هنوز هم چارقدی هستم

اینکه چارقد برای من از کجا شروع شد و تا کجا ادامه دارد مهم نیست! البته می توان این را هم یادآور شد که ظهر یک روز سبک کاری که پشت میز کارم در حال گشتن در خیابان های فضای مجازی بودم و طبق معمول همیشه اول به گشتن خیابان های همسایه( یعنی سایت ها و وبلاگ هایی که به وبلاگ حقیر بنده لینک اند) پرداختم؛ هوس یادداشت زدن برای چارقد در من گل انداخت. یعنی کی؟ بهمن ماه 90... نوشتن دو سه جمله کوتاه که از سایتتان خوشم می آید و جالبید و اعلام تمایل همکاری وقت چندانی از آدم نمی گیرد. حتی آنقدر کوتاه است که بعد از چند دقیقه فراموشش می کنی، فراموشی هم به این دلیل که آنقدر اطمینان داری از بی جواب ماندن که... اما با تمام این اطمینان و با تمام بیخیالی که نسبت به آن دو سه خط داری در کمال نا باوری می بینی که نامه تو در کمال مهر و محبت پاسخ داده شده و در اولین حرکت چشمان تو را نشانه رفته است برای از حدقه درآوردن.. پس از خدقه درآمدن چشم همان و تعدیل شدن بیخیالی همان! چرا که پس از آن، چند نامه کوتاه دیگر رد و بدل شد میان من و بانوی سردبیر چارقد و گفتن اینکه ما لر ها هم یک قسمت از لباس محلیمان نامش چارقد است و  کاشف به عمل آمدن شکارچی گری بانوی سردبیر در زمینه سوژه که: خب پس بنویس درباره لباس محلی تان!!!

بگذارید اعتراف کنم: من هیچ وقت از کار کردن در حوزه زنان خوشم نیامده، چرا که هر نوع کاری را که بوی زن و مرد می دهد را نمی پسندم و به اعتقادم بازی در زمین غرب است. اسلام با بنده کار دارد نه با زن و مرد و هرکجا که از تفاوت ها و شباهت ها گفته در راستای عبودیت است در حالیکه ما از دین روز تا بوق سگ تلاش می کنیم ثابت کنیم که شما را به خدا باور کنید که اسلام به زن بها داده است و اسلام کم از غرب ندارد و....! این یعنی همان فمنیسم و همان بازی در میدان غرب که محکوم به شکست است. حالا من با این زمینه ذهنی چطور برای زنان بنویسم؟ این شد که گفتم وقتش است و گفتن همین حرفها هم یعنی افتادن در دام زنان و بحث های زنان.. پس قلم برداشتن برای نوشتن از لچک ریالی ها یعنی زنان قوم من شد اولین مطلب برای چارقدی که دوستش داشتم و بسیار هم مورد انتقادم بود... انتقاداتی که بسیار مایل بودم حضوری اعلام کنم به علت ذبح شدن مطلب در ایمیل و چت و پیامک و حتی تلفن!

اما چیزی که در این بین مرا اسیر خودش کرده و از کجا شروع شدن چارقد برای من را کمرنگ می کند سمیه ملاتبار است. برای من چارقد یعنی سمیه ملاتبار! با تمام مهرباین ها، جدیت ها، خودمانی بودن ها و حتی ایرادهایی که می تواند داشته باشد. قبول دارم کمی درست نیست. اما این بانو آنقدر بانو است....

یک سردبیر واقعی که تمام تلاشش رشد مجله ای است که به دستان بزرگش سپرده اند. زنی ایستاده در طوفان که سنگینی این طوفان، این روزها دامنش را گرفته! اما ملاتبار برای من بزرگتر و قدرتمند تر و طوفانی تر از هر طوفانی است. او برای من نماد چارقدی است که حتی اگر از حیات مجازی حذف شود همیشه بر سرم می ماند. من همیشه چارقدی ام...

پ.ن: این متن را در حالیکه هزار و یک کار روی سرم ریخته و در اوج پراکندگی نوشتم! صرفا برای خالی کردن بغضی که دو روزی هست خشک شده و نمی شکند.

آي من از تو ناگزير چون گزاره از نهاد

بي تو هرچه بود بد؛با تو هرچه باد باد

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد

+رنج لذيذ

به خانه ات برگرد سوچی

شعر دوست و خواهر عزیزم سیده فاطمه صداقتی نیا(فاطو) در همدردی با مردم میانمار

به آنگ سان سوچی مدعی حقوق بشر و برنده میانماری جایزه صلح نوبل

به خانه ات بر گرد سوچی
«شهروند جهانی»
و چشم هایت را ببند
بر جنازه هایی که در پیاده رو ها
به آسمان خیره شده اند
برگرد و
پرچم صلحت را از سینه ی قرآن ها بیرون بکش
که هرگزخشک نمی شود
این خون پاشیده بر دست های بودا!
زمان ،حقیقت تلخیست
که می گوید"
ما در زندان های عمیق تری بهم می رسیم
می ایستیم مقابل هم
و تو با خاکستر اجدادت
در گوشه ی تاریکی از جهان
گم می شوی در بوی عود و سوختن شمع ها
سوختن شمع ها و پروانه های کوچک سرزمینت
سوچی صورتت را بپوشان
پنج هزار بار به چشم های تو تجاوز شده است
بیهوده است این خنده ها
این تبسم های طولانی
که با فلاش دوربین ها
روشن شده اند میان صورتت
برگرد و با دست هایت
دشنه های سیاهی که از شانه ات آویزانند
گوری بزرگی برای خودت بکن
برای خودت
و پدران
و برادران آدم خوارت
به خانه ات برگرد
برگرد بانوی بزدل دموکراسی

پ.ن: لینک این شعر در شعرای پارسی زبان