستان در راستای انتقال حکمت‌ها بهره می‌برد.

در پاسخ به سوال اول این نوشتار می‌توان مدعی شد سارا عرفانی نویسنده ای است که از خود ما سخن می‌گوید و با داستان هایش قادر است تداعی کننده زندگی، مسائل و دل مشغولی‌های ساده، جاری و روزمره همه ما باشد. مسائلی که گاه در پیچ و تاب خاص زندگی به لغزشگاه هایی جانکاه تبدیل می‌شوند و حضور یک نویسنده حکیم با رعایت تمامی آداب تفکر و نوشتن و دانستن از تبدیل این سنگریزه‌ها به کوه‌های غیر قابل حمل پیشگیری می‌کند.

انتشار در فیروزه پایگاه فرهنگ،ادبیات،هنر

همین

غمگینم

چونان پیرزنی

که آخرین سرباز برگشته از جنگ

پسرش نیست

                                                             مایاکوفسکی

پ.ن: داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام! همین

آن روزها

مهريه مادرم تفنگ بود

و مادر بزرگم

و مادر بزرگِ مادر بزرگم

من تفنگي ندارم

مِهر تمام شد


پ.ن: مهريه زنان لر تا همين دو نسل پيش يك قبضه برنو به علاوه چيزهاي ديگر بود. (البته هنوز هم بعضي ها به طور محدود برنو مهريه شان هست! ولي خيلي كم!)

برجك تهاجم فرهنگي

اين روزها زيادي خوشحالم، چون از وجود ديده باناني هوشيار كه قادرند با يك اشاره خود فيلم ها را از پرده سينما پائين بكشند و پشت بندش فرياد شادي سردهند كه: زديم برجك تهاجم فرهنگي را، و قادرند پس از پخش يك برنامه به هزار و يك بهانه نچسب و بچسب موجبات تعطيلي آن و تعطيلي گفتمان را فراهم آوردند و پشت بندش فرياد شادي سر دهند كه: زديم برجك تهاجم فرهنگي را، و قادرند مرتب و پشت سر هم از بي حجابي و بد حجابي و اهميت مسئله اي به نام حجاب بدون بررسي هاي كارشناسانه و نگاه جامع الاطراف بگويند و پس از نطق هاي آتشين خود كه تسهيل كننده هيچ شرايطي براي رعايت حجاب و.. نيست فرياد شادي سر دهند كه: زديم برجك تهاجم فرهنگي را، و قادرند پس از توليد برنامه هاي مختلف و آبكي صداوسيما در مناسبت هاي مختلف از مسئولين امر تشكر و قدرداني هاي آن چناني بكنند و سپس فرياد شادي سر دهند كه: اين دفعه همه با هم زديم برجك تهاجم فرهنگي را، و قادرند هر مسئله فرهنگي و نرمي را علي رغم شعارهاي فرهنگي و به شدت فرهنگي خود با هو و جار و جنجال و پاك كردن صورت مسئله پاك كنند و دوباره فرياد شادي سر دهند كه: زديم برجك تهاجم فرهنگي را، و قادرند برداشت هاي شخصي و غير كارشناسي خود را به عنوان تحليل هاي صددرصد علمي و البته انقلابي به خورد ملت بدهند و كلا تبديل شوند به چهره هايي صد درصد فرهنگي؛ مطمئنم و مي توانم آسوده بخوابم چرا كه امور فرهنگي مملكت را كنتراتي برداشته اند.

پ.ن: من نه ضد انقلابم و نه با كار فرهنگي مشكل دارم، بلكه اعتقاد دارم امروزه جبهه جبهه فرهنگي است و جبهه فرهنگي سرباز فرهنگي مي خواهد، ولي از اين هم مطمئنم كه اين تعداد سربازي كه در اين جبهه ايستاده اند و بعضا ژست فرماندهي هم به خود مي گيرند، بيشتر به سرباز گيج هايي مي مانند كه از سروصداي موجود و آتشي كه در جبهه متمركز است گيج و وحشت زده شده و همه چيز را قاطي كرده اند. اين جماعت تحليل هايشان غيركارشناسي است و هر برداشت و نگاه متفاوتي را ضديت با نظام و انقلاب مي دانند! البته كه خيابان انقلاب از منظر ايشان خانه هاي خود و اطرافيانشان را شامل مي شود نه تمام ملت ايران مسلمان. 

اين زن لر

دستي بر گهواره

دست ديگر

حلقه بر ماشه تفنگ؛

بلند قامت تر از هر چه برنو

مادران ايل من

ايستاده اند


پ.ن: به سيده فاطمه صداقتي نيا و اشعاري كه اين روزها توي وبلاگش جا خوش كرده اند:

برای این زن لر

که دستش پر از نمک

و دامنش پر از گل بود

دیگر تفنگ نیاورید

رنگ خون

رنگ حنا

به شاعران به گندمزار بگویید بیایند

حنا بخوانند غزل بکارند

شاد

تا

دامن سیاهش را...

لطفا برای این زن لر نه! تفنگ نیاورید

دیگر تفنگ نیاورید...

ری را عباسی


پ.ن:

دختر زیبا را برنو می گفتند

یار بلند بالا را برنو میخواندند

معلوم نبود که زن و برنو کدام یک را بیشتر دوست داشتند

هر مردی در آرزوی دو برنو بود

برنویی بر دوش و برنویی در آغوش

زنده یاد محمد بهمن بیگی

سربازان خاموش در اسكوپ سينما

سال‌ها پیش، درست زمان اکران «گیلانه» نوشته‌ای از زنانه بودن گیلانه و حاکم بودن نگاه یک زن بر این فیلم سخن می‌گفت و آن را بزرگ‌ترین ضعف فیلم می‌دانست. اما ضعیف پنداشتن گیلانه در گرو نگاهی است که جنگ، و در معنای خاص آن دفاع مقدس، را امری صرفا مردانه دانسته و ظرفیتی برای حضور دیگر اقشار جامعه در این پدیده‌ی فراگیر متصور نیست؛ حال آن‌که پدیده‌ای چون جنگ قادر است تمامی ابعاد فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی یک قوم، ملت و کشور را با خود درگیر کرده و تا مدت‌های طولانی سایه‌ی خود را بر سر طرفین درگیر حفظ نماید.

اما چرا آن متن و تفکر حاکم بر آن، تصویرِ به‌نمایش گذاشته‌شده‌ی یکی از اقشار درگیر در جنگ را تاب نیاورده و به جرم زنانه بودن به طعن و تحقیر آن پرداخته بود؟ آیا زنان در جنگ نقشی نداشتند؟ چرا با نگاه به سینمای دفاع مقدس اثری با نگاه به زنان دیده نمی‌شود و معدود آثار تولیدی در این حوزه توجه چندانی را برنمی‌انگیزند؟ می‌توان کلی‌تر پرسید: چرا زنان تابه‌حال در سینمای دفاع مقدس جایی نداشته‌اند؟

این سؤال مهم را می‌توان با چرایی اهمیت بازنمایی چهره‌ی زنان در سینما گره زد. سینما به‌عنوان هنر هفتم که به موجب تکنولوژی عصر حاضر زاده شد، علی‌رغم عمر کوتاه خود، گوی سبقت را از دیگر هنرها ربود و توانست به جایگاهی خاص در فرهنگ و هنر و جامعه دست یافته و به یکی از مهم‌ترین هنرها و حتی صنعت‌های حال حاضر جهان تبدیل شود.

توانایی خاص سینما در استفاده‌ی هم‌زمان از چند هنر مثل داستان و رمان، تصویر و موسیقی و… و ساخت پدیده‌ای که نه داستان است و نه موسیقی، بلکه ملغمه‌ای است از همه‌ی آنها، به سینما ویژگی خاصی بخشیده است.

سینما بیشتر، از انواع هنرها و هم‌چنین جریان‌های فکری پیش از خود بهره می‌جوید. سینما می‌تواند نقاشی، موسیقی، تئاتر، معماری، شعر، ادبیات، تاریخ، فلسفه و روان‌شناسی را یک‌جا در درون خود داشته باشد و همین ویژگی موجب شده است عنوان «هنر هفتم» و جامع هنرها به آن داده شود. (۱)

نوع رابطه‌ای که سینما با انسان امروز برقرار می‌کند، هرگز نظیری در تاریخ نداشته است (۲) و همین نکته به سینما جایگاهی خاص می‌بخشد. در حقیقت، پرده‌ی سینما خود زندگی نیست؛ آینه‌ی واقعیت هم نیست، اما نمادی است از زندگی. (۳) این تعریف، نسبتی پایدار و عمیق میان واقعیت زندگی و حیات سینما رقم می‌زند که در صورت بر هم خوردن این رابطه شاید حیات سینما و اهمیت آن در معرض تهدید قرار بگیرد.

ضلع مخفی این تعریف، هنرمند و سینماگر متعهد است که شکل‌دهنده‌ی تصویری ناب از زندگی بر پرده‌ی نقره‌ای سینماست. تعهد هنرمند است که او را به واکاوی لایه‌های مختلف زندگی واقعی مردم و تلاش آن‌ها برای حیات متعالی، ملزم کرده تا در حفظ و اعتلا و انتقال آن‌ها بکوشد.

از همین روی و با توجه به نسبت واقعیت و سینماست که پدیده‌ای به نام «دفاع مقدس» و در دل آن، زنان دفاع مقدسی از منظر بازنمایی سینمایی اهمیت می‌یابند؛ تا این ویژگی در کنار جایگاه هنرمند و تعهد وی نسبت به اجتماع و نقشی که در عرصه‌ی فرهنگ عمومی و حتی تخصصی ایفا می‌کند، به انتقال مواریث فرهنگی واقعیتی چون دفاع مقدس منجر شود.

هنرمند و متفکر است که با توانمندی خویش و به‌کارگیری آن در خدمت بشر می‌تواند لایه‌های مختلف اعتقادات، رنج‌ها، دردها و مرارت‌های بشر را در راستای ساختن جامعه‌ای انسانی به‌نمایش گذاشته و با انتقال تمامی آن تلاش‌ها، زمینه‌ی پیوستن دیگر اقشار و نسل‌ها را به این حرکات تعالی‌جویانه ایجاد کند.

تنها هنری مورد قبول قرآن است که صیقل‌دهنده‌ی اسلام ناب محمدی، اسلام ائمه‌ی هدی، اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازیانه‌خوردگان تاریخ تلخ و شرم‌آور محرومیت‌ها باشد. (۴)

تأکید امام خمینی (ره) بر حمایت هنر و هنرمند از نقاط متعالی زندگی بشر و تلاش‌های مستمر او و نمایش و ترویج این نقاط و تأکید بر مردمی بودن هنرمند، از جملات مذکور قابل درک است.

هنر در مدرسه‌ی عشق نشان‌دهنده‌ی نقاط کور و مبهم معضلات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، نظامی است. هنر در عرفان اسلامی ترسیم روشن عدالت و شرافت و انصاف و تجسیم تلخ‌کامی گرسنگان مغضوب قدرت و پول است. (۵)

بُعد اجتماعی هنر و ایفای نقش هنرمند در تحولات ملی و حتی بین‌المللی از سوی دیگر متفکران نیز مورد تأکید بوده و هست:

دوران هنرمندِ آرمیده به‌سر رسیده است، ولی باید مرارت‌ها را طرد کرد. این وسوسه در هنرمند هست که خود را تنها حس کند. چه بسا که این نکته را با خوشحالی رذیلانه‌ای در برابرش با فریاد بازگو کند.اما هنرمند به هیچ وجه تنها نیست. هنرمند در میان همگان است. نه برتر از آن‌هاست و نه فروتر؛ بلکه درست در ردیف همه‌ی کسانی است که کار می‌کنند و در مبارزه‌اند. رسالت هنرمند در برابر بیداد، باز کردن درهای زندان‌ها و سخن گفتن از شوربختی و نیک‌بختی همگان است.
بی‌گمان تنها با هنر، تجدید حیات عدالت و آزادی را نمی‌توان تضمین کرد، اما با نبودن هنر، این تجدید حیات بی‌شکل و قواره است و بنابراین هیچ نیست. (۶)

دغدغه‌های اجتماعی دیگر متفکران و انتظارات ایشان از هنرمند حقیقی، از جملات «آلبر کامو» (که در کتاب «تعهد اهل قلم» ذکر شده‌اند) قابل استخراج است؛ که موجب تأملی نامحدود می‌شود بر اندیشه‌ی کسانی که هنر را تنها برای هنر می‌دانند و فهم می‌کنند و بر آن پای می‌فشارند.

پس نقش‌آفرینی هنرمند است که می‌تواند یک جامعه را به سرمنزل مقصود نزدیک کند و سینماگر به‌عنوان هنرمندی که در قبال مسائل و اتفاقات کشور و حتی جهان خویش مسئول است، مورد توجه وجدان بیدار جوامع مختلف بوده و در صورت پذیرش مسئولیت و یا حتی شانه خالی کردن از زیر این بار سنگین، در دادگاه وجدان‌های بیدار به قضاوت گذاشته می‌شود.

تاریخ هر ملتی است که آینده‌ی هنرمند و سینماگر را رقم می‌زند؛ این‌که سینماگر و هنرمند زنده بماند یا نماند و پر واضح است که عرصه‌ی حیات هنرمند، ذهن و قلب مردم یک جامعه است. رگ‌های پُرخونِ واقعیتی پُررنگ چون دفاع مقدس در این سرزمین، حیاتی طولانی در اذهان و افکار مردم ایران تضمین کرده است.

چه این‌که تا سال‌ها نمی‌توان چندین هزار شهید دفاع مقدس و هشت سال جنگ یک نفس را از ذهن هیچ دردمندی پاک کرد. از دیگر سو، در میدان تأثیرگذاری عمیق و وسیع هر جنگی بر لایه‌های مختلف اجتماع و اقشار گوناگون، حنای انکار رنگ می‌بازد.

به دیگر سخن، در صورت بروز جنگ (آن هم در بازه‌ی زمانی طولانی) نه‌تنها مردان جنگی بلکه زنان، کودکان و پیران نیز تحت تأثیر این پدیده قرار گرفته و هر کدام در جایگاه خود به ایفای نقش در این مسئله‌ی مهم می‌پردازند. پس نمی‌توان جنگ را تنها از قاب مردان تفنگ‌به‌دست سنگرها دید و شنید؛ بلکه لزوم برگزیدن قاب دیگر افراد نیز در آستان جنگ ضروری است؛ چه این‌که آن‌ها هم جنگی بوده‌اند.

اما نکته، محدود ماندن قاب سینمای دفاع مقدس در حوزه‌ی مردان و برگزیدن نگاه و زاویه‌ی آنان برای بررسی و نمایش پدیده‌ی مهم دفاع مقدس بوده و هست. حال آن‌که اگر سینماگر در پی انعکاس حقیقت حاکم بر دفاع مقدس است، باید برای یافتن آن حقیقت به سوی دیگر اقشار و افراد نیز رفته و با کنار هم نهادن قطعات این پازل عظیم بتواند سهم خود را در این واقعه ادا کند.

حضور زنان در پشت جبهه و نیز تشویق و تشجیع ایشان نسبت به حضور همسران، فرزندان و مردان خانواده‌ی خود در جنگ، نکته‌ای است که همواره مورد تأکید آگاهان امر قرار گرفته است و به‌عنوان واقعیتی مهم در تاریخ دفاع مقدس نقشی زایدالوصف دارد.

از دیگر سو، جامعه پس از جنگ، با زنانی روبه‌روست که فرزند، همسر، پدر و برادر از دست داده‌اند و یا با کسی مواجه‌اند که سالم رفته و جانباز بازگشته است؛ و این به معنی جنگی است که هنوز برای آن‌ها تمام نشده است (هرچند که به تصریح خمینی کبیر، جنگ ما جنگی بود در میدان عقیده که هنوز هم ادامه دارد.). زنان، سربازان خاموش و بی‌سنگر جنگی بی‌پایان‌اند که با بی‌مهری خاصی از سوی سینماگران مواجه شده‌اند.

البته نگارنده بر ضعف سینمای دفاع مقدس در زمینه‌ی انتقال مفاهیم حقیقی جنگ صحه گذاشته و تصاویر و فیلم‌های نمایش‌دهنده‌ی آن پدیده را جز در مواردی خاص و معدود تصاویری ناقص و خودساخته می‌داند؛ اما تأکید بر ورود صحیح دردآگاهان به عرصه‌ی سینمای دفاع مقدس، با نمایش بخش مغفول‌مانده‌ی جنگ منافاتی ندارد.

سینمای جنگ هم مانند ادبیات جنگ در جامعه‌ی ما جوان و نورسته است. بزرگی و هولناکی این جنگ آن‌قدر هست که هر دو گونه‌ی ادبی و هنری تلاش می‌کنند تا خود را به حقیقت این جنگ نزدیک کنند و آن‌گونه که بوده، نشان داده و بیان کنند. (۷)

این نکته‌ی مهم نشان از تلاش‌هایی دارد که باید با شدت بیش‌تری پی گرفته شوند تا موفق شویم به نمایش آنچه واقعا بوده است. زنان به‌عنوان بخشی از واقعیت درگیر با این پدیده‌ی مهم، اگر دیده نشوند، شاید بخش عمده‌ای از جنگ ناپدید شود.

ادبیات دفاع مقدس با تدوین خاطرات تعدادی از زنان دخیل در این مسئله می‌تواند منبعی مهم برای سینمای ما باشد. البته نمی‌توان تلاش‌های ادبیات را کامل و ایده‌آل دانست؛ چه این‌که انتقادات بسیاری هم بر آن حوزه رواست؛ اما تلاش‌های بیش‌تر ادبیات می‌تواند راهگشای آینده‌ی سینمای دفاع مقدس در عرصه‌ی زنان باشد.

دنیای جنگ دنیای پیچیده اما تازه‌ای است که جز با تحقیق و تلاش برای رسیدن به حقیقت، شکل کاملی نمی‌گیرد. اگر بپذیریم که سینمای جنگ نوعی سینمای اندیشه هم هست، آن وقت به نیاز متقابل ادبیات و سینما بیش‌تر پی می‌بریم. امروز ادبیات به دلیل خصیصه‌های ذاتی‌اش بیش از سینما به جنگ و حقایق آن نزدیک شده است. این دو گونه‌ی ادبی و هنری باید در نقطه‌ای به‌هم برسند. (۸)

نقش مهم و تأثیرگذار زنان در حوادث مهم اجتماعی ریشه در جایگاه ایشان در خانواده و جامعه دارد که در صورت بستن چشم بر آنها شاید بخش عمده‌ای از اجتماع در چشم ما ناپدید شود.


منابع:

۱- دکتر محمدباقر موحدی و حسین حیدری؛ بازنمایی دین در سینمای ایران؛ فصل‌نامه‌ی دین و رسانه، شماره‌ی ۴، پاییز ۱۳۹۰؛ ص ۷۲.
۲- مرتضی آوینی؛ جذابیت در سینما؛ آینه‌ی جادو، ج اول، ص ۱۴.
۳- مسعود فراستی؛ نقد، منتقد عامل اخلال؛ دیالکتیک نقد، ص ۳۵۹.
۴- روح‌الله خمینی؛ پیام تجلیل از هنرمندان متعهد؛ صحیفه‌ی امام، ج ۲۱، ص ۱۴۵.
۵- همان.
۶- آلبر کامو؛ تعهد اهل قلم؛ ص ۲۴۹.
۷- مرتضی سرهنگی؛ حرف ما؛ ص ۸۰ و ۸۱.
 ۸- همان، ص ۸۸.

انتشار در نشريه الكترونيكي چارقد

كدام زخم؟كدام حوا؟

                                                                   به بهانه باز پخش زخم شانه حوا

ديشب شبكه دو زخم شانه حوا را پخش مي كرد. نديده بودم تا به حال، براي همين نشستم و علي رغم هزار و يك كاري كه داشتم نگاه كردم و البته به شدت ناراحت و زخم خورده شدم. زخم شانه حوا براي من هم زخم به يادگار گذاشت چون از ما نبود! اينكه مي گويم از ما نبود به اين معني است كه نتوانسته بود حس مادران دفاع مقدس را بفهمد و منتقل كند.

ننه حسين مادر رزمنده اي است كه ۲ سال از مفقود الاثر شدنش مي گذرد و او در اين مدت به انتظار فرزند روز و شب مي گذراند. قصه از ماجراي ازدواج نامزد حسين با شخص ديگر و به هم ريختن ازدواج توسط دختر و زنده شدن حسي كه براي يافتن حسين هر روز پررنگ تر ميشد،شروع شد. پس ننه حسين و عروس و برادر عروس كه جانبازي تلخ و شكننده بود عازم تهران شدند براي يافتن حسين. ادامه قصه به مادر ديگري گره مي خورد كه راضي به ماندن پسر در جبهه نبود و او را از رفتن دوباره به جبهه منع مي كرد و به قول خودش بالاخره توانست او را پيش خودش نگه دارد.

نكته اما خاص بودن اين مادران و تفاوت ويژه اي است كه با چهره غالب مادران دفاع مقدسي دارند. سخت بودن دل كندن از فرزند و غليظ و استثنايي بودن مهر مادري نكته اي است غير قابل انكار، اما همين منظر است كه تعالي مادران شهدا و رزمندگان دفاع مقدس را نشان مي دهد. اينكه مادري فوق العاده مهربان و سرشار ار عطوفت با گذشتن از عزيز ترين دارايي كه همان فرزندش است به ياري امامي مي شتابد كه او را نائب بر حق امام زمان مي پندارد. شور آميخته با شعور دفاع مقدس است كه اين مادران را بزرگتر از هميشه جلوه مي دهد! مادراني كه گاه ناراحتند كه چرا فرزند ديگري ندارند تا براي اسلام و قرآن قرباني كنند.

آميختگي جدي مهر مادري با شعور مومنانه انقلابي، از مادران ۸ سال دفاع مقدس اين مرز و بوم افرادي خاص و استثنايي مي ساخت كه تمام مهرشان را در بارگاه حق تعالي جاري مي كردند. اما مادران زخم شانه حوا افرادي نا آشنا با انقلاب و دفاع مقدس، بي تحمل و ضعيف بودند. مادراني كه با حضور فرزندان در جبهه هاي جنگ مخالف بوده و رشد و به ثمر نشستن فرزندان را تنها در امور مادي و دنيوي مي پنداشتند! سكانس صحبت ننه حسين با داوود آواره را به خاطر بياوريد! آنجا كه ننه حسين رشد فرزند را در دفاع مقدس و دفاع از آرمانها نمي ديد و زجر و خون دل خوردن مادري را در هنگام به ثمر نشستن فرزند با حضور فرزند در جبهه بر باد رفته تصوير مي كرد. به راستي اين تصوير مادران دفاع مقدس ماست؟زناني شكننده و غايب در پشت جبهه ها؟

ننه حسين هيچ نسبتي با ننه حسين ها و ننه حسن هاي دفاع مقدس ما نداشت. ننه حسين نه در اين مملكت مي زيست و نه نسبتي با واقعيتي به نام جنگ داشت. او تنها پسرش را مي خواست، پسري كه مي توانست در هر جاي ديگري هم باشد. گويي فيلمساز تنها در صدد بيان وجوه دراماتيك مهر مادري در بستر جنگ بود. البته نگاههاي ضد جنگ فيلمساز در پرداخت شخصيتي چون سعيد كه تنها براي تائيديه دانشگاه به جنگ مي آمد و به سخره گرفتن شهدا توسط او، نمايش خانم ساساني كه مشاعرش را پس از شهادت فرزند از دست داده بود و جانباز تلخ(برادر روجا) كه به شدت از شرايط خود ناراضي بود قابل لمس بود.

در نهايت مي توان گفت زخم شانه حوا نمايش مادراني خسته، دلزده و غير واقعي بود. البته نمي توان منكر وجود مادراني شد كه طي آن سالها از حضور فرزند خود در جبهه پيشگيري مي كردند، اما به گفته شهيد آويني اين مسئله حقيقت جنگ ما نيست و حقيقت همان مادراني هستند كه پر شور و با شعور به مبارزه آگاهانه مي پرداختند. هرچند از واقعيت هم گريزي نست، اما حقيقت ما چيز ديگري بود.