داستان ما! داستان...

                                                                                    كدام داستان؟!

راستش از تقابل ما و شما! ما و آنها! ما و ايشان و هر چه كه در مقابل ماي حاضر در يك مرز جغرافيايي بيايد خوشم نمي آيد. چون من و همسايه ام، من و دوستم، من و همكلاسي ام هرچقدر هم كه سليقه هاي متفاوتي داشته باشيم، هميشه با هميم و اين هميشه با هم بودن ما را مي سازد و اين ما ماي بزرگي است.

اين مقدمه را گفتم تا راحت بگويم ماهنامه داستان، داستان ماست و داستان همشهري، داستان......! نه! داستان همشهري هم داستان ماست. و اين يعني سوال مجيد اسطيري غلط است.

پيش از آمدن ماهنامه داستان خواننده پر و پاقرص داستان همشهري بودم، و با آمدن داستان خواننده خيلي پروپاقرصش شدم، اما نه تنها همشهري را رها نكردم بلكه با خوشحالي كيف پولي را مي كاويدم كه قرار بود از اين به بعد در ماه براي دو مجله داستان و كتابها و مجلات مختلف خالي شود. سبد خريد كتاب و مجله ام پرتر از قبل شد و من با چشم هاي تنگ شده از هيجان تورق داستان، به زواياي مختلفي فكر مي كردم كه قرار بود در دو مجله مختلف به بحث گذاشته شوند. چيزي كه مدتهاست در خلا آن دست و پا مي زنيم؛ بررسي جدي و متفاوت داستان و ادبيات داستاني. دو مجله كه مي توانستند در اقليم داستان بچرخند و افق هاي آن سوتر قلم و قلم زدن را نشانه بروند. دو مجله كه هر دو عزيزند و بزرگ و هردو را دوست دارم.

اما اين دو مجله يك تفاوت بزرگ و فاحش دارند و آن اينكه همشهري داستان در هر جغرافيا و اقليمي مي تواند چاپ شود! مي تواند توي همين تهران خودمان چاپ شود، كه مي شود و مي تواند وسط فرانكفورت يعني آن سوي مرزهاي جغرافيايي خودمان هم چاپ شود؛ نمي دانم آنجا مشابه دارد يا نه! اما ماهنامه داستان فقط مي تواند در مملكتي چاپ شود كه انقلاب اسلامي ايران در آن اتفاق افتاده باشد.

ماهنامه داستان مي تواند در اين جغرافياي تاريخي و اجتماعي چاپ شود تا از نادر انقلاب، جلال آل قلم، محمود گلابدره اي، يوسفعلي ميرشكاك، طلا و مس و... هزار و يك چيز ديگر كه بوي خاك مي دهند و زمين خورده اند و ميان مردم كوچه و بازار گشته اند و حرف مردم را مي فهمند، حرف بزند. چيزي كه در همشهري داستان نيست. ماهنامه داستان مي تواند روايت هايش را از پدري انتخاب كند كه فقط پول دو پيتزا را دارد مثل آقاي همسايه ما، مي تواند از انقلاب مادرشوهر ها بگويد و مي تواند به راحتي توي محله ما قدم بزند؛ بدون اينكه دامنش را بالا بكشد براي تميز ماندن و خاكي نشدن.

 همشهري داستان اما زيادي تميز است، از خانه شيك و تميز و اتوكشيده و تمام مبله و گران قيمتش بيرون نمي آيد! با محله هاي خاكي پائين شهر، با قبرستان هاي پر از شهيد، با حرف هاي آرماني، با سيلي خوردن و سيلي زدن نسبتي ندارد! آن سيلي ها كه آدم را به يك باره بيدار مي كنند! سرمقاله هاي تند سردبير ماهنامه داستان را مي گويم كه آنقدر تند و گزنده اند كه تا مدتها جايشان درد مي كند. داستان ما تند و تلخ و شور و شيرين و خودماني است. درست مثل خانه هاي خودمان.

همشهري داستان خوب و قشنگ است، شيك و باكلاس است، وسط محله ماست اما با ما نگاه نمي كند! به ما نگاه مي كند. ميان ما بودن و با ما حرف زدن و با ما نگاه كردن و با ما نشستن و برخواستن فرق مي كند با به ما نگاه كردن و نشستن و برخواستن و ما را تماشا كردن و....

اما ما هردو را از خودمان مي دانيم. هردو همسايه هاي ما هستند! هردو دوست داشتني اند و هردو حرف هاي خوب مي زنند و گفتن اينكه كدام يك بهتر است ظلم به هردوست، چه اينكه اين دو متفاوتند و از زواياي متفاوت و با آدم هاي متفاوتي كه هر كدام دستي بر آتش داستان دارند به اين پديده هيجان انگيز مي پردازند و البته كه مي دانيد اين تفاوت به شدت براي ما و محله داستاني ما لازم است و مفيد و البته تر كه حق مي دهيد يك نفر به يكي و ديگري به هردو و آن ديگري تر به يكي ديگر گرايش داشته باشد، بدون طعن و تحقير زدن به آن يكي ها. بدون اينكه فرياد بزند مال ما بهتر است و اين يكي قوي تر است؛ چون حرفه اي بودن هردو غيرقابل انكار است. اين دو فقط كمي متفاوتند.

 

اي واي

تا به سر فكر و به لب ذكر و به تن جان دارم

آرزوي حرم شاه خراسان دارم

پ.ن: ما هوس زيارت شما و حضرت بانو رو نكنيم هوس چي بكنيم؟!

قمار مي كنم

خنك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش/بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر